راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

در سینه ات نهنگی می تپد

 اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!!

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند
و قلب ها را در سینه ...

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست
و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد
تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود
و وقتی دریا مختصر می شود
و وقتی قلب خلاصه می شود
و آدم، قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد
و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد
و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی
و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی
و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.
کاش ...

بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار
نامنتها و بی نهایت پیشکش
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی
این آب مانده است و بو گرفته است

و تو می دانی آب هم که بماند می گندد
آب هم که بماند لجن می بندد

و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد

و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

عرفان نظر آهاری

                                                             

۲ نظر

تفعل

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

۰ نظر

صراحی

صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد


حافظ


۳ نظر

خوگیری به لذت

«ما انسان‌ها عمدتاً به این دلیل ناشادیم که سیری‌ناپذیر هستیم؛ پس از آنکه سخت برای آنچه می‌خواهیم کار کردیم معمولاً علاقه‌مان را به آنچه بدان میل داشتیم از دست می‌دهیم. به جای احساس رضایت، ملول می‌شویم و در واکنش به این ملال، به سراغ ارضای امیال تازه و حتی بزرگتری می‌رویم.

دو تن از روان‌شناسان این پدیده را بررسی کرده‌اند و نامی به آن داده‌اند: خوگیری به لذت.

یک راه رسیدن به شادکامی این است که فرایند خوگیری را در همان نطفه خفه کنیم: وقتی به چیزی رسیدیم که برای داشتنش سخت تلاش کرده‌ایم، باید دست به کارهایی بزنیم تا آن چیز برایمان عادی نشود... آسان‌ترین راه برای رسیدن به شادکامی این است که بیاموزیم چگونه چیزهایی را بخواهیم که داریم.

رواقیون گمان می‌کردند پاسخی برای این پرسش دارند. آنها توصیه می‌کردند که تصور کنیم همه‌ی چیزهای مورد علاقه‌مان را از دست داده‌ایم... رواقیون از این شگرد که آن را «فکر کردن به اتفاقات ناگوار» می‌نامیم، استفاده کرده‌اند. به نظر من این ارزشمندترین شگرد در جعبه‌ی ابزار روانشناختی رواقیون است.

خوگیری به لذت آنقدر قوی است که می‌تواند توانایی لذت بردن از زندگی و جهان را در ما بکُشد. فکر کردن به اتفاقات ناگوار راه‌حل قدرت‌مندی برای مقابله با خوگیری به لذت است. اگر به از دست دادن داشته‌هایمان فکر کنیم، می‌توانیم دوباره آنها را کشف کنیم و با تجدیدِ احساس قدردانی از داشتن آنها،‌توان لذت بُردن از آنها را هم در وجودمان احیا کنیم.


سنکا می‌گوید: «بخت بد بیش از همه به کسانی ضربه می‌زند که جز به بخت خوش نمی‌اندیشند.» اپیکتتوس هم همین توصیه را می‌کند: «باید به خاطر داشته باشیم که هیچ چیز در هیچ کجا برای همیشه نمی‌پاید. اگر متوجه این نکته نباشیم و بی‌‌خیال با این فکر زندگی کنیم که همیشه از همه‌ی چیزهای خوبی که داریم برخوردار خواهیم بود، وقتی که آن چیزهایی را که دوست داریم از دست می‌دهیم، گرفتار رنج و محنبت عظیمی می‌شویم.»

توصیه‌ی اپیکتتوس این است: «دقیقاً همان لحظه که فرزندمان را می‌بوسیم باید با خودمان فکر کنیم که شاید او همین فردا از دنیا برود.»... اپیکتتوس توصیه می‌کند وقتی از دوستی خداحافظی می‌کنیم، خوب است به این فکر کنیم که شاید این آخرین خداحافظی‌مان باشد. با این کار کمتر ممکن است به دوستانمان عادت کنیم و در نتیجه لذت بیشتری از دوستی‌مان می‌بریم.»


[فلسفه‌ای برای زندگی، ویلیام اروین، ترجمه محمود مقدسی،‌ نشر گمان]


صدیق قطبی

۴ نظر

به دست آوردن آرامش

آرامش 

با دلی مشتاق و اراده ای چون آتش

به جنگ برخاستم تا قلعۀ آرزو را بگشایم

و با خویش گفتم که " بی گمان آرامش از آن من خواهد بود ".

امّا در این نبردِ ملامت بار، زندگی تلخ شد.

زندگی تلخ شد و روحم خسته و غرورم آزرده،

فریاد به آسمان برآوردم که

" آخر ای خدا، مرا آرامش بخش وگرنه هلاک خواهم شد "،

امّا از ستارگان گنگ و ناشنوا برق پاسخی ندرخشید.

سرانجام، شکسته و نومید، سر فرود آوردم،

خود را فراموش کردم و گفتم:

" بگذار هرچه مشیّت اوست جاری شود "

و همان دم بر چشمۀ آرامش فرود آمدم.

هنری ون دایک


" Peace "

With eager heart and will on fire,

I strove to win my great desire.

" Peace shall be mine, " I said; but life

Grew bitter in the weary strife.

My soul was weary, and my pride

Was wounded deep; to Heaven I cried,

" God grant me peace or I must die; "

The dumb stars glittered no reply.

Broken at last, I bowed my head,

Forgetting all myself, and said,

" Whatever comes, His will be done; "

And in that moment peace was won.

Henry van Dyke


برگرفته از کتاب " آن خردمند دیگر " 

ترجمۀ حسین الهی قمشه ای


۳ نظر

زلال


چقدر زلالی..

آن قدر که باید

تو را به آب بنوشانم

خستگی یک عمر زندگی را

از تنش خواهی زدود!


روشنک_آرامش ‌


۲ نظر

دروغ گفتن و قانون کَرمه

از نظر طب انرژی، دروغ گفتن به خود و دیگران به هر دلیلی انسدادی برای روح است. زیرا روح انسان تماما نور است و هر گونه ناراستی آنرا سیاه و تیره می کند.

باید کارمای دروغ را بپذیریم هر دروغ برابر است با یک عقده، گره و انسداد!
اگر می خواهید چیزی را پنهان کنید دلیل ندارد که در جواب شخصی که میخواهد آنرا بداند برای خلاص شدن دروغ بگویید! سکوت کنید یا طفره بروید یا رک بگویید که نمی خواهم شما بدانید! دروغ نگویید.
این دروغ گفتن در کارهایی همچون تظاهر به عملی که مورد عقیده و خواست شما نیست، تظاهر به دینداری، تظاهر به ایمان، تظاهر به پولدار بودن، تظاهر به خوب بودن، تظاهر به خدمتگزار بودن، تظاهر به محبت، تظاهر به دانستن، تظاهر به کار کردن، تظاهر به دوست داشتن، تظاهر در تعریف کردن از دیگران و تظاهر به هر موضوع دیگر هم مصداق پیدا می کند.
دوستان به چیزی تظاهر نکنید و دروغ نگویید.
دروغ مستقیما به چاکرای گلو، ریشه، خورشیدی و قلب ضربه میزند.
دروغ در طب انرژی یکی از چندین عامل سرطان هم شناخته میشود.
دروغ نگویید و هر روز تکرار کنید فقط برای امروز با خود و دیگران صادق هستم.

پ ن: دروغ گفتن....چیزی که این روزا بسیار برایم آزاردهنده است، دروغ شنیدن در دوستی ها و همکاریها در محل کارم است!!! شاید برای فردی با روحیه حساس من اینهمه ناراحت کننده باشد، دوستی واقعی می گفت: تو از ابتدا اشتباه کردی که پنداشتی همه همانی هستند که می گویند و بروز می دهند :(( مواردی که برایم  روشن شده از دوستان! متحیّر کننده است.

شیوا، معلم عزیزم می گوید، آدمای اینجوری رسالتشون در  زندگی تو، اینه که درسی بهت بیاموزند و تا تو متوجه نشوی که اون درس چیه، از زندگیت خارج نمی شوند، پس سعی کن به جای عصبانیت و ناراحت شدن و از دست دادن کنترل و انرژیت، فکر کنی که دَرسِت چیه و چه چیزی باید از او بیاموزی  تا خلاص بشوی:((

" هر چه در دنیا اتفاق می افتد

یا ما را بیدار می کند و یا به خواب فرو می برد.

ما هستیم که انتخاب می کنیم خوابمان ببرد یا بیدار شویم"


۱ نظر

ناپایداری روابط انسانی

 
هر چه انسان باور کند که روابط انسانی ناپایدار است، اخلاقی‌تر زندگی خواهد کرد. یک مثال بزنم: همین الان هر کدام از شما می‌توانید یکی، دو تا ،سه تا ، nتا دوست را در نظر بگیرد که در برهه‌ای از زندگی‌تان آن دوستان را داشته‌اید. مثلا فرض کنید در سال‌های آخر دبیرستان دوستانی داشته‌اید که خیلی صمیمی و نزدیک به شما بوده‌اند. من فکر می‌کنم اگرالان به کمک حافظه‌تان برگردید به آن زمان، حتما به یاد می آورید که آن زمان هیچ وقت فکر نمی‌کردید که این دوستان روزی از شما دور بشوند. ولی الان شما آن دوستان را ندارید، سال به سال همدیگر را نمی‌بینید، سال به سال ازحال هم خبر ندارید، چه بسا اصلا قطع ارتباط کرده‌اید با هم. موارد افراطی‌اش را نمی‌گویم که شاید دشمن هم شده‌اید اما این مقدار هست که شاید نمی‌دانید دوستانتان کجا کار و زندگی می‌کنند. 
چه بسا من برای آن دوستی و حفظ آن دوستی قواعد اخلاقی را زیر پا می‌گذاشتم ، چون فکر می‌کردم اگر این دوستی را ایجاد کنم یا این دوستی را حفظ کنم تا آخر برایم خواهد ماند. می‌گفتم خب دوستی که برایم تا آخر می‌ماند، می‌ارزد که به خاطرش سه تا هم دروغ بگویم چهار تا هم خودستایی و تظاهر کرده باشم. 
آن کسی که به ناپایداری روابط انسانی عمیقا پی می‌برد، اخلاق خود را فدای ایجاد دوستی یا حفظ دوستی ایجاد شده نمی‌کند. چون می‌داند که اگر چهارچنگی هم به این مناسبات دوستی‌اش بچسبد، امور فقط به اختیار او نیستند. عوامل دیگری دست‌اندرکارند که یواش یواش آن دوست را از صحنه زندگی آدم دور می‌کنند. 
شما در اوج دوستی با یک انسان هیچ وقت تصور نمی‌کنیدکه روزی رابطه دوستی با او قطع خواهد شد و چون تصور نمی‌کنید، ممکن است برای اینکه این دوستی بماند، دست از ضوابط اخلاقی بردارید. اشاره‌ای که بودا به ناپایداری ضوابط اخلاقی داشت به این جهت بود که تشخیص داده بود که چون ما به مناسبات و روابط انسانی وقوف نداریم و گمان می‌کنیم که این روابط پایدار خواهد ماند آن وقت به خاطر حفظ این روابط، تظاهر می‌کنیم و دروغ می‌گوییم. 
اما اگر بدانیم که این روابط هرچه قدر هم که تلاش کنیم ممکن است از دست برود آن وقت دیگر نمی‌ارزد که برای دوستیی که اینقدر متزلزل و شکننده و ترد است و اینقدر زود از دست رفتنی است و خورشیدش زود ممکن است افول کند و غروب کند، نمی‌ارزد که من قواعد اخلاقی را زیر پا بگذارم.


استاد مصطفی ملکیان

۵ نظر

صنما!

با من صنما دل یکدله کن

گر سر ننهم آنگه گله کن


مولانا

۱ نظر

آیین دوست داشتن


می‌گویی دوست دارم زیر باران قدم بزنم

اما وقتی باران می‌بارد چتر به دست می‌گیری

می‌گویی آفتاب را دوست دارم

اما زیر نور خورشید به دنبال سایه می‌گردی

می‌گویی باد را دوست دارم

اما وقتی باد می‌وزد پنچره را می‌بندی

حالا دریاب وحشت مرا وقتی می گویی: دوستت دارم.»

(باب مارلی)


«تو گفتی که پرنده‌ها را دوست داری

اما آن‌ها را داخل قفس نگه داشتی

تو گفتی که ماهی‌ها را دوست داری

اما تو آن‌ها را سرخ کردی

تو گفتی که گل‌ها را دوست داری

و تو آن‌ها را چیدی

پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری

من شروع کردم به ترسیدن.»

(ژاک پره‌ور)


«اصلا مهم نیست که بگویی:

«تو را دوست دارم»

مهم این است که بدانم:

چگونه مرا دوست داری!»


(سعاد محمد الصباح)


«تا زمانی که به ارتعاش آگاهی حضور دست نیافته‌اید، همه‌ی روابط و به ویژه روابط نزدیک شما به شدت ناقص و محکوم به شکست هستند. شاید این روابط برای مدتی بی‌نقص به نظر بیایند- مانند هنگامی که «عاشق» هستید- اما همواره کمال ظاهری این روابط با جر و بحث‌ها، اختلاف‌ها، ناخشنودی‌ها و خشونت‌های عاطفی و حتی جسمی به هم می‌ریزد.

به نظر می‌رسد، اغلب «روابط عاشقانه» در مدتی کوتاه تبدیل به «روابط عشق- نفرت» می‌شوند. ناگهان عشق تحت تأثیر کوچک‌ترین حرکتی به حمله‌های وحشیانه، احساس تنفر، یا پس کشیدن کامل محبت تبدیل می‌شود. این وضعیتی متعارف به شمار می‌آید.

اگر شما در روابط خود هم عشق و هم متضاد آن یعنی حمله، خشونت عاطفی و غیره را تجربه می‌کنید، به احتمال زیاد، وابستگی نفسانی و چسبیدن معتادگونه را با عشق اشتباه گرفته‌اید. نمی‌توان یار خود را یک لحظه دوست داشت و لحظه‌ی بعد به او حمله کرد. عشق حقیقی هیچ متضادی ندارد. اگر «عشق» شما متضادی دارد، پس عشق نیست بلکه یک نیاز نفسانی شدید به درک عمیق‌تر و کامل‌تر از خود است؛ نیازی که فرد مقابل به طور موقت برآورده می‌سازد. این احساسی‌ست که نفس، جایگزین رهایی می‌کند و برای مدتی کوتاه تقریباً همان احساس رهایی را به شخص می‌دهد.

اما هنگامی فرا می‌رسد که یار شما به گونه‌ای رفتار می‌کند که نیازهایتان، یا بهتر بگویم نیازهای نفستان را برآورده نمی‌سازد. در این زمان احساس ترس، درد و کمبود که اجزای جدایی ناپذیر آگاهی نفسانی هستند و توسط «رابطه‌ی عاشقانه» پوشیده شده بودند، دوباره ظاهر می‌شوند.

درست شبیه به هر اعتیادی، تا هنگامی که ماده‌ی مخدر در دسترس است نشئه می‌شوید، اما بی‌تردید زمانی می‌رسد که تأثیر ماده‌ی مخدر از بین می‌رود. هنگامی که احساس‌های دردناک پدیدار می‌شوند، آنها را شدیدتر از پیش حس می‌کنید و به‌علاوه اکنون یار خود را مسبب این درد می‌دانید. یعنی شما این عواطف را فرافکنی می‌کنید و با تمامی بی‌رحمی و خشونتی که بخش جدایی‌ناپذیر درد و رنج شماست، به شخص مقابل حمله‌ور می‌شوید.

...

بیاموزید که بدون سرزنش کردن، احساس خود را ابراز کنید. بیاموزید که با حالتی گشوده و غیرتدافعی به یار خود گوش دهید.

به شریک زندگی خود فضای ابراز وجود بدهید. حاضر باشید. به این ترتیب متهم کردن، دفاع کردن، حمله کردن و همه‌ی الگوهای تقویت یا حمایت از نفس و برآورده ساختن نیازهای نفس بی‌اثر می‌شوند. ایجاد فضا برای خود و دیگران بسیار مهم است. عشق نمی‌تواند بدون این فضا شکوفا شود.»


(تمرین نیروی حال، اکهارت تول، ترجمه‌ی فرناز فرود، نشر کلک آزادگان)


۱ نظر

عنوانی به ذهنم نمی رسه :)

هر انسانی، یک‌ بار برای رسیدن به یک ‌نفر دیر می‌کند و پس از آن برای رسیدن به کسان دیگر عجله‌ای نمی‌کند.

در کنار ساحل قدم می زدم و می خواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است، با خودم فکر کردم، در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است،

ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمی رفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را می خوردم!!


پائولو_کوئلیو


۵ نظر

آنچه در سال ٩٥ گذشت


سال ٩٥ نیز با تمام اتفاقهای تلخ و شیرینش سپری شد. 

و من همچنان شاهد تغییرات بسیاری در خودم بودم. خداوند را سپاسگزارم که موفق شدم، سال گذشته لایه به لایه وجودم را بکاوم و با خودم مواجه شوم. گاه از رویارویی با بعضی از لایه های وجودی ام شوکه می شدم، و نمی خواستم خودم را باور کنم . برای من سال گذشته نو شدن، بارها و بارها اتفاق افتاد؛ نو شدن در افکار، نو شدن در عقاید و نو شدن در رفتار؛ حتی در دوستیهایم نیز این تغییر قابل مشاهده بود. تلاش کردم در رفتار با آن دسته از دوستانی که انرژی ذهنی و وقت بسیار اما بی فایده از من می گرفتند، تعادل ایجاد کنم.

با اینکه از برنامه ریزی های کاری و شخصیم بارها جا ماندم، ترجیح دادم غیر از وقتی که به طور معمول با خانواده می گذرانم، زمانی را نیز به گفتگوهایی صمیمانه با تک تک آنها اختصاص دهم و البته از نتایج دلنشین آن لذت بردم؛ اوقاتی را نیز به همنشینی و گپ و گفت با دوستان همدل سپری کردم و نکته ها آموختم....

در این میان با روزهایی نیز مواجه بودم که بسیار بر من سخت گذشت، روزهایی که غم و یأس تمام وجودم را در بر می گرفت و من دلسرد و بی انگیزه به روزهای پیش رویم می نگریستم و کارهایی که در این روزها انجام دادم قطعا درست و رضایت بخش نبود :(( 

سال گذشته ام را با تمام حوادث تلخ و شیرینش دوست دارم و از استاد عزیزم، دوستان همدلم و خانواده مهربانم که در تمام لحظات مرا حمایت کردند سپاسگزارم. 

خداوند را سپاس می گویم که حسّ حضورش را از من دریغ نکرد تا بتوانم به پشتوانه حضور او گام بردارم.

سپاس از همه دوستان همراهم در وبلاگ، چه کسانی که خاموش مرا خواندند و چه دوستان عزیزم چون، محمد آقا، آقای راد، مینا جانم ، علی پ، حمید آقا، مهتاب و فافا جان ...

امیدوارم در سال نو شاهدحوادث تلخ اجتماعی، مثل آتش سوزی پلاسکو و ... نباشیم

سال نو بر همه هموطنانم خرم و خوش باد!


"به تقویم ها اعتمادی نیست


 اگر تحوّلى در دل و زندگیمان روى داد مبارک است


 راز نو شدن را باید دانست و گرنه بهار یک فصلِ تکراریست".


۲ نظر

خاطره

چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم

صنما هزار آتش تو در آن سلام داری

مولانا


 خاطره بعضی از روزها در ذهن آدم، مثل یک کارت پستال ثبت می شه

هوای بارانی و ...

امروزم را بسیار دوست داشتم.....



"اصلن اونایی که تو زندگیشون بی حاشیه ان رو دیدین

آدمای بی حاشیه یه روز بارونی مثل امروز شال و کلاه میکنن،زنگ میزنن به بهترین دوستشون و میگن::بریم قدم بزنیم. وعده مون باشه ساعت چهار،ولیعصر!

آدمای بی حاشیه خیس میشن اما رنگ نمیبازن. آدمای بی حاشیه دنبال کسی حرف نمیزنن. آمار کسی و در نمیارن، به رفتار آدمای محیط یه نیم نگاه میندازن و میگذرن بی قضاوت،بی فضولی.

آدمای بی حاشیه زبر بارون، خم به خم دوستشون قدم میزنن و از برنامه هاشون میگن، از اوضاع فکریشون، از آینده شون که میخوان چه کنن و به کجا برسن.

آدمای بی حاشیه دوستای زیادی ندارن. با همه سلام و علیک دارن اما قاطی وجود همه نمیشن. یه دوستی دارن که همونه تمام کس و زندگیشون. رازدارشون!

آدمای بی حاشیه شلوغ ترین میز کافه رو انتخاب میکنن برای نشستن اما خم میشن تو افکار خودشون و درِ ورودی کافه رو دید نمیزنن. اصلن کاری ندارن که فلان پسر با فلان دختر اومد و تو دنج ترین جای کافه یه کاپوچینو خوردن و رفتن.

آدمای بی حاشیه تیپ گرون نمیزنن ولی تیپ خاص شاید.

آدمای بی حاشیه هیچوقت پرحرف نیستن.کم حرف میزنن اما قشنگ حرف میزنن.تو حرفاشون هم اسمی از کسی نمیبرن.سرک نمیکشن تو زندگی آدمای دیگه.

آدمای بی حاشیه تا حالا از هیچ داوری کارت زرد نگرفتن و از هیچ دوستی کارت قرمز.

این آدمایی که میگم سعی نمیکنن همه ازشون راضی باشن بلکه خودشون رو از همه راضی نگه می دارن. توقعی از کسی هم ندارن. حتا از باباشون که باباشونه.

آدمای بی حاشیه استقلال دارن و خیلی زود به جاهای خوب زندگی میرسن.

هر کدوم از ما کجای زندگی هستیم؟ جای بد؟ جای خوب؟

بی حاشیه باشیم تا آروم باشیم".


۴ نظر

هر کجا مرز کشیدند، شما پُل بزنید


جاناتان سوییفت گفته است: «ما انسانها فقط آنقدر دین داریم که باعث انزجار و بیزاری‌مان از یکدیگر شود نه آنقدر که سبب شود یکدیگر را دوست بداریم.»(یک‌پنجره، ترجمه‌ی سیمین صالح)


استاد مصطفی ملکیان در سخنرانی «آشتی‌پذیری/ناپذیری عقلانیت و معنویت/ 30 بهمن 95» اشاره‌ی مهمی کردند به خاصیت تفرقه‌افکنی، دیوارکشی و مرزگذاری سیاست و نهاد دین.

تجربه‌ی تاریخی گواه این مدعاست که ارباب حریص قدرت و سوداگران ناسره‌ی دین، غالباً و قاعدتاً از دیوارکشی و مرزبندی، سود می‌برند. از ایجاد شکاف و افکندن فاصله، بازار و کسب‌شان رونق می‌گیرد.

دلشدگان قدرت، از فاصله‌ها استقبال می‌کنند. 

عرفان و هنر اما، کارشان پیوند زدن است. وصل کردن و متحد ساختن. 


به نظر می‌رسد هر چه تلقی دیندارانه‌ی ما بیشتر فقاهتی و بیشتر عقیدتی(کلامی) باشد، خاصیت مرزگذاری و فاصله‌افکنی غلیظ‌تری پیدا می‌کند. نگاه عارفانه به مضامین و تعالیم دینی(که به تعبیر دکتر شفیعی کدکنی چیزی جز نگاه جمال‌شناسانه نیست)، از این آفت، برکنار است. بنابراین، می‌شود به سخن استاد ملکیان قیدی توضیحی زد و آن اینکه غلبه‌ی نگاه فقهی- کلامی به دین، دستمایه‌ی مرزگذاری و فاصله‌‌افکنی است و نه هر نوع تلقّی دیندارانه. عارفان ما که در سنت دینی تنفس می‌کردند، آشتی را جان دین و گوهر عرفان می‌دیدند.


ابوالحسن خرقانی گفته است: «با خلق خدا صلح کردم که هرگز جنگ نکردم.»(تذکرة‌الاولیا)

کسی از شیخ ابوسعید ابوالخیر می‌پرسد: «ای شیخ! مرا می‌باید که بدانم که تو چه مردی و چه چیزی؟» ابوسعید ابوالخیر پاسخ می‌دهد: «ای درویش! ما را بر کیسه بند نیست و با خلق خدای جنگ نیست.»(اسرارالتوحید، محمدبن منور)

«[از خواجه عبدالله انصاری] سؤال کردند از تصوف، فرمود: ظاهر بی‌رنگ و باطنِ بی‌جنگ.»(از هرگز و همیشه‌ی انسان، به کوشش شفیعی کدکنی)


اهالی هنر و عرفان، ما را متوجه بُعد بی‌رنگ و مشترک وجودمان می‌کنند. متوجه «هیچستان»ی که از غلغله‌ی رنگ و کثرت، آسوده است. آنجا که درها وا می‌شوند، مرغان زمان و مکان، خاموش می‌مانند، حجاب نقش‌ها یکسو می‌شود و خلوص هرچیز، پیداتر می‌شود. آنجا که گرگ و میش، هم‌پا می‌شوند:

«آنی بود، درها وا شده بود.

برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.

مرغان مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش، خاموشی گویا شده بود.

آن پهنه چه بود:

با میشی گرگی همپا شده بود.

نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود.

من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.

زیبایی تنها شده بود.

هر رودی دریا

هر بودی بودا شده بود.»(سهراب سپهری)


از نزدیک که نگاه می‌کنیم، تفاوت‌ها چشم‌گیرند و مرزها پراهمیت. هر چه بیشتر که فاصله بگیریم و دورنگرتر باشیم، مرزها ناچیزتر و تفاوت‌ها کم‌اهمیت‌تر می‌شوند.

عرفان و هنر، ما را دورنگرتر می‌کند. 

اصغر فرهادی یک فضانورد و یک دانشمند ناسا را به نمایندگی از خود به مراسم اسکار فرستاد. فیروز نادری درباره دلیل این انتخاب گفت:‌ «انوشه انصاری فضانورد است و به ایستگاه فضایی بین‌اللملی سفر کرده است و من برای ناسا کار می‌کنم و مدیریت برنامه مریخ ناسا و منظومه شمسی را برعهده داشته‌ام. به نظرم دلیلش این است که اگر از جو زمین خارج شوید به زمین نگاه کنید، اثری از مرزها نمی‌بینید و آنچه پیش روی شماست یک زمین زیبا است. فرهادی ما دو تن را برگزید تا این پیام را منتقل کند.»


«روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد... 

هر چه دشنام از لب خواهم برچید 

هر چه دیوار از جا خواهم برکند 

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند... 

آشنا خواهم کرد 

راه خواهم رفت 

نور خواهم خورد 

دوست خواهم داشت»(سهراب سپهری)


آنان که ریشه‌هایشان در هنر و عرفان تنیده است می‌گویند: «کاش دیواری میان ما نبود». 

دست در دست هم می‌نهند تا نگذارند عقیده‌پرستان، شکل‌زدگان و قالب‌پیشه‌گان دینی، و کاسبان سیاست و قدرت، دیوارها را بلندتر کنند و مرزها را پررنگ‌تر. آنان که دین را عارفانه می‌فهمند و زندگی و هستی را از دریچه‌ی هنر به تماشا می‌نشینند، هم‌نوا با شاعر افغان، «نجیب بارور»، صلایمان می‌زنند:

«هر کُجا مرز کشیدند، شما پُل بزنید»


✍️صدیق قطبی / 11 اسفند 95

۵ نظر

همه رو ول کن بچسب به یکی

سلام

این مدت خیلی برنامه هام فشرده بود و نتوانستم هم به وبلاگ دوستانم سر بزنم و هم خودم پست جدید بگذارم. اما موضوعات بسیاری به نظرم می رسید که دربارش در وبلاگ بنویسم، که متأسفانه فرصت نمی شد. می خواستم امشب به طور خلاصه از اونا بنویسم ولی دیدم ، داغی اولش را ندارد. بنابراین حرفهایم را با نوشته ای کوتاه از یک دوست به پایان می برم...


"همه رو ول کن بچسب به یکی.

باور کن این چسبیدن به یکی، یک عالمی داره که نگو!

سر و سامونت میده. میبرت اون بالاها. فقط باید بگردی و یه خوبش و پیدا کنی.یه خوبی که بشه بهش چسبید و عشق کرد از بودن باهاش. یکی که بخوادت و بخوایش. یکی که خنده ش و بهت ببخشه، غم و از دلت دور کنه.

باور کن اونایی که چسبیدن به یکی ادمای خاصی ان. ادمایی ان که تو جامعه زیاد نیستن. اگر پیدا کردین عشقتون رو نثارشون کنین، نذارین برن.

ما چقد وقت داریم در روز که بچسبیم به شصت و هفت تا؟

میدونین از زندگی عقب می افتیم اگر دایره خواستنی هامون گسترده باشه؟

حتا تو اهدافمون هم باید بچسبیم به بهترینش.

تصمیمت و بگیر، بچسب به یکی!"



۴ نظر

رایحه عشق


چندی پیش حلقه ای از گل سرخ برایت فرستادم

که هرچند بر شکوه و افتخار تو نمی افزود

اما امید این بود که به طراوت روی تو، آن گل پیوسته شاداب ماند،

اما تو تنها نَفَسی در آن گل دمیدی

و آن را برای من بازپس فرستادی

تا وقتی غنچه هایش باز شود

و رایحۀ لطیف آن پخش گردد،

من به جای بوی گل، رایحۀ عشق تو را از آن استشمام کنم.

بن جانسن


" The Scent of Love " 

I sent thee late a rosy wreath,

Not so much honouring thee

As giving it a hope that there

It could not withered be;

But thou thereon didst only breathe,

And sent'st it back to me,

Since when it grows and smells, I swear,

Not of itself but thee!

Ben Jonson 

برگرفته از کتاب  " در قلمرو زرین "

به قلم حسین الهی قمشه ای

نقاشی " روح گل رز " اثر ویلیام واترهاوس

۴ نظر

ای در میان جانم

۰ نظر

عاشقانه هایی از قائم

عاشقانه هایت را 

در گوش باد گفتم 

شادی کنان 

هو هو کنان 

رقصید رفت 

💖💖💖💖

بیچاره من 

فقط 

نگاهم به نگاهش افتاد 

غارت کرد و 

آتش زد 

خرمن هستیم را

بود و نبودم را 


خان عشق 

💖💖💖💖

گفتم که طلب دارم 

گفتا که چه می خواهی؟

گفتم که دلی عاشق 

یک جرعهء عشقم داد 

آتش ز دلم برخاست 

شد خانهء من بر باد 

💖💖💖💖

عشق تو 

عیسی دم است 

در سینه ام 

وگر نه قلبم 

دم به دم احیا 

نمی شود 

💖💖💖💖

ساعت قلبم را 

باعشق تو 

کوک کرده ام 

تا تو هستی 

می تپد 

💖💖💖💖

دارم 

عاشقانه های چشمانت را 

مخابره می کنم 

به جهان بی تکاپوی دلم 

احیای 

دل مرده 

جز این 

راهی ندارد 

💖💖💖💖

محبوب من 

تمام درختان 

چتر گشوده بر سرت 

آفتاب از شرم نگاهت نگیرد 

بلبلان 

عاشقانه هایت را 

زمزمه می کنند 

تا که گلها 

به عشق دیدنت 

به شکفتن شتاب کنند 

خیابانها 

کلمات گامهایت را 

می نگارند 

چون می دانند 

بی عشق تو 

تاریخ چون جام بی شراب 

عقیم خواهد بود 

💖💖💖💖

تولدت را 

به دفترها می نویسم 

جشن می گیرم 

تولدت 

چون تولد شیرازه ای ست 

که برگهای پراکنده را 

به هم پیوند می دهد 

بانو 

تولدت مبارک 


قائم

۲ نظر

بهمنی

فقط باید  یک بهمنی باشی که بتوانی تمام احساسات یک بهمنی را درک کنی. یک بهمنی پر از شور و هیجان است، تا آنجا که در قالب جسمش نمی گنجد. این شور، عشق و هیجان چنان او را سرخوش می کند که نه بر زمین آرام دارد ، نه در آسمان قرار. در اوج آرامش، سکون ندارد؛ دائم در جنب و جوش است و همین بی قراریهای کودکانه، آتش درون، بی پروایی ها و خوش بودن هاست که دنیای یک بهمنی را می سازد.

اطراف او پر است از آدمهای جور واجور، آدمهایی که با تمام وجود و عشق، همراهشان است و برایش فرقی نمی کند که مثل او فکر یا زندگی نکنند...

اما همین بهمنی وقتی بی پروا، با کسانی همراهی می کند که سیاست، روش زندگیشان است، همچون پرنده ای می شود که با فکر اوج شروع به پرواز کرده و میان راه  بالش به سقف آسمان خورده است .البته، خوشبختانه ناامیدی در اندیشه یک بهمنی معنا ندارد، اگر هزاران  بار پر پروازش به سقف آسمان بخورد، هزار باره پر می گشاید تا روزنه ای در همان سقف  بیابد.


هستم اگر می روم.......

گر نروم نیستم......


خوشحالم که یک بهمنی هستم

و خوشحالم که همیشه استثنا وجود دارد، خردادیه شیرین و مهربونی که خیلی خوووووووب من بهمنی را می فهمد، همراهم است و .....

پ ن:  فکر کنم ٣ تن از دوستان وبلاگیم بهمنی باشند، تبریک می گویم زاد روزشان را با آرزوی تندرستی برای ایشان

۴ نظر

دیوانگی

هر روز بیشتر به این واقعیت پی می برم که زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر دیوانگی چاشنی آن باشد.

نامه نیچه به پیتر گاست

به نقل از واپسین شطحیات

ترجمه حامد فولادوند

۱ نظر

تفاوت


بزرگترین تفاوتی که بین مردم وجود دارد، تفاوت بین ثروتمندان و فقرا یا فرشته صفتان و دیو صفتان نیست. بزرگترین تفاوت، بین کسانی است که لذت عشق را چشیده اند و کسانی که از این لذت بی بهره هستند و فقط با حسادت به آن نگاه می کنند... 

نظاره گران و بهره مندان.

منظورم فقط لذت معمولی نیست یا نوعی که بتوان آن را خرید. 

منظورم لذت واقعی است. 


پرنده_شیرین_جوانی 

تنسی_ویلیامز 

مرجان_بخت_مینو


۲ نظر

دلدار

۱ نظر

دیگران


از دیگرانی که به تنهایی ام دستبرد می‌زنند،

ولی همراهی و مصاحبتی ارزانی ام نمی‌کنند،

بیزارم ..!

اروین_یالوم 

📔وقتی نیچه گریست/ سپیده حبیب


۴ نظر

حضور ملایم زندگی


در انجیل لوقا حکایتی تأمل برانگیز آمده است:

«همچنان که ره می‌سپردند، به روستایی درآمد و زنی به نام مَرتا در خانه‌ی خویش پذیرایش شد. او را خواهری بود به نام مریم که کنار پاهای خداوند نشسته بود و کلام وی را می‌نیوشید. مَرتا که سخت سرگرم خدمت بود، پیش آمد و گفت: «ای خداوند، روا می‌بینی که خواهرم مرا در خدمت تنها گذارد؟ ‌پس او را بگو که مرا یاری کند.» لیک خداوند وی را پاسخ گفت: «ای مَرتا،‌ ای مَرتا، تو بهر بسی چیزها در اندیشه و اضطرابی؛ لیک اندکی لازم است و حتی تنها یکی. مریم بهترین سهم را برگزیده که از او ستانده نخواهد شد.»(انجیل لوقا، باب 10،آیات 38تا 42- عهد جدید، ترجمه‌ی پیروز سیّار)


مسیح که مهمان مریم و مَرتا شده بود، روحیه‌ی مریم را تأیید کرد و سبب اضطراب و تشویش مَرتا را غرق بودن در کثرت‌ها و دست یازیدن به انبوهی از اعمال دانست. مریم در کمال سکوت و بی‌عملی مقابل مسیح نشسته بود و کلام مسیحایی او را می‌نوشید و جان فربه می‌کرد و مَرتا در مشغولیت‌های فراوان، گوهر آرامش و یکدلگی را از دست داده بود. مسیح به مَرتا می‌گوید که راه نجات مستلزم کثرت اعمال و فراوانی مشغولیت‌ها نیست، بلکه " اندکی لازم است و حتی تنها یکی."

این حکایت ژرف معنوی برای وضعیت پرتشویش انسان امروز، بسیار ارزنده است.


ولع سیری‌ناپذیر دانستن و دانستن و روی هم انباشتن معلومات و اطلاعات و اشتیاق اشباع‌ناشدنی دویدن و تکاپو کردن، برکه‌ی روح ما را گِل‌آلود کرده است و شتابی که در دانستن و انجام دادن داریم، بین ما و زلالی آبی‌رنگ آرامش، فرسنگ‌ها فاصله انداخته است.

چنان گرفتار پندار باطل و تصور واهی هستیم که گمان می‌بَریم هر چه بیشتر دست و پا می‌زنیم، به رهایی و ره‌یافتگی نزدیک‌تریم، غافل از اینکه برکه‌ی گِل‌آلود روح ما، تنها در سکوتی صبورانه به زلالی می‌رسد و هرگز با دست و پا زدن‌های بسیار، بر آشفتگی‌ها و تشویش‌ها فایق نخواهیم آمد. لائوتسه می‌گفت: «آیا آن قدر صبر دارید تا گِل های وجودتان ته‌نشین گشته و از دلِ آن زلالی، یک زندگیِ ناب سربرآورد؟»

عالَم کثرت، عالَم پریشانی است و جمعیت خاطر، مرهون عبور از کثرت‌های تشویش‌آور است. رابیندرانات تاگور می‌گفت:

«دلم آرام گیر و

غبار بر میانگیز

جهان را بگذار که راهی به سوی تو بیابد.»

مولانا می‌گفت:

گر برسی به کوی ما، خامُشی است خوی ما

زان که ز گفت‌وگوی ما، گرد و غبار می‌رسد

شمس تبریز می‌گفت: «خاموش باشید، تا راهی یابید که گفت، غبارانگیز است.»

هر چه بیشتر می‌گوییم، بیشتر گرد و غبار ایجاد می‌کنیم و در فضای گرد و غبارگرفته‌ی درون‌، نمی‌توان حضور آرامش را چشم داشت.

شمس تبریزی باور داشت که «گفتن، جان کَندن است و شنیدن، جان پروردن.»


جان و روح ما از سکوت و خاموشی فربهی و تعالی می‌یابد و زیبایی‌های جهان در بی‌عملی و سکوت محض به آدمی پیشکش می‌شود.

آدمیان به ویژه در روزگار ما با «داشته‌ها» یا «کرده‌ها»یشان تعریف می‌شوند و تمنای هر چه بیشتر داشتن و هر چه بیشتر انجام دادن، درون‌شان را انباشته از تشویش می‌کند. حال آنکه در نظر ارباب معنا، قیمت هر انسانی به «بودن» اوست و بودن آدمی در سکوت و آرامش است که توسعه می‌یابد. در بیان این نکته‌ی اساسی، اِوِلین آندرهیل می‌گوید: 


«ما عمدتاً زندگی پراکنده و پریشیده‌ی خود را در کار صَرفِ سه فعلِ خواستن، داشتن و انجام دادن به پایان می‌رسانیم. ما، که در ساحت مادّی، سیاسی، اجتماعی، عاطفی، عقلانی- و حتی در ساحت دینی- خواستار و آرزومند می شویم، می‌رباییم و به چنگ می‌گیریم، و در جایی آرام نمی‌گیریم، در بی‌قراری مدام گرفتار آمده‌ایم: غافل از اینکه هیچ‌یک از این افعال هیچ‌گونه اهمیت اساسی‌ای ندارند، مگر تا آنجا که فعل بنیادی «بودن» از آنها فراتر رود و آنها را در بر بگیرد؛ و این بودن گوهر حیات معنوی است، نه خواستن، نه داشتن، و نه انجام دادن.»(حیات معنوی، اوِلین آندرهیل، ترجمه‌ی سیمین صالح)


صدیق قطبی

_

۳ نظر

جز تسلیت چه می توان گفت؟


جز تسلیت چه می توان گفت؟

هزار هزار پلاسکو فدای قطره ای از اشک آن کودک منتظر که امشب بابای خود را نمی بیند.

رضا بابایی

پروانه بر آتش زند از بهر تو خود را

ای شمع تو هم حرمت پروانه نگهدار

وحشی بافقی

شگرف ترین چیز در دنیا این است که مردم در اطراف ما در حال مرگند و ما درک نمی کنیم که مرگ شامل حال ما هم خواهد شد.

مهابهاراته


پ ن: واژه تسلیت چقدر آشناست برای ملتی که دایم باید به خاطر نداشتن افراد دلسوز آن را سالی چندبار تکرار کند...


تسلیت برای نداشتن جاده مناسب،

تسلیت برای ریزش پل،

تسلیت برای سوختن بچه ها در مدرسه،

تسلیت برای حادثه قطار،

تسلیت برای زلزله،

تسلیت برای عدم بازسازی بافتهای فرسوده

تسلیت برای آتش سوزی،

تسلیت برای تشنگی و خشکیدگی سرزمینم،

تسلیت برای اسید پاشی،

تسلیت برای جوانان معتاد،

تسلیت برای فقر،

تسلیت برای نداشتن هزینه درمانی و مرگ به اجبار

تسلیت برای کشته شدن محیط بانان،

تسلیت برای دست فروشی زنان،

تسلیت برای پدیده ی گور خوابی 

تسلیت برای کودکان کار

تسلیت برای نبود امکانات و تجهیزات آتشنشانی 


و هزاران تسلیت دیگر...⚫️⚫️


۵ نظر

فاصله میان شکفتگی و آشفتگی

ما دوست داریم که به دیگری نزدیک شویم.  اما  نزدیکی به دیگری ما را به وحشت می اندازد.  «پارادوکس نزدیکی» شوق به نزدیکی در عین هراس از آن است.   اما چرا نزدیکی هراس آور است؟ 

 نزدیکی راه دادن دیگری به حریم خلوت خود است.  نیمه پنهان و خجول ما از پستوهای تاریک و تو بر توی وجود مان بیرون می خزد و شرمگینانه در برابر آینه نگاه دیگری عریان می ایستد.   ما غالباً نیمه پنهان مان را جز در تاریکی نمی بینیم- مثل فیل مولانا که در دل تاریکخانه نشسته است و جز به کف دست دیده نمی شود.  اما محرمیت در دل تاریکخانه روان ما شمع روشن می کند، و ما در پرتو آن یکباره موجود غریبه ای را می بینیم که خود ماست. 

اما فقط این نیست.  وقتی که برهنه در برابر دیگری تمام قامت می ایستیم، نگاه او ما را با تمام کژی ها و زشتی های پنهان مان می بیند.  «من بی نقاب» ما در برابر نگاه دیگری پا به پا می شود و نگران است که مبادا او من را در عریانی آسیب پذیرم ببیند اما نخواهد.   

محرمیت، یعنی عمیقترین سطح نزدیکی، وقتی دست می دهد که تو من را در برهنگی ام- یعنی بی نقاب و آسیب پذیر- ببینی، و بخواهی.  هیچ چیز به اندازه این پذیرفتگی به ما امنیت و آرامش نمی بخشد.  و در مقابل، هیچ چیز ما را چنان ویران نمی کند که دیگری ما را در عریانی مان ببیند اما نخواهد.   فاصله میان شکفتگی و آشفتگی یک آغوش است!


آرش نراقی

۱ نظر

وقتی عاشق تو بودم

وقتی عاشق تو بودم

دلیر و پاک بودم

و تا فرسنگها در اطرافم شگفتی و شادی می رویید

و رفتارم همه نیک و دلپسند بود.

اکنون آن عشق گذشته است

و از آن شگفتیها هیچ بر جای نمانده

و تا فرسنگها در اطرافم همه چیز فریاد می زند و خبر می کند

که من دوباره همان خودم هستم.

آلفرد ادوارد هاوسمَن


 عشق آن است که آدمی خودش نباشد،

خود را فراموش کند و به دیگری بیندیشد

و این رهایی از خویشتن کمترین افسون عشق است.


اگر خود عشق هیچ افسون نداند

نه از سودای خویشت وارهاند؟

نظامی

در این حال خوش بی خویشی است

که آدمی همه کارش خوش می شود:

خوش می گوید،

خوش می خرامد

و خوش رفتار می کند

و صاف و پاک و دلیر و بی باک می گردد

و جهان در چشمش پیوسته تازه و با طراوت است

و همه چیز او را شگفت و شورانگیز می نماید.


اگر تلخ است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی

کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی

دیوان شمس


برگرفته از کتاب "در قلمرو زریّن "

به قلم حسین الهی قمشه ای

طرح و نقش اثر رابرت ایندیانا


۲ نظر

کلام، خنجر نیست


کلام، خنجر نیست. نباید باشد.
 
زبان را اختراع کرده‌ایم تا دیوارهای تنهایی را کوتاه کنیم. از فصل‌های فاصله عبور کنیم.
 
زبان را آفریده‌ایم تا به یاری  آن، از هم گرما بگیریم. 
 
کلام، خنجر نیست. نباید باشد.
 
کلام و زبان، سرپناهی است در برابر گزند تنهایی و مرگ. واژه‌ها، شعله‌های خُردی
 
هستند تا به یاری آن فاصله‌های هولناک و روابط یخ‌بسته را چاره‌ای کنیم.
 
از کلام، خنجر نسازیم.
 
این چه هنر و مهارت بی‌قدری است که موهبت هستی‌داد کلام را دستمایه‌‌ای برای طعن
 
 و تعریض، طرد و خوارداشت، خستن و زخمی کردن و تلخ‌کامی همدیگر سازیم؟
 
واژه‌ها آمده‌اند تا چراغ دوستی برافروزند، نهال مهر بنشانند و اندوه آدمی را تسکینی باشند. 
 
واژه‌ها را چوپ آتش‌افروزی‌های دل‌آزار نسازیم، سوخت‌بار خودکامگی‌های خود نکنیم.
 
موهبت ارجمندِ زبان را در پای دوستی و آشنایی خرج کنیم.
 
به سوداهای تهی‌مایه که به نام حقیقت‌اند و به کام أنانیت، زبان را تباه نکنیم. گفت‌وگویی
 
 که ما را به زندگی مطبوع‌تر می‌رساند، از جاده‌ی واژه‌های عبوس نمی‌گذرد.
 
رخساره‌ی واژه‌ها در آوار خشم و درشتی ما، زشت می‌شوند. شب می‌شوند.
 
 
با کلمات، به یکدیگر لبخند بزنیم.

  صدیق قطبی
 
۱ نظر

ایرانیان، نخستین مؤمنان عیسی مسیح

 


در انجیل متی ( باب ۲ ، بندهای ۱و۲ ، ۹ تا ۱۲ ) چنین آمده است : 

<< چون عیسی در ایام هیرودیس پادشاه در بیت لحم یهودیه تولد یافت ، ناگاه مجوسی چند از مشرق به اورشلیم آمده ، گفتند : < کجاست آن مولود که پادشاه یهود است ؟ زیرا که ستاره ی او را در مشرق دیده ایم و برای پرستش او آمده ایم . > ... مجوسیان روانه شدند که ناگاه آن ستاره که در مشرق دیده بودند ، پیش روی ایشان می رفت تا فوق آنجائى که طفل بود رسیده ، بایستاد و چون ستاره را دیدند بی نهایت شاد و خوشحال گشتند و به خانه آمده ، طفل را با مادرش مریم یافتند و به روی در افتاده ، او را پر ستش کردند و ذخایر خود را گشوده ، هدایا و طلا و کندر و مر به وی گذرانیدند و چون در خواب بدیشان وحی رسید که به نزد هیرودیس بازگشت نکنند ، پس ، از راه دیگر به وطن خویش مراجعت کردند .>> 

[این "مجوسیان"  سه_مغ ایرانی بودندو مغان در جهان قدیم به دانشها و به ویژه به ستاره شناسی شهرت بسیار داشتند . مغان پیشوایان دین_زردشتی بودند که به علت گسترش دامنه ی نفوذ  فرهنگی_ایرانی در جهان آن روز سرآمدان علم و فرهنگ بودند .]

 

این واقعه نشان می دهد که فرزانگان حقیقت جوی ایرانی ، پیش از ظهورمسیحیت و پیش از خود مسیحیان ، در پی نور هدایت مسیح تا فلسطین رفتند و آنان نخستین کسانی بودند که مسیح بودن عیسی را تأیید کردند ; ایشان نخستین کسانی بودند که ولادت او را به مادرش تبریک گفتند ، و نخستین کسانی بودند که هدایائى به او اهدا کردند .

 

در زمانی که عیسی ، به مثابه ی پسری بی پدر ،  و مریم به مثابه ی مادری بی همسر ، مورد آزار و اتهام هم شهریان متعصب خود بودند ، به اهمیت نقش این ایرانیان فرزانه در تأیید و اثبات قداست آن دو بزرگوار و حمایت مالی از آنان پی می بریم ، امری که مآلاً در پرورش و بالندگی مسیح ، و به تبع آن در دل و جان مسیحیان تأثیر خود را گذاشت . ایرانیان را باید نخستین مؤمنان به مسیح و نخستین یاوران او دانست .

 

در سده ی چهارم میلادی ،  امپراتور روم ، کنستانتین مسیحیت را تأیید کرد ، و مادرش هلن مسیحی شد . هلن که برای زیارت و گردآوری اشیاء مقدس مسیحی به فلسطین رفته بود ، بقایای اجسادی را که گفته میشد و تصور میکردند که متعلق به آن سه تن بوده ، در سال ۳۲۷ به کنستانتینوپل ( قسطنطنیه/ استانبول ) منتقل کرد . کلیسای جامع ایاصوفیه [ اکنون مسجد ] برفراز این اجساد بنا شد . سپس اسقف اعظم میلان از امپراتور روم شرقی کنستانس درخواست اشیائى مقدس کرد تا خاک شمال ایتالیا را متبرک کند . به این ترتیب ، این بقایا به میلان منتقل شدند و کلیسای جامع میلان بر فراز آنها ساخته شد . در سال ۱۱۶۲ فردریک بارباروسا ( امپراتور "روم مقدس" ) که خاک آلمان را فاقد اشیاءمقدس می دید ، بقایای اجساد این سه تن را از میلان آورده ، به اسقف اعظم شهر کلن سپرد و در ۶ ژانویه ی ۱۱۶۴ در آنجا دفن شدند و کلیسای جامع کلن برفراز آنها بنا شد . 

در تقویم کلیسای کاتولیک ، ششم ژانویه به این سه مغ اختصاص دارد و مسیحیان شرقی ۲۵ دسامبر را روز آنان می دانند . 

 

By Dr. M. Ja'fary-mazhab


تابلوی نیمه کارۀ ستایش سه مغ اثر لئوناردو داوینچی

۳ نظر

بزرگی در بزرگواری است

 


سالی رفت و سالی آمد

و همه مردم جهان به قدر یک سال بزرگتر شدند

اما اگر بزرگی را از سال و ماه جدا کنیم

و به زیبایی و نیکویی پیوند دهیم

آرزوی ما این است که مردمان 

آنقدر بزرگ شوند 

که بدانند بزرگی در بزرگواری است

و رستگاری همگان در مهربانی و همدردی است

ابوسعید گفت اگر در سرتاسر خاوران خاری در پای کسی رود

آن در پای من رفته است

و مسیح همه آلام بشری را چون تاج خار بر سر خود نهاد

و احمد به وحی الهی گفت شما هرگز به مقام نیکویی نخواهید رسید

مگر از آن چیزها که خود دوست می دارید به دیگران کرامت کنید

دلا تا بزرگی نیاری به دست

به جای بزرگان نشاید نشست

نظامی


به قلم حسین الهی قمشه ای

تصویر کلیسا در همسایگی مسجد در آبادان

 

 

 


۲ نظر

امریکن نینجا


در حال تماشای برنامۀ امریکن نینجا بودم، خب، این برنامه جذابیت های خاص خودش را دارد

اما چیزی که توجهم را درآن بیشتر به خود جلب می کرد، حضور شرکت کنندگان از

 اقشار مختلف جامعه بود. مثلا نجار، زیست شناس، مأمور امیتی، انبار دار و ....

جالب تر از همشون، یک کشیش بود که طرفدارهای زیادی هم داشت.... و البته به

مرحلۀ بعد هم راه پیدا کرد،

تیپ و هیکل کشیش  و طرفدارهایش تفاوت چندانی با روحانیون خودمون و طرفدارهاشون

نداشت....


پ ن: فقط به همین نکته می خواستم اشاره کنم

حالا دیگه خیالم راحت شد :))))))

۵ نظر

دگرگونی

خدایم! مهربانم!

هیچ یک از شرایط زندگیم را دگرگون مکن

مرا دگرگون ساز

۱ نظر

یک نکته

به تازگی مصاحبه ای از استاد ملکیان در ماهنامه اندیشه پویا خواندم با نام (( من بادیگارد اندیشه های خود نیستم)) که بسیار تأمل برانگیز بود

البته پیش از این نیز مشابه چنین  سخنی را با مثال ساده ای از ایشان شنیده بودم. استاد می گفتند اگر شما الان به من بگویید مصطفی جوراب تو بوی بدی می دهد، من منقلب نمی شوم و به شما نمی تازم که شما به من ( با تأکید روی من) توهین کرده اید؛ بلکه جورابم را در می آورم ببینم واقعاً بوی بدی می دهد یا نه. اگر حق با شما بود از شما تشکر می کنم و اگر نه، به شما می گویم نه چنین نیست، جوراب من بو نمی دهد. 

پی نوشت: چند سالی از این موضوع می گذرد و پر واضح است که اصل خاطره در یاد مانده است و آنچه خواندید دقیقاً ادبیات استاد نیست.

۰ نظر

دوستان دبیرستانی

حدود یک سال پیش، یهو دیدم به یک گروه در تلگرام اضافه شدم. اولش تعجب کردم ولی

بعد که اسم اعضای گروه را دیدم، تازه متوجه شدم  که هم کلاسیهای دبیرستانیم هستند.

تقریبا از هیچ کدامشان خبری نداشتم بعد از گذشتِ این همه سال، خوشحال بودم. اما

راستش در این مدت فرصت نداشتم زیاد به گروه سر بزنم. تا اینکه برای اولین بار قرار شد،

همگی در یک پارک بسیار زیبا همدیگر را ببینیم :)

متأسفانه نتوانستم به این قرار برسم :(

بار دوم هم نشد:(

اما پنج شنبه این هفته این دیدار در منزل یکی از دوستان میسّر شد :)))))

 بچه ها قرار گذاشته بودند عکس در کانال نگذارند تا ببینیم می تونیم همدیگر را در اولین

دیدار بشناسیم یا نه. حسّ بسیار عجیب و خوبی داشتم، دوستانی را که تقریبا 20 سال

ندیده بودم، باید تشخیص می دادم و اسمشون را می گفتم !!!!

خیلی خوب بووووووووود..........

بعضی دوستام رو بلافاصله شناختم، اما بعضیها رو هم با تأمل.

 ی عالمه حرف و حرف

از معلم جبر و مثلثات و هندسه گرفته تا ادبیات و بینش و خاطره هایی که از اونها

داشتیم.

خانم شریفی، معلم مثلثاتمون زن جدی ای بود و گوش های بسیار تیزی داشت. من

کاملا یادمه چقدر از ایشون حساب می بردم، یک بار که تمرینم رو حل نکرده بودم،

یواشکی جام رو با دوستم عوض کردم،  چون نزدیک بود زنگ بخوره و نمی خواستم برم

پای تخته. خانم شریفی از ته کلاس گچ رو به طرفم پرت کرد و گفت: فلاحتی برو پای

تخته و به جای یک تمرین، دو تا رو حل کن،  اگر زنگ هم بخورد، هیچکس حق نداره از

کلاس بیرون برود :((

منم که بلد نبودم و به جاش دو تا منفی گرفتم :(((

 پنج شنبه در کنار دوستان خیلی خوش گذشت و من وقتی  برگشتم احساس

سبکی می کردم.....

این نشاط سبب شد، بی تحرّکی  و ورزش نکردن دو هفته گذشته را جبران کنم

رقص، تردمیل، هولاهوب..........................................................................






۳ نظر

شنیدن، جان پروردن!

به گمانم مهمترین هنر به منظور جان‌پروردن، هنر شنیدن است. شنیدن با همه‌ی وجود.

(گفتن، جان کندن است؛ شنیدن، جان پروردن- شمس)

تعبیری دارد هایدگر که خیلی گیرا است: «شنیدنِ آوای وجود»

هر چه جان‌پرورده‌تر باشیم، آمادگی بیشتری برای شنیدن آواهای هستی پیدا می‌کنیم.

شنیدنی خالص. عاری از هرگونه داوری و برچسب‌زنی. شنیدن به مثابه‌ی راه ‌دادن. راه دادن هر آنچه به آن گوشی می‌دهی. به درون خویش.

و با این راه دادن، پهنا می‌یابیم.(آدمی فربه شود از راه گوش- مثنوی/ دفتر ششم)

شنیدن راهی است برای یگانگی با هستی. برای پهنادادن به خانه‌ی دل. 


شنیدن. 

شنیدن صدای خنده‌های گل، آسمانِ جاری در بال پرندگان، و، صدای فاصله‌ها...

شنیدن لحن و آوای کسی که برای ما حرف می‌زند. و نه تنها شنیدن کلمات او، که شنیدن خطوط چهره، اندوه چشم‌ها و حُزن پنهان او.

شنیدن زخمه‌های بی‌قراری که بر تن چنگ، رُباب، سه‌تار، تار، تنبور و...  فرود می‌آیند.

شنیدن آوای باد، آوای غمناک گُلدان خالی، آوای سرمازده‌ی گنجشکان زمستان. 

شنیدن صدای آشنای خداوند که در میان همهمه‌ی باران و رقص برگ‌ها، جا خوش کرده است.

شنیدن سخنان محمد، مسیح، بودا، گاندی.


مولانا می‌گفت ارتفاع را از استماع، طلب کنید:

از سخن‌گویی مجویید ارتفاع

منتظر را به ز گفتن استماع

(مثنوی: دفترچهارم)



شنیدن. 

شنیدن و جان پروردن.



صدیق قطبی

۴ نظر

خدانگهدار پاییز دوست داشتنی من


اگر چشمت شب یلداست،من درگیر پاییزم

که هر شب پشت یک شیشه، برایت اشک می ریزم


زمستانم، مرا یلدا نشین چشم هایت کن

که از باران فراوانم، که از مهتاب لبریزم


غزل می خوانم امشب، بیت در بیتش تویی انگار

تویی آن شاه بیتی که به پایش شعر می ریزم


بیا امشب کنارم، عشق دم کردم، به زن بر دف

وَ مولانا بشو تن تن بخوان، من شمس تبریزم


شرابی از لبت می جوشد و مستم کن از عطرت

بکش آغوش، روحم را که شبگردی غم انگیزم


بیاور گیسوانت را رها کن روی دوش باد

که از گل های نیلوفر درین دنیا بپرهیزم


دلم مانند طفلی راه گم کرده پریشان است

کمک کن تا ازین پس کوچه ها آرام برخیزم


"همه کارم زِ خود کامی به بد نامی کشید آخر"

که یلدایی دگر آمد، برایت اشک می ریزم...

محمد حسن اسفندیار پور


۱ نظر

محبوب قدسی ازلی

محبوب قدسیِ ازلی!

ای که در پرند خیالم، نقش توست و حضور گاه‌گاه و دلبرانه‌ات، آینه‌ی جانم را معطر می‌کند.

پیش از آنکه بیرون مرزهای روحم، بجویمت، در سراچه‌ی آرزو و خیالم، نقاشی تو را کشیده‌ام.

تو خلاصه‌ی آرزوها و آرمان‌های منی. شور توست که در رگ‌های زندگی جاری است.

هستی آیا؟ می‌شنوی مرا؟ نکند من تنها با خیالم گفتگو می‌کنم؟ یعنی می‌شود اینهمه در من،‌ در آرزوها و خواب و خیال‌های من باشی، اما در واقعیت نه؟

 یعنی ممکن است این تشنگی و عطشناکی، گواه وجود تو نباشد؟ اگر تو نیستی، پس چه نور نیرومندی، چشم‌هایم را خویشاوند آفتاب می‌کند؟

اگر وجود نداری، آن بهانه‌‌ی رنگین، آن نغمه‌های مخملین، از کجاست که می‌جوشد؟

یعنی این صداها همه زاده‌ی تمنّیات من است؟ یعنی این آواز گوارا که از چشمه‌ای پاکیزه نشانی می‌دهد، تنها زمزمه‌های درونی من است؟ یعنی تو، وهم سبز و روشن منی؟ 

من اما به آوازهای تو دل بسته‌ام، به زمزمه‌های لطیفی که هر چه بیشتر می‌شنوم، منوّرتر و روشن‌ترم می‌کنند.

 من از گفتگو با تو باز نخواهم ایستاد. شاید روزی صدایم را بشنوی. شاید روزی «آری» انکارناپذیر تو را دریابم. گوش‌هایم به انتظار تو، نجواهای نسیمانه را خواهد پایید. چشم‌هایم به شوق تو، چشمک‌پرانی ستاره‌ها را بی‌جواب نخواهد گذاشت.

 تو که در صحرای طور، درختی را به آتش می‌کشی تا جانی را بر افروزی، اینک من درخت تو، در من شعله بزن. 

به ما گفته‌اند می‌شود با تو راز گفت. نیاز گفت. من هم رازها و نیازهایم را با تو می‌گویم.

 نیازم را به بودن تو و رازم را که نشانی‌ات از یادم رفته است. نیازم تویی و رازم تو. نیازم بودن توست و رازم نیافتن تو.

 من اما از این سماجت عاشقانه دست نخواهم کشید. احساس می‌کنم تنها در این راز و نیاز است که تو را می‌شود یافت. بگذار تردیدها و انکارهایم را با تو قسمت کنم. این قسمت کردن، عاشقانه است. 

 هِبِل می‌گفت: «وقتی انسانی دعا می‌کند خدا در او تنفس می‌کند.»، در هوای نفس‌های توست، که کلمات را بسیج می‌کنم. می‌شود در من بِدَمی، تنفس کنی؟

در من می‌دم بنده‌ی دم‌های توام

سُرنای تو سُرنای تو سُرنای توام 

(رباعیات مولانا)


مادر زیبایی، پدرِ لطف، راز و نیاز من،

لطفاً خودت را بیشتر نشان بده. در من، کودکی بی‌تاب، سراغ از تو می‌گیرد. باش، بیشتر باش...


صدیق قطبی

۴ نظر

کفش‌هایم کو


کفش‌هایم کو،

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد.

بوی هجرت می‌آید:

بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.


صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد.


باید امشب بروم.

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کسی زاغچه‌یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد

وقتی از پنجره می‌بینم حوری

- دختر بالغ همسایه -

پای کمیاب‌‌ترین نارون روی زمین

فقه می‌خواند.


چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج

(مثلا" شاعره‌یی را دیدم

آن‌چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شب‌ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)


باید امشب بروم.


باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب

کفش‌هایم کو؟


‎سهراب سپهری



۳ نظر

صبحت بخیر حضرت مضمون هر غزل

برخیز

شعرها 

همگی 

لنگ 

مانده اند ...


صبحت بخیر حضرت مضمون هر غزل 


سید مهدی وزیری



۴ نظر

عمق عشق

عمق عشق،


حاصلضرب خطوط پیشانی اوست


در هُرم نگاهش…


معشوق ما هرچه پیرتر


زیباتر …


سروش عازمی خواه



۰ نظر

عشق نور بخشندگی

من عشق، نور، بخشندگی، بدون قضاوتم 



۴ نظر

راز آسمانها

آسمانها نمی توانند رازشان را نگه دارند

آنها راز را به تپه می گویند و تپه ها به باغها و باغها به نرگسها

و آنگاه پرنده ای که از آن حوالی گذر می کند، همه چیز را آهسته می شنود

و من با خود می گویم اگر این مرغک را رشوه ای بدهم

ای بسا که راز را به من بگوید

اما بهتر است چنین نکنم

ندانستن خوشتر است

اگر تابستان یک اصل مسلم بود

برف و بوران دیگر جذبه و افسونی نداشت

نه ای پدر، رازت را برای خودت نگه دار

که من حتی اگر می توانستم، دلم نمی خواست بدانم

که یاران این ایوان فیروزه رنگ

در این جهان نوساخته تو در چه کارند.


امیلی دیکنسن





۱ نظر

عشقِ فروغ بخش


من از پنجره چشمهای زیبای تو

نوری دلپذیر و نشاط انگیز می بینم؛

من به نیروی پای های استوار تو

می توانم بارهایی را بر دوش کشم

که با پای های لنگ خود نمی توانم برد؛

من با بالهای تو پرواز می کنم

زیرا از خود بال و پری ندارم؛

من با نسیم روح تو به سوی بهشت سیر می کنم؛

من با ارادة تو رنگم می پرد،

یا سرخ می شود؛

من با حضور تو در آفتاب سوزان

خنک و آسوده ام؛

و همراه تو در زیر برف و بوران سردترین آسمان احساس گرمی می کنم.

اراده من در اراده تو محو است؛

اندیشه های من در آغوش تو زاده می شوند

و کلمات من از نفس تو نشأت می گیرند.

من به ماه می مانم

که چشمها قرص درخشان آن را نخواهند دید

مگر هنگامی که با خورشید مقابل شود.


غزل: میکل آنژ

ترجمه: حسین الهی قمشه ای



ماه چو با مهر مقابل شود

وارهد از ظلمت و کامل شود

گر تو بر آنی که به جایی رسی

رسته ز ظلمت به صفایی رسی

صاف دلی را به مقابل گرای

تا شودت ز آینه ظلمت زدای


وحشی بافقی

۴ نظر

یکپارچگی روانی

انسان به میزانی که به لحاظ روانی یکپارچه است سه بهره می‌برد:

١) اول اینکه تصمیم‌گیریهایش به‌آسانی هرچه بیشتر انجام می‌شود و بنابراین در مقام عمل با بلاتکلیفی کمتر روبرو می‌شود؛

٢) دوم اینکه شجاعتش بیشتر می‌شود. شجاعت را معمولاً به یکسری امور بیرونی نسبت می‌دهند، گویی که یک رفتار است، اما در واقع شجاعت یک حال درونی است و به معنی داشتن قوت قلب در برابر شدائد و مشکلات و درد و رنجهاست؛

٣) سوم اینکه انسانهای دیگر را به درد و رنج کمتری می‌اندازد و قبلاً گفتم لبّ اخلاق این است که به کسی درد و رنج غیرلازم وارد نکنیم، چون وقتی انسان یکپارچه نیست دیگرانی که با او سروکار دارند نمی‌دانند در ان لحظه با کدام بخش از وجودش باید ارتباط برقرار کنند.
استاد مصطفی ملکیان

۳ نظر

قاسم


قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.


یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه . رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار.  خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته  و یک‌نفره کنده بودش.


بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه  هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.


آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.


«از صفحه فهیم عطار»

۸ نظر

برف

چهارشنبه، 3 آذر

مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی

عکس از حسن موسوی زاده و آزاده شیرازی نژاد


۶ نظر

بشنو از من چون حکایت می‌کنم

بشنو از من چون حکایت می‌کنم

خواب دیشب را روایت می‌کنم


دیشب اندر خواب دیدم مولوی

شاعر صد‌ها هزاران مثنوی


روح او از قونیه تیک آف کرد

یک نظر بر عالم اطراف کرد


چون گذشت از مرز بازرگان همی

زیر لب میخواند با خود مثنوی


هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش


او بسوی بلخ و مشرق می‌شتافت

با سماعش لایه‌های جو شکافت


گفتم ای مولای خوب و پاک ما

بلخ دیگر نیست جزو خاک ما


بلخ و خوارزم و بخارا از وطن

گشته منفک و بکلی راحتن


گفت پس کو بامیان و نخجوان

یا سمرقند و هرات و ایروان


گفتم اینها چون زیادی بوده‌اند

پادشاه از کیسه‌شان بخشیده‌اند

گفت پس اندر کدامین سرزمین

می‌زیند ایرانیان راستین؟


گفتمش شیراز و رشت و اصفهان

زاهدان تبریز و سمنان سیستان


مشهد و ساری اراک و بیرجند

عده‌ای هم کز ایران رفته‌اند


گفت اکنون مرکز ایران کجاست؟

در کدامین شهر غوغاها بپاست؟


گفتمش تهران بود، مولای ما

لیدر تورت شوم با من بیا


بردمش با خود به تهران بزرگ

آن کلانشهر عظیم و بس سترگ


چون که دود شهر را از دور دید

از تعجب یک وجب از جا پرید


گفت این دود پراکنده ز چیست؟

آتشی در نیستان یا خرمنی است؟


زود باش آتش گرفته شهرتان

کن خبر داروغه و آتش نشان


گفتمش مولا نزن تو بال بال

دود خودروهاست بابا بی‌خیال


ما همه مشتاق آثار توییم

عاشق و سرمست اشعار توییم


نام خود بینی بهرجا بنگری

سردر کافه هتل یا زرگری


هم چهارراه و خیابان مولوی

کوچه و بن بست و میدان مولوی


گفت من آگه نبودم اینقدر

عاشق شعرید و فرهنگ و هنر


دست من گیر و به آنجاها ببر

تا ببینم مردم کُوی و گذر


بردمش با خود خیابان خودش

مطمئن بودم که می‌آید خوشش


از سرا و تیمچه، تا پامنار

از سر بازارچه، تا پاچنار


می‌کشاندم مولوی را با خودم

در میان ازدحام و دود و دم


خلق در طول خیابانها روان

بین خودروها ولو پیر و جوان


بوق و سوت و گاز و ویراژ و موتور

گوییا گم گشته با بارش شتر


کودکی اموال دزدی می‌فروخت

گوشی همراه و ارز و کارت سوخت

یک گروه مال‌خر در چارراه

هم بساط سرقت گوشی به راه


بین شرخرها و دلالان ارز

شد پشیمان آمده این سوی مرز


الغرض ملای رومی مولوی 

در خیابان خودش شد منزوی


آنقدر گرداندمش بالا و پست

گفت اوه محمود جان حالم بد است


من شدم سردرد از این غوغا و داد

آتش است این بانگها و نیست داد


بردمش جایی مصفا و خنک

قیطریه زعفرانیه ونک


مارکت و پاساژ و کافی شاپ و مال

تا مگر یادش رود آن قیل و قال


چون که او برچسب قیمتها بدید

نعره‌ای زد جامه‌اش بر تن درید


رو به صحرا و بیابانها نمود

گفتمش‌ای شیخ این حالت چه بود؟


گفت بخشیدم عطایش بر لقا

این چه بلوایی است یارب، خالقا


هم شلوغی دود و این آلودگی

هم گرانی آخر این شد زندگی؟


ای دو صد رحمت به روم و ترکیه

این وطن انگار هرکی هرکیه


باز گردم بر مزارم که ممات

بهتر از اینگونه در قید حیات


(محمود نکوئی)

۴ نظر

صبر

صبر یک کاسه است. هر بار که کاسه صبرم پُر می شود، می دهمش به دست خدا . او کاسه صبر را از دستم می گیرد و خالی می کند و دوباره پس می دهد.

این کاسه هی پُر و خالی می شود ؛ هی پُر و خالی می شود ؛ هی پُر و خالی...

گاهی به من می گوید : قشنگش کن. شیرینش کن. صبرجمیل!

صبر اما تلخ است. مزّه زهر می دهد. شِکَرِمی ریزم توی آن،شِکَرِ شُکر . دارچین می پاشم روی آن؛ دارچینِ دعا. می گویم ببین شیرینش کردم . تزیینش کردم.

می گیرد و یک کاسه ی بزرگتر می دهد. می گوید همه چیز را بریز توی همین .هم نعمت را و هم نقمت را. هم سفید بختی ها و هم سیاه بختی هایت را,,,

کاسه کاسه صبر بین ما رد و بدل می شود.

انگار قرار است تمام دریاچه های خشک و خالی جهان به کاسه کاسه صبر من پُر شود.


می گویم : اگر کاسه ام بشکند ، صبرم را در چه بریزم؟

می گوید : آن روز دستم را پیمانه می کنم برایت.


امروز انگار همان روز است.

کاسه ام شکسته ، دستش اما پیمانه است


عرفان نظرآهاری


۲ نظر

فصل گریه

فصلی ست بین پاییز و زمستان

من نام آن را می گذارم

فصل گریه

فصلی که جان به آسمان نزدیک می شود.....

نزار قبانی


راست ترین واکنش 

به حقیقت زندگی

گریستن است

و اصیل ترین نشانی

عشق

لبخند.

صدیق قطبی


۳ نظر

کتاب کتاب خوانی کتابدار

روز کتاب، کتاب خوانی، کتابدار مبارک

 

«کتابها ... به ما اجازه میدهند از گذشته اطلاعات بیشتر و دقیقتری کسب کنیم؛ گونه ئى حکمت را بدست آوریم؛

دیدگاه دیگران را بفهمیم، نه فقط آنهایی را که درقدرتند؛ همراه بهترین معلمان درباره‌ی بینشهایی بیندیشیم که

به دشواری از طبیعت، از تمامی سیاره‌ی زمین و از تمامی تاریخمان، گرفته شده است و آنها را مدیون بهترین ا

ذهانی هستیم که تاکنون زیسته‌اند. کتاب اجازه میدهد که انسانهایی که مدتها پیش مرده‌اند درون سرهای ما

صحبت کنند. کتابها میتوانند همه‌جا ما را همراهی کنند. وقتی سرعت فهمیدنمان کم است، کتابها صبور اند، و ا

جازه میدهند بخشهای دشوار را هر چند بار که میخواهیم بخوانیم... کتابها کلید فهمیدن جهان و مشارکت در یک

جامعه‌ی مردم سالارند . »


کارل_سیگن

 


فواید کتابخوانی:


1-مطالعه یک فرایند فعال ذهنی است.

2-مطالعه پایه های مهارت را فعال میسازد.

3-مطالعه واژگان شناخته شده ی شما را افزایش میدهد.

4- مطالعه این امکان را به شما میدهد تا به صورت اجمالی با سایر فرهنگ ها و مناطق آشنا شوید.

5- مطالعه تمرکز را افزایش میدهد.

6- مطالعه باعث ایجاد اعتماد به نفس میشود.

7- مطالعه انضباط فردی را افزایش میدهد.

8- مطالعه خلاقیت را افزایش میدهد.

9-مطالعه این امکان را به شما میدهد تا در مورد موضوعی صحبت کنید.

10- مطالعه کتاب سرگرمی ارزانی است.

11- مطالعه این امکان را به شما میدهد تا به اختیار خود مطالب بیاموزید.

12-مطالعه قوای استدلال شما را افزایش میدهد.

13 مطالعه باعث میشود تا اشتباهاتمان کاهش پیدا کند.

14- مطالعه کسالت را کاهش میدهد.

15-مطالعه میتواند زندگی شما را تغییر دهد.

16-مطالعه استرس را کاهش میدهد.

17- مطالعه شما را از مضرات دنیای دیجیتالی دور میسازد.

18-مطالعه کتاب همیشه از تماشای فیلم بهتر است.

19- مطالعه مشارکت ذهنی ایجاد میکند.



_ روزنامه ی فرانسوی فیگارو



۳ نظر

گربه



با اینکه از گربه ها خیلی خوشم نمیاد و سگ ها رو ترجیح می دهم
ولی این گربه خیلی بامزه است
از بس شیطونه، بستنش :)

۴ نظر

کجا خوشتر است؟

- کجا خوشتر است؟


- اینجا، 

میان این بال‌گرمی‌های بی‌مضایقه،

حال زندگی خوب است.

و سرما

در هم‌کناری یاران

حرف زائدی است.


اینجا 

سرما به دوستی می‌بازد.



 ✍ صدیق قطبی  



۵ نظر

قلب و ذهن



به خاطر داشته باش که وقتی قلبت رنج می کشد ، به معنی این است که در حال ورود

به لایه های عمیق تر وجودت هستی .

قلب هرگز دروغ نمی گوید . ذهن در دروغ زندگی می کند . ذهن از دروغ تغذیه می کند و

در تمامی نادرستی ها غرق می شود اما قلب همیشه امین و راستگوست .

❤️ قلب ، ساده و صادق است . هرگز زرنگی به خرج نمی دهد . کلک بازی بلد نیست .

بی نهایت با هوش است اما به اندازەی سر سوزنی حیله گر نیست . دقیقا همان چیزی

که هست را منعکس می کند . زیبایی و اصالت او هم از همینجا ناشی می شود . تو

هرگز با ذهن نمی توانی خدا را بشناسی . امکان ندارد که بتوانی یک چیز با ارزش را با

ذهن بشناسی .

❤️عشق ، زیبایی و خدا فقط با قلب شناخته می شوند . قلب ، دروازه ای گشوده به

سوی حقیقت است...

اشو
۶ نظر

نگفتمت مرو آنجا؟

نگفتمت مرو آن‌جا؟ ــ که آشنات من‌ام 

در این سرابِ فنا، چشمه‌ی حیات من‌ام

وگر به‌خشم رَوی صدهزارسال ز من  به‌عاقبت به‌من آیی که منتهات من‌ام

نگفتمت که به‌نقشِ جهان مشو راضی؟!  که نقش‌بندِ سراپرده‌ی رضات من‌ام

نگفتمت که من‌ام بحر و تو یکی ماهی؟!  مرو به خشک؛ که دریای باصَفات من‌ام

نگفتمت که چو مرغان به‌سوی دام مرو؟!  بیا که قُوَّتِ پرواز و پَرُّ و پات من‌ام

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟!  که آتش و تپش و گرمیِ هوات من‌ام

نگفتمت که صفت‌های زشت بر تو نهند؟!  که گم کنی که سرِ چشمه‌ی صِفات من‌ام

نگفتمت که مگو کارِ بنده از چه جهت  نظام گیرد؟! ــ خلّاقِ بی‌جهات من‌ام!

اگر چراغ‌دلی، دان که راهِ خانه کجاست  وگر خداصفتی، دان که کدخدات من‌ام


مولانا

۲ نظر

لزوم سکوت

بخشی از مطلب "تنهایی، سکوت ، عشق" از استاد ملکیان به نقل از سایت نیلوفر


علاوه بر اینکه ما به تنهایی احتیاج داریم، به سکوت هم احتیاج داریم و مراد از سکوت در اینجا سکوت صوتی تنها نیست، بلکه هر گونه سکوتی مراد است. هیچ وقت دقت کرده اید که چرا در ادیان و مذاهب خصوصاً دین و مذهب ما گفته اند که هنگام شب برخیزید. اگر واقعاً فقط مسأله تنهایی بود، تنهایی را در روز هم می توان فراهم آورد. مثلاً در اتاق را ببندد وکاری را که می خواهد در تنهایی انجام بدهد. اما چرا واقعاً گفته اند در شب وچرا گفته اند در تاریکی؟ به نظر شما علتش چیست؟

علتش این است که انسان باید همه وجودش را سکوت فرا گیرد. وقتی من در این اتاق باشم و در این اتاق نور باشد ولو کس دیگری هم در این اتاق نباشد، ولی در اینجا فقط سکوت صوتی است، اما سکوت بصری وجود ندارد. یعنی هنوز هم دیدنها ذهن مرا از سکوت خالی می کند و آن را برمی آشوبد و از این لحاظ گفته اند اولاً شب، چون شب روی هم رفته سکوت در همه جنبه هایش بیشتر از روز است وحتی سکوتهای بصری هم در شب تحقق می یابد آیا دقت کرده اید که می گویند بیماری هنگام شب، شدید می شود. ولی بیماری در شب شدید نمی شود. ما در شب وجودمان ساکت تر است و لذا توجهاتمان به خودمان بیشتر است و لذا دردها را بیشتر احساس می کنیم. کما اینکه اندوه ها را هم بیشتر احساس می کنیم، و کما اینکه امیدها و ناامیدی ها را هم بیشتر احساس می کنیم، شادی ها را هم بیشتر احساس می کنیم، آرامش را هم بیشتر احساس می کنیم و اضطراب را هم بیشتر احساس می کنیم. در واقع بیماری فرقی نمی کند ولی چون بیماری غیر از درد است ودرد ناشی از التفات انسان به خودش است لذا هر چه التفات ما به خودمان بیشتر می شود، احساس دردها بیشتر می شود. بیماری همچنان همان است، یعنی میزان فساد این دندان با آن دندان امروز ودیشب فرقی نکرده است ولی در شب چون التفات ما به خودمان بیشتر است، درد را بیشتر احساس می کنیم.

ادامه مطلب ۵ نظر

حدیث مستان

الهی هرگز از مستان                              دل دیوانه را مستان

               ز دستِ عاشقِ آشفته سر پیمانه را مستان


الهی خلوت ما را                                   ز نورِ می فروزان کن

               ز ما آشفته حالان گوشۀ میخانه را مستان


سراپا آتشم اکنون                                 تو ای مجنون کُنِ مجنون

                            به مستی آشنایم کن

               

من آن رندم که در بزم محبت عالمی دارم              

غم عشق است اگر هم در جهان گاهی غمی دارم

                

الهی تو تنها گواهی

                  به چشمم چه کوهی چه کاهی


مگر این عاشق دیوانه از دنیا چه می خواهد

چنین حالی که داریم این جهان از ما چه می خواهد



من از خواب محبت تا ابد سر بر ندارم

چنین آشفتگی از دیگران باور ندارم


                                             در این حال مستی نگهدارم الهی

                                            به حالی که هستم تو بگذارم الهی



معینی کرمانشاهی

۴ نظر

بیایید کتاب بخوانیم

بیایید کتاب بخوانیم


اگر یک جلد کتاب بخوانید ممکن است به کتاب خواندن علاقه مند شوید.


اگر دو جلد کتاب بخوانید حتما به کتاب خواندن علاقه مند می شوید.


اگر سه جلد کتاب بخوانید به فکر فرو می روید.


اگر چهار جلد کتاب بخوانید در خلوت با خودتان حرف می زنید.


اگر پنج جلد کتاب بخوانید سیاهی ها را سفید و سفیدی ها را سیاه می بینید.


اگر شش جلد کتاب بخوانید نسبت به خیلی عقاید و نظرات بی باور میشوید و به توده های مردم و باورهایشان خشم می گیرید.


اگر هفت جلد کتاب بخوانید کم کم عقاید و نظرات جدید پیدا می کنید.


اگر هشت جلد کتاب بخوانید در مورد عقاید جدیدتان با دیگران بحث می کنید.


اگر نه جلد کتاب بخوانید در بحث ها یتان کار به مجادله می کشد.


اگر ده جلد کتاب بخوانید کم کم یاد می گیرید که با کسانی که کمتر از ده جلد کتاب خوانده اند بحث نکنید.


اگر صد جلد کتاب بخوانید دیگر با کسی بحث نمی کنید و سکوت پیشه می گیرید.


اگر هزار جلد کتاب بخوانید آن وقت است که یاد گرفته اید دیگر تحت تاثیر مکتوبات قرار نگیرید و با مهربانی در کنار دیگر مردمان زندگی می کنید و اگر کمکی از دستتان بر بیاید در حق دیگران و جامعه انجام میدهید و در فرصت مناسب سراغ کتاب هزار و یکم می روید.


پ ن: یک راه دیگه هم وجود داره، اینکه از همون اول دیگه به خودمون زحمت ندیم هی کتاب بخونیم و خودمون رو اذیت کنیم، تا سیاه و سفید ببینیم و برعکس! جدل کنیم، سکوت کنیم...والّا . خب بی دردسر با مهربونی در کنار دیگران زندگی می کنیم و هر کمکی هم از دستمون بر اومد انجام میدیم، 

چه کاریه آخه :)))


۷ نظر

روزی که تو را نبینم آن روز مباد


بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد

هم بی‌تو چراغ عالم افروز مباد

با وصل تو کس چو من بد آموز مباد

روزی که ترا نبینم آن روز مباد


رودکی



۴ نظر

حرکات موزون

 مجبور به خوندن یه کتاب کسل کننده بودم. گوشیم کنار دستم بود، تلگرام رو باز کردم، یه

آهنگ برام فرستاده بودن. با شنیدنش نمی دونم یهو چی شد که دیدم وسط اتاق در حال

انجام حرکات موزونم :))

البته همچین حرکات موزون هم نبود، عجیب این که موسیقی آروم بود ولی انگار ریتمیک

ترین موسیقی دنیا رو می شنیدم.

این یه طرف ماجرا و طرف دیگه اهل خونه که با تعجب منو نگاه می کردن.

اونا:

موژان چه بلایی سرت اومده :)

چیزی نخوردی که های شدی :)

حالا چشات رو باز کن :)

نه خیر ... ولش کنین تو حال خودش باشه:)

آخه قلبش وامیسته :)

موژان ! بشین...بسه :)

من:

همچنان در حال رقص و آهنگ روی تکرار...


۵ نظر

روز واقعه


چگونه با تو باشم که در تو فنا شم
تو رفته ای و بهتر که من هم نباشم

چگونه جان خود را به دستم بگیرم
بگو چگونه باید برایت بمیرم


 


تو با دلم چه کردی که در زمان ندیدم
من آن نشانه ها را به این نشان ندیدم

 

 

 

 

۱ نظر

دانش

دانش و مخصوصا نفسی که با دانش می آید احساس اینکه " من می دانم " تو را می بندد . تو چه می دانی ؟ شاید اطلاعات زیادی گرد آوری کنی ولی این معرفت نیست . شاید گرد و غبار زیادی اندوخته باشی اما این شناخت نیست . شاید درباره بودا بدانی، درباره عیسی بدانی، اما این شناخت نیست . تا زمانی که یک بودا نشده ای معرفتی نیست ، تا زمانی یک مسیح نیستی معرفتی وجود ندارد . معرفت از هستی می آید نه از حافظه . می توانی یک سلسله محفوظات داشته باشی . حافظه فقط یک مکانیزم است . به تو وجود غنی تری نمی دهد . شاید رویاهای ترسناکی بدهد ، اما وجود غنی تری نخواهد داد . تو با همان محتویات باقی می مانی با مقدار زیادی گرد و غبار .

 یوگا ابتدا و انتها

 اشو 

۰ نظر

صوراسرافیل

به سفارش دانشنامۀ فرهنگ مردم ایران، مقالۀ "صور اسرافیل" را باید می نوشتم.


با مراجعه به اصل روزنامه، مطالب جالبی در آن خواندم که معرفی کوتاهی از آن، برای دوستانم، خالی از لطف نیست.

صوراسرافیل نشریه ای سیاسی، خبری اجتماعی با گرایش مشروطه خواهی و انقلابی و از مهم ترین نشریات دوران مشروطه بود. این نشریه به صورت هفته نامه

به سردبیری میرزا جهانگیر خان شیرازی و میرزا قاسم خان تبریزی به مدتی کوتاه در حدود یکسال ( 1325ق/1907م تا 1326ق/1908) در تهران منتشر می شد.


شهرت صور اسرافیل بیشتر به دلیل ستون "چَرَند پَرَند" نوشته علی اکبر دهخدا و با نامهای مستعار "دخو"، "خرمگس"، "روزنومچی"، "برهنه خوشحال" و..... بود. دهخدا در چرند پرند، با لحنی طنزآمیز، نقدهای تندی به عناصر فاسد جامعه می کرد و در آگاه ساختن مردم از مسائل جامعۀ ایرانی بسیار موثر بود. شیوۀ دهخدا در بیان مطالب طنز، سبک ادبی جدیدی در نثر فارسی معاصر در ایران به وجود آورد.

قزاقهای محمدعلی شاه، میرزا جهانگیر خان را به دار آویختند و دهخدا و چندتن از آزادیخواهان دیگر رانیز تبعید کردند.

سعید نفیسی در کتاب شاهکارهای نثر فارسی مطالب چرند پرند را از صوراسرافیل جدا و به چاپ رساند. البته پس از او نیز این کار با چاپهای دیگر ادامه یافت از جمله چاپ بسیار کامل دبیر سیاقی.

این مقدمه را نوشتم که بگویم از خواندن مطالب دهخدا در چرند پرند بسیار لذت بردم چراکه بی تناسب با امور رایج نیست.....

بخش هایی از دو مقالۀ آن را می نویسم، امیدوارم لذت ببرید:

"......حالا من به تمام برادران مسلمان غیور تریاکی خود اعلان می کنم، که ترک تریاک ممکن است به اینکه اولا در امر ترک مصمم باشند، ثانیا مثلا یک نفر که روزی دو مثقال تریاک می خورد، روزی یک گندم از تریاک کم کرده دو گندم مرفین به جای آن زیاد کندو و کسی که ده مثقال تریاک می کشد روزی دو گندم مرفین به جای آن زیاد کند و کسی که ده مثقال تریاک می کشد روزی یک نخود کم کرده دو نخود حشیش اضافه نماید و همینطور مداومت کند تا.......ترک عادت موجب مرض نیست، کار خیلی آسانی است و همیشه متشخصین هم که می خواهند عادت زشتی را از سر مردم بیندازند همینطور می کنند...... عقل و دولت قرین یکدیگرست....مثلا وقتی بزرگان فکر می کنند که مردم فقیرند و استطاعت نان گندم خوردن ندارند ...روز اول سال نان را با گندم خالص می پزند روز دوم در هر خروار یک من تلخه، جو، سیاه دانه، خاک ارّه ، یونجه، شن و ...می زنند. روز دوم دو من، روز سوم سه من، و بعد از صد روز، صد من تلخه، در حالیکه هیچکس ملتفت نشده و عادت نان گندم خوردن از سر مردم افتاده است....."

در مقاله ای دیگر می نویسد....

".......خوب عزیزم دمدمی بگو ببینم تا حالا من چه گفته ام که تو را آن قدر ترس برداشته است؟ می گوید قباحت دارد مردم که مغز خر نخورده اند. تا تو بگویی ف من می فهمم فرحزاد است. تو بلکه فردا دلت خواست بنویسی پارتی های بزرگان ما از روی هواخواهی روس و انگلیس تعیین می شود. یا بنویسی، بعضی از ملّاهای ما حالا دیگر از فروختن موقوفات دست برداشته اند به فروش مملکت دست گذاشته اند یا بنویسی در قزاقخانه، صاحب منصبانی که برای خیانت به وطن حاضر نشوند، مسموم می شوند......


۳ نظر

دستان خدا

خداوندا! خواستم دستت رابگیرم، نگاهم به دستانم افتاد، خاطرم آمد این دست ها مخلوق تو هستند و تجلی تو ...

خواستم صدایت کنم خاطرم آمد خوانده بودی 

و قسم به کلمه 

خواستم جستجویت کنم  .... نه قدم از قدمم حرکت کرد و نه چشمم  به دنبالت گشت

گویی همه ی اجزای وجودم تو را می شناسند

خواستم درخواستی از تو داشته باشم ... 

یادم آمد تو ... 

خالق من ... 

واقف به دل و اسرارم هستی

خداوندا!

چگونه دستی دستت را بگیرد حال آنکه مالک تمام دست ها تویی

چگونه کلامی بر زبان آورم وقتی می دانم کلام از توست

و چگونه بخواهمت و بخوانمت و بجویمت

که از همه ی جهان تو عیان تر و حاضر تر و دانا تری,,,

که همه ی جهان صورت توست و من صورتی از تو

و تو .... خدای متعالی

دستهایم را بر روی لبهایم می گذارم و بوسه می زنم

این دست ها .... دستان تو اند ...

و این بوسه، بوسه ی تو

سخن شمرده شمرده خواهم گفت

مبادا کلامی از کلامت را ناشنیده فراموش کنم

خداوندا!

مرا بر خود محو گردان

و مرا بر خود بپوشان

که یقین دارم

همان دم که در دل تو را یافتم

دستانم ... دستانت .... و یاری،  حی و حاضر است

"یا حی یا قیوم"

و به بانگ بلند می خوانم

با نام و اذن تو

و گواهی می دهم ...ید الله فوق ایدیهم

مرا .... بر این برکت سزاوار بدان,,

۵ نظر

هیهات

ای نورتر از نورتر از نورتر از نور

ای ماه تر از ماه تر از ماه تر از ماه



خواننده: حامد همایون

ترانه: سهیل حسینی



۳ نظر

فاصله مقدس

.

ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ 

ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﯾﮏ ﭼﯿﺰ ﻣﻘﺪﺱ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ؛

ﯾﮏ ﻓﺎﺻﻠﻪ ...!

ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻳﺪ !؟

ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ .

ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻣﻌﺎﺑﺪ ﻭ ﻣﺴﺎﺟﺪ ﻣﻘﺪﺱ ،

ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﺩﺍﺭﻧﺪ ...! ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﻳﻌﻨﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﻧﺸﺪﻥ ﺑﻪ ﺣﺮﯾﻤﯽ

ﮐﻪ ؛

ﺣﻖّ ﻣﺴﻠّﻢ ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ .

ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﻣﺘﺮ ،

ﻭ ﻫﻢ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﻓﮑﺮ ، ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺷﻮﺩ .

ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎ ﺣﻖّ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻫﺮﻃﻮﺭﮐﻪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻣﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ،

ﺳﺮﮎ ﺑﮑﺸﯿﻢ ﻳﺎ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﻛﻨﻴﻢ ...!


"ﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻣﺎﻥ"

۳ نظر

امتحان قالب

سلام دوستان

تغییر چندبارۀ قالب وبلاگ فقط به این دلیل است که امتحان کنم، در کدام قالب حسّ خوش نوشتن دارم

امیدوارم این تغییرات سبب آزردگی دوستان نشود..............

الان نوشتم که امتحان کنم


امتحان می کنیم

الو الو.......صدا میاد؟

:)))))))))))))))

۴ نظر

راز دل



ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر


شعر از بهادر یگانه

عکس از آلن

پ ن: به اصرار دانیال صدای استادش، علی زند وکیلی، که در کلاس این ترانه را خوانده اند، به این پست اضافه می کنم. حجمش خیلی زیاده ولی واقعا نتونستم کم کنم :(



دریافت


۴ نظر

پاییز کوچک من

پاییز کوچک من،


پاییز کهربایی تبریزی­ هاست


که با سماع باد


تن را به پیچ و تاب جذبه


تن را به رقص می­ سپرند


و برگ­ های گر گرفته


که گاهی با گردباد


مخروط واژگونه­ ای از رنگ­ اند


و گاه ماهیان شتابانی


در آب­ های باد

 🌸🌸🌸🌸🌸

پاییز کوچک من،


وقت بزرگ باران­ ها


باران، جشن بزرگ آینه­ ها در شهر


باران که نطفه می­ بندد در ابر


حیرت درخت­ های آلبالو را می­ گیرد،


و من غم بزرگ باغچه را


از شادی حقیر گلدان­ ها


زیباتر می­ یابم.

🌸🌸🌸🌸🌸

پاییز کوچک من،


گنجایش هزار بهار،


گنجایش هزار شکفتن دارد


وقتی به باغچه می­ نگرم


روح عظیم «مولانا» را می ­بینم


که با قبای افشان


و دفتر کبیرش


زیر درخت­ های گلابی


قدم می­ زند


و برگ­های خشک


زیر قدم­هایش شاعر می­ شوند


وقتی به باغچه می­ نگرم


«بودا» حلول می­ کند


در قامت تمام نیلوفرها


وقتی به باغچه می­ نگرم


پاییز «نیروانا» ست


پاییز نی زنی است


که سحر ساده­ ی نفسش را


در ذره­ های باغ


دمیده است


و می ­زند


که سرو به رقص آید

🌸🌸🌸🌸🌸🌸

پاییز کوچک من


دنیای سازش همه رنگ­ هاست


با یکدیگر


تا من نگاه شیفته­ ام را


در خوش­ترین زمینه به گردش برم


و از درخت­ های باغ بپرسم


خواب کدام رنگ


یا بی رنگی را می­ بینند


در طیف عارفانه­ ی پاییز؟



"حسین منزوی"


پ ن: امروز -اول مهر- مصادف با سالروز تولد زنده یاد حسین منزوی است. (1 مهر 1325 - اردیبهشت 1383) روحش شاد و یادش گرامی.

 

۱ نظر

پاییز دوست داشتنی

و بالاخره


پاییز دوست داشتنی فرا رسید


هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

۳ نظر

به خود آی

 

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو

نه مرادم، نه مریدم،
نه پیامم، نه کلامم،
نه سلامم، نه علیکم،
نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم،
 نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم،
نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم

 
 
***********************************************

 گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی

در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی،

به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی …



شعر از محمد حلمی

خواننده: آیدین جودی با همکاری محمدتیام

 

پ ن: یاد این شعر مولانا افتادم
 
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
 
 
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
۱ نظر

راز خوشبخت بودن

ستایش و سرزنش، به دست آوردن و از دست دادن، اندوه و شادی، همچون باد می آیند


و می روند. برای خوشبخت بودن، همچون درختی تنومند، در وسط آنها آرامش اختیار

کن.


بودا

۳ نظر

قربانی

قربانی می کنم در خود تمام منیت ها را، تمام آنچه که باعث دوری من از خدایم می شود..

قربانی می کنم حسادت را، که مبادا به آنچه دیگری از من برتری دارد حسد بورزم,,,

قربانی می کنم حسرت را، که ذره ای من را از خود واقعی ام دور نکند و هرگز آهی نکشم برای داشته ها و نداشته هایم..

قربانی می کنم ترس را در وجودم، که با اشتیاق صد برابر در راه رسیدن به کمال قدم بگذارم..

قربانی می کنم وابستگی هایم را به این دنیای فانی؛ زیرا که می دانم هر چه در این مسیر سبک تر باشم رهایی ام آسان تر می شود...

۲ نظر

شب که از نیمه گذشت


شب که از نیمه گذشت

من دلم را دیدم 

که نشسته لب پاشویه حوض

آب می نوشد و یک جرعه به یاد خوش دوست

ماه هم گوشه دیوار حیاط

چشم در راه نگاهی که بجوید او را

تکه ابری به شتاب ، می دود سمت زلالیت نور

تا که پنهان کند آن چشمک زیبای فروریخته از عرش خدا

گل محبوبه شب ، عاشق عطر حضور

و هوا

بوی یاس و تو و صد خاطره و عشق خموش


من کلامی به لبم مانده که از روز نخست

بیم ان را دارم ، که اگر با تو بگویم انرا

پاسخت می شکند قلب مرا

نذر کردم که اگر این دل من شاد کنی

دست بر سینه ببویم گل را

کاسه آبی بدهم ، خاطر زیبای حیات

گندمی ، گوشه ایوان ، که تن خسته  پرواز کمی شاد شود،.

منِ بی دل شده و شوق وصال....

کاش می شد که خدا

به زبان تو بیاندازد و لطفی بکند

تو بگویی ، آری

آسمان هست و خدا

گل مینا و گل مریم و یک بوته رز

و تراویدن مهتاب و سکوت

باز می پرسد دل ، به ندایی که تو می فهمی و او

آسمان هست  و خدا

چشمکی چشم براه گذر تیره ابر

بوته نسترن و سرو و سکوت

باز می پرسد دل  

می توان با دل زیبای شما ، لب پاشویه نشست ؟

می توان با تو سخن گفت و شنید ؟

و خدا

آسمانی بی ابر
 
چشمکی رنگ امید 

و تراویدن مهتاب و نسیم

گل آلاله و مینا  و سلام

و صدای دل زیبای تو در وقت سحر

وه چه
          
" آری " 
                       
زیباست.

 کیوان شاهبداغی
پ ن: بازم شب :)))
۳ نظر

شب

عقل معاش می گوید که شب هنگام خفتن است

اما

عشق می گوید که بیدار باش تا روح تو چون شعاعی از نور به شمس وجود حق اتصال یابد.


۳ نظر

آخر قصّه

آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست

آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست
 

 

آرزو ها مو برای خاطراتم دوره کردم

کجای خاطره باید پِیِ آرزوم بگردم
 

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست

برکۀ امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست

 

 

می رسم نه واسه موندن من مسافرم همیشه

مثل نوری که میاد و رد میشه از دل شیشه

 

 

آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست

آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست
 

 

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست

برکه امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست
 
افشین یداللهی
 

 

 

 

 

 

 

 

۱ نظر

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟


آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست

و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگند من و توبه ام اشکست کجاست

و آنک جان ها به سحر نعره زنانند از او
و آنک ما را غمش از جای ببرده ست کجاست

جان جان ست وگر جای ندارد چه عجب
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست

غمزه چشم بهانه ست و زان سو هوسی ست
و آنک او در پس غمزه ست دل خست کجاست

پرده روشن دل بست و خیالات نمود
و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست


مولانا

دیوان شمس

غزل شماره 412

۳ نظر

خودخواهی

دیواری آیینه ای بین خودمان ساخته ایم از جنس خودخواهی

تا فقط و فقط من را ببینیم

تا مبادا چشممان به دیگری بیفتد

و نامش را گذاشته ایم استقلال

دریغ و هزاران دریغ

که فراموش کرده ایم

وحدت را

و فراموش کرده ایم که

اصلا دو سمت دیواری وجود ندارد

من در وجود توأم و تو در وجود من

ما با هم معنا می شویم

ما با هم ره می سپاریم

من در تو پنهانم تو در من

وحدت در عین کثرت

۵ نظر

خرسندی



۴ نظر

وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد

وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد

خورشید پیش چشم تو بی‌اعتبار شد


از آسمان رسیدی و باران شروع شد

پا بر زمین نهادی و فصل بهار شد  


باران به امر چشم تو بارید و بعد از آن

چشمان ابر، صاحب این افتخار شد

 

وقتی سخن به معجزه‌ی چشم تو رسید

تعداد پیروان غزل بی‌شمار شد !


ایزد تو را الهه‌ی «مِی» کرد و بعد از آن

هر کس که از کنار تو رد شد خمار شد


شیطان به جلد چشم تو رفت و به حیله‌ای

رندانه از مقام خودش برکنار شد


تا پی به حسن خود ببری، باغ آینه

یک‌باره در برابر تو آشکار شد


وقتی که تو به عکس خودت مبتلا شدی

آیینه‌ی زلال دلت پرغبار شد


در هفت‌خوان نهان شدی و در مسیر آن

مبنای استقامت ما انتظار شد


سودای برد و باخت در این راه پرخطر

از اولین عوامل کشف قمار شد


ما را که عاشقیم به بازی گرفتی و ...

آن‌گاه، نام دیگر تو روزگار شد ! 


غلامرضا طریقی

                                                                          

۱ نظر

مناجات


 

 

مناجات استاد ملکیان 

 

✅خدایا، اندیشه‌ام را چنان محکم ‌ساز که به حقیقت و عقلانیت متعهد باشم و تنها بر پایه فهم و تشخیص خودم از زندگی، زندگی کنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و دیگران از من می‌خواهند فراتر بروم. 

 

✅خدایا، به من بینشی عطا کن که هیچ وقت خود را با دیگران مقایسه نکنم، بر آنهایی که از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها که پایین ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت کنم و همواره در این اندیشه باشم که از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم. 

 

✅خدایا، به من فهمی عطا کن تا تفاوتهای خود با دیگران را دریابم، و بفهمم که با شخصیت منحصربه فردی که دارم قاعدتا زندگی منحصربه فردی نیز برای خود خواهم داشت که از جهاتی می تواند متفاوت از زندگی دیگران باشد، مهم آن است که به تفاوتهای خودم و تفاوتهای دیگران احترام بگذارم و زندگی ام را منطبق با آن چه هستم، شکل ببخشم. 

 

✅خدایا، توانایی عشق به دیگری را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترین لحظات لذت زندگی ام، لحظاتی باشد که بدون هیچ نوع چشمداشتی، خدمتی به همنوع ام می کنم. 

 

✅خدایا، مرا از هر نوع نفرت و کینه ای که حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها کن، تا با رهایی از نفرت و کینه، بتوانم دیگران را آن طور که هستند، بپذیرم و دوست بدارم. 

 

✅خدایا، فهم مرا از زندگی آن چنان ژرف ساز تا قوانین آن را دریابم و بفهمم که در زندگی چیزهایی هست که قابل تغییر نیست، قوانینی هست که از آنها تخطی نمی توان کرد، تا ساده لوحانه نپندارم که هر آنچه می خواهم را می توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو می کنم خواهم داشت. 

 

✅خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگی ام، در لحظه حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم، و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.

 

✅خدایا مگذار که در بند گذشته باقی بمانم، و چنان تعهد و دغدغه کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو، حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است، از حقیقت هایی که هم اکنون بدان ها دسترسی می یابم و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد‏، محروم نمانم. 

 

✅خدایا، مرا به انضباطی درونی متعهد کن، تا بفهمم و بدانم که هر کاری که دوست دارم و از آن لذت می برم را مجاز نیستم که انجام دهم. 

 

✅خدایا، کمکم کن تا عمیقا دریابم که زندگی بیش از آنچه اغلب می پندارند جدی است، و برای هیچ انسانی استثنا قائل نمی گردد، همه ما برای آنچه می خواهیم و در آرزوی آن هستیم باید تلاش کنیم و شایستگی و لیاقت به دست آوردن آن را داشته باشیم. خدایا، به من بیاموز که بدون شایستگی و لیاقت داشتن چیزی، نخواهم که تو آن را از آسمان برایم بفرستی. 

 

و 

 

در آخر؛

✅خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار، تا در آن لحظاتیکه طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو درروح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد

 

پ ن : طبق سوالی که از استاد ملکیان شد ایشان فرمودند متن این مناجات را بنده ننوشتم اما محتوایش منطبق بر باورهایم است . 

۴ نظر

این تنهایی طولانی

 
می دانی ؟
به هیچ کجایِ دنیا بر نمی خورد اگر
ما 
زودتر از این ها به وصالِ هم می رسیدیم
اما آسان اگر می آمدی 
به یک دعا و چند قطره اشک اگر
راهِ جاده کوتاه تر می شد
و تو به من می رسیدی
هیچ گاه معنیِ رسیدن را نمی فهمیدیم
معنیِ دست ها و معنیِ نگاه هایمان را 
اگر تو زودتر از این ها می آمدی 
و در گوشم زمزمه ی 
دوستت دارم ها را سر می دادی
قلبم پر نمی کشید تا خدا برایت 
اینکه حالا هرکجا که باشم
هر عاشقانه ای را که ببینم
چشمانم را آرام می بندم
و با فکرِ روزهایِ نیامده مان
لبخند می زنم و در دل
برایت ذوق می کنم
این ها یعنی 
من قدرِ بودنت را خواهم دانست
حالا اگر روزهایی تلخ شویم
اگر روزهایی کم باشیم
اگر روزهایی گم باشیم در روزمرگی ها
می دانـــــم
که دلمان بی تاب و توان است
برایِ آغوش هایِ دوباره مان
می دانی ؟این تنهاییِ طولانی می ارزد

به تمامِ عاشقانه هایِ آرامی که از زبانِ تو خواهم شنید ..

(عادل دانتیسم)


۳ نظر

چند شعر کوتاه

دلتنگی من تمام نمی‌شود
همین که فکر کنم
من و تو
دو نفریم
دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو...!


عادل دانتیسم

*********************

آبی به صورت این آتش بزنید
نگذارید هر چه می خواهد بسوزاند

دست خودش نیست
به خودش بیاید از غصه می‌میرد ...

کمیل قاسمی

*********************

بیا باز فریب بخوریم
تو فریب ِ حرفهای مرا و
من فریب ِ نگاه تو را

مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد
که تو از من چشم برداری و
من نگویم
که دوستت دارم

شهاب مقربین


*********************


صدایم به نگاهت نمی رسد

نگاهت به دلم

حرف دل به زبان نمی آید

صدایی به صدایی نمی رسد


گلاله هنری

*****************************


نمــی‌دانــم از دلتنــگی عــاشــق‌تــرم
یــا از عــاشــقی دلتنــگ‌تــر!

فقــط می‌دانــم در آغــوش مــنی
بی آنکــه بــاشی
و رفتــه‌ا ی، بی آنکــه نبــاشی

عباس معروفی

*****************************


دلم از آن سیاه سپیدهایی می خواهد که

می بردم تا انتهای پرسه های عاشقانه

آن هم به مهمانی آغوشی به صرف مهربانی

با طعم مرطوب باران

که در پایانش هیچ وداعی نیست


پ ن: این شعرا همه یادگاری از وبلاگ آرامش بود .


۴ نظر

رمزهای زیبایی زنان


هنگامی که از "اُدری هپبورن" خواسته شد از رمزهای زیبایی زنان بگوید،

او متنی که در زیر می خوانید نوشت؛ این متن در مراسم تشییع جنازه اش نیز خوانده شد:


برای داشتن لب های جذاب، کلمات محبت آمیز تلفظ کن.

برای داشتن نگاه پر عاطفه و عاشقانه، در اشخاص خوبی هایشان را جستجو کن.

برای داشتن هیکل خوش فرم و نه چاق، غذایت را با گرسنگان تقسیم کن.

برای داشتن متانت، با دانستن این که هرگز تنها نیستی راه برو، چون کسانی که تو را دوست دارند، تو را همراهی می کنند.

زیبایی یک زن نه در لباس، نه در چهره و نه در مدل آرایش کردن اوست، زیبایی یک زن در چشم هایش نهفته است، چون چشم، همچون دری بر  روی قلب باز است و سرچشمۀ عشق اوست.

۷ نظر

دل من نه

اکنون

شب نیمه است

نیمۀ گاز زده اش رو به من

نیمۀ سرخش رو به ماه

ماه کامل می شود

دل من نه


گلاله هنری

۱ نظر

سلام

همینجوری گفتم سلامی عرض کرده باشم....

۴ نظر

کمانچه و سه تار نوازی

لذت شنیدن کمانچه و سه تار نوازی سینا و سحاب علم را با شما شریک می شوم :)
 

۲ نظر

بوسه نگاه

جهان را با نگاه بوسیدم و با دست لمس کردم


در اعماق ژرف دل جایش دادم


و روز و شب با افکار خویش آن را چنان به هیجان آوردم


تا آن که جهان و زندگیم یکی شد.


علاقه ام به زندگی از آن است


که نور آسمان را، که تار و پودم گشته، دوست دارم


رابیندرانات تاگور

از کتاب سرودهای جاودانی

۱ نظر

آسوده باش



آسوده باش

هیچ چیز تحت کنترل نیست

۵ نظر

ناشناس

همان ناشناسی که دلم را با او آشنا می یافتم،


نگذاشت تا با این آشناها که دلم با آنها بیگانگی می کرد بمانم.

۳ نظر

آسیمه سر


آسیمه سر رسیدی
از غربت بیابان

 

دلخسته دیدمت در
آوار خیس باران

 

وامانده در تبی گنگ
ناگه به من رسیدی

 

من خود شکسته از خود
در فصل نا امیدی

 

در برکه ی دو چشمت
نه گریه و نه خنده

 

گم کرده راه شب را
سرگشته چون پرنده

 

من ره به خلوت عشق
هرگز  نبرده بودم

 

پیدا نمی شدی تو
شاید که مرده بودم
 

من با تو خو گرفتم
از خنده ات شکفتم

 

چشم تو شاعرم بود
تا این ترانه گفتم

 

در خلوت سرایم
یکباره پر کشیدی

 

آنگاه ای پرنده
بار دگر پریدی

 

‌اکبر آزاد

۵ نظر

صحن دل



به غیر عشق هر صورت که آن سر بر زند از دل

ز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو


مولانا

۶ نظر

چهره دیگر

نزد ما واژه عشق بر زبان آورده نمیشود. این واژه میلرزد، مرتعش می شود، پرواز میکند، در همه جای هواست- اما هیچکس آن را بر زبان نمی آورد.

به این خاطر که نزد ما گفتار، چون نزد شما ، بخشی از دنیا نیست ، جزیره متروکی در اقیانوس سکوت. نزد ما گفتار چیزی فراتر از دنیاست، فراتر از آسمان و خورشید. گفتار چون آیت کوچکی از خدا در میان دندانهای ماست تنها با احتیاط آنرا بیرون می رانیم، و تنها برای موقعیت های بزرگ.

وقتی یکی از ما دچار اندوه می شود نزد دوست خود می رود، یعنی نزد نخستین کسی که از راه می رسد، زیرا در اینجا همه برادر و خواهرند. او صندلی حصیریی با خود می برد و بی آنکه کلمه ای بر زبان آورد، کنار برادر یا خواهرش می نشیند. نزد او یک روز، یک شب، یا از آفتابی تا آفتاب دیگر می ماند، تا بدان جا که اندوه از دل او رخت بربندد. آنگاه بر می خیزد و صندلی حصیریش را جمع میکند و بر سر کار خود باز می گردد.

باید اتفاق مهمی روی دهد تا واژه عشق تنها یک بار بر لبان ما بنشیند- و این خبر از هیچ پیامد خوشی ندارد.

فرزانگانی نوشته اندکه هر قدر واژه ای کمتر بر زبان آید، بیشتر به گوش می رسد، زیرا به باور آنان:

آنچه نتواند بر شیار لبان برقصد، ژرفای جان را می سوزد.

شاید.

دین باورانی نیز نوشته اند که سکوتی که واژه عشق در آن آرمیده است، مانند بازمانده ای از بهشت در ماست، باقیمانده ای از زمانی که اشیا از نداشتن نام می درخشیدند، زمانی که هنوز سایه نام تلالوی اشیا را مکدر نساخته بود.

شاید.

شاعری نوشته: آن کس که عشق خود را به نام می خواند، آماده میراندنش می شود.

شاید، شاید، شاید.

ما با این سخنان موافقیم و با میل و رغبت به استقبال آرای مخالفشان می رویم. ما مردمی بسیار سهل گیر نسبت به اندیشه ها هستیم.

آنها را در کتابها جمع میکنیم و کتابها را در کتابخانه هامان گرد می آوریم.

ما تمامی توجه مان را تنها به زندگی معطوف می داریم، به پرنده زیبای زندگی.

اندیشه ها بیش از پرندگان کاه اندود آزرده مان نمی سازد.

ما کسانی را که آرزو دارند مجموعه ای از آنها گرد آورند به حال خویش رها می سازیم. این جنونی بس معصومانه است.

البته ما بسیار چیز نوشته ایم، بسیار واژه عشق را بر روی لطافت کاغذ سفید گریانده ایم. البته. نوشتن همان گفتن نیست، همانطور که شما میدانید.

مدتها پیش بارانی از کتاب بارید، طوفان نوحی حقیقی.

از آن زمان دیگر رها کرده ایم.

از آن زمان دیگر فهمیده ایم که برای نوشتن واژه عشق، مرکبی بیش از آنچه در دنیا هست لازم است.


[از کتاب چهره دیگر، نوشته کریستیان بوبن، ترجمه پیروز سیار]

۱ نظر

کنترل ذهن

" شاید بتوانی فیل دیوانه‌ای را کنترل کنی ;

بتوانی دهان خرس یا پلنگی را ببندی ;

شیر سواری کنی و با مار کبرا بازی کنی ;

بتوانی با کیمیاگری معیشت خود را یاد بگیری ;

بتوانی در میان گیتی , ناشناخته پرسه بزنی ;

غلامانی از خدایان درست کنی , برای همیشه جوان باشی ;

بتوانی بر روی آب راه روی و در آتش زندگی کنی ;

اما کنترل ذهن بهتر و سخت تر است . "


پاراماهانسا یوگاناندا

از کتاب : Autobiography of a Yogi

۳ نظر

آتش سوزان عشق

ای عزیز

اگر بسته عشقی خلاصی مجوی که عشق آتش سوزان است وبحری بی پایان است، هم جان است و هم جان را جانان است و قصه بی پایان است و عقل از درک وی حیران است و از دریافت وی ناتوان است.

هدایت همه درد است و نیاز، نهایت همه ناز است و کشف راز. عشق اگر خاموش باشد دل را ازغیر خودش پاک کند و اگر بخروشد وی را زیر و زبر کند و از قصه او همه شهر و کوی را خبر کند. محبت حب را سوزد نه محبوب را و عشق طالب را سوزد نه مطلوب را...


  خواجه عبدالله انصاری


پ ن: شاید تصویر با مطلب همخوانی نداشته باشه ولی با دیدن چهرۀ این دختر زیبا هم می توان عشق را احساس کرد و خدا رو در هر چهره ای به تماشا نشست....

۴ نظر

بیهوده نزیسته ام

اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،

بیهوده نزیسته ام

اگر بتوانم رنج و محنت یک زندگی را تسکین دهم،

بیهوده نزیسته ام

اگر بتوانم درد جانسوزی را سرد و سلامت کنم،

یا پرنده از پا افتاده ای را یاری کنم

که به آشیانش باز گردد،

بیهوده نزیسته ام.

امیلی دیکنسون


رنج خود و راحت یاران طلب

سایه خورشید سواران طلب

رنج مشو، راحت رنجور باش

ساعتی از محتشمی دور باش

درد ستانی کن و درمان دهی

تات رسانند به فرماندهی

نظامی


برگرفته از کتاب "مائده های فرهنگی"

به اهتمام حسین الهی قمشه ای

۱ نظر

هدف

این جمله پر مفهوم رو بخونید

 من رو که خیلی به فکر فرو برد


وقتی هیچ نقطه ی نشانه گذاری نداشته باشی، هر چه پرتاب کنی به هدف خورده است!

زیگ زیگلار

If you aim at nothing, you will hit it every time.

Zig Ziglar

۳ نظر

زحل

اگر زحل به جای ماه، قمر زمین بود

چنین دیده می شد


۴ نظر

توکل

توکل ,,روش همراهى و هنر قدم زدن با خداوند است. 

تو در توکل با خداوند قدم مى زنى و نگاه مى کنى که خداوند کجا تو را مى برد ...


وقتى انسان توکل مى کند:


- با ایمانى زنده در راه خواسته اش حرکت مى کند.

 ایمان زنده یعنى ایمانى که تو را جلو مى برد، نه ایمانى که تو را در جاى خود نگه دارد و تو را به آن وادارد که حرکت نکنى و فکر کنى توکل کرده اى. 

نه، تو حرکت خود را انجام مى دهى اما با قلبى باز به سوى خدا و نگاهى هشیار که تو را به کجا مى برد.


- در راه توکل با هر قدمى که بر مى دارى، چون خواست خود را به خواست خدا پیوند زده اى، صبر مى کنى تا خدا برایت راه درست و مناسب تو را پیش پایت گذارد. صبر یعنى خواست خودت را تحمیل نمى کنى و فرصت مى دهى تا خواستى که نزد خدا فرستادى به چه شکل پائین مى آید و این الزاماً آنچه تو مى پندارى نیست. 

وقتى تو صبر مى کنى,, اصرار و منیت خودت را با حضور الهى جایگزین مى کنى ... و این قربانى است.


- و در توکل پذیراى آن باش که آنچه خواست و مشیت خداست پیش آید و نه آنچه اصرار توست. بر اساس خواست او ممکن است هر چیزى پیش آید اما بدان براى تو و روح تو بهترین است.


توکل هنر کهکشان پیمایى است ,,...


۲ نظر

ستاره قطبی من





من تو را ستاره قطبى خویش کردم

و دیگر هرگز راهم را در سفر زندگى گم نخواهم کرد

و هرکجا روم تو آنجا حضور دارى

و فیض و برکت خود را چون هاله اى به دور من حلقه مى زنى

و چهره تو پیوسته در پیش چشمهاى باطن من ظاهر است

و اگر یک لحظه چشم از تو برگیرم، گویى چشم از جهان درون خویش بسته ام

و هر زمان که قلب من در مرز گمراهى قدم گذارد

تنها یک نگاه تو کافى است که از خویشتن شرمنده شود.


شعر و نقاشی:

رابیندرانات تاگور

ترجمه:

حسین الهی قمشه ای

۵ نظر

روز مهم

روزهای مهم در زندگی همۀ ما کم نیست

روزهایی که با خاطراتشون می خندیم و یا می گرییم

فردا روز مهمی برای من است
و
من روزهای مهم زندگی ام را دوست می دارم

هر چند

برای تک تک روزها، اشتیاق دارم و دیدن هر طلوع خورشید را موهبتی بزرگ می دانم ...

با آرزوی روزهایی خوش برای همه دوستان

پ ن:  کلمه روز را بسیار به کار بردم، باید فکر می کردم که جایگزینش از چه کلمه ای استفاده کنم، ولی فکر نکردم، خیلی فی البداهه بود :)



۵ نظر

شاهد بودن

شاهد آن کسانى باش که در سر تو ، به بازى مشغول هستند و در تلاش هستند که تو خود را خشم یا غم بدانى،

 نگاهشان کن و لبخند بزن ....

۶ نظر

پرتو عشق


مرا حرفه ای دیگر نیست
جز آنکه دوستت بدارم
و روزی که از مواهب من بی نیاز شوی
و دیگر نامه های مرا نپذیری
کار و حرفه ام را از دست خواهم داد...

می خواهم دوستت بدارم
تا به جای همه ی جهانیان پوزش بخواهم
از همه ی جنایاتی که مرتکب شده اند در حق زنان...

از زنانگی ات دفاع میکنم
آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند
و موزه ی لوور از مونالیزا
و هلند از وان گوگ
و فلورانس از میکل آنژ
و سالزبورگ از موزارت
و پاریس از چشمهای الزا...

می خواهم دوستت بدارم
تا شهرها را از آلودگی برهانم
و ترا برهانم
از دندان وحشی شدگان...

زن لایه ی نمکی ست
که تن ما را از تعفن حفظ می کند
و نوشتن مان را از کهنگی...

آنگاه که زن ما را به حال خود رها کند
یتیم می شویم...

من کی ام بدون تو؟
چشمی که مژه هایش را می جوید
دستی که انگشتانش را می جوید
کودکی که پستان مادرش را می جوید...

آنگاه که مرد
بر دوش زنی تکیه نکند...
به فلج کودکان مبتلا می شود...

آنگاه که مرد زنی را برای دوست داشتن نیابد...
به جنس سومی بدل می شود
که هیچ ربطی به جنس های دیگر ندارد...

بدون زن
مردانگی مرد
شایعه ای بیش نیست...

به دنیای متمدن پا نخواهیم نهاد
مگر آنگاه که زن در میان ما
از یک لایه گوشت چرب و نرم
به صورت یک نمایشگاه گل درآید...

چطور می توانیم مدینه ی فاضله ای برپا کنیم؟
حال آنکه هفت تیرهایی به دست داریم
عشق خفه کن؟...

می خواهم دوستت بدارم...
و به دین یاسمن درآیم
و مناسک بنفشه بجا آرم...
و از نوای بلبل دفاع کنم...
و نقره ی ماه...
و سبزه ی جنگل ها...

موهایت را شانه مزن
نزدیک من
تا شب بر لباس هایم فرو نیفتد...

دوستت دارم
و نقطه ای در پایان سطر نمی گذارم.

می خواهم دوستت بدارم
تا کرویت را به زمین بازگردانم
و باکرگی را به زبان...
و شولای نیلگون را به دریا...
چرا که زمین بی تو دروغی ست بزرگ...
و سیبی تباه...

در خیابان های شب
جایی برای گشت و گذارم نمانده است
چشمانت همه ی فضای شب را در بر گرفته است...

چون دوستت دارم... می خواهم
حرف بیست و نهم الفبایم باشی...

به تو نخواهم گفت: «دوستت دارم»
مگر یک بار...
زیرا برق، خویش را مکرر نمی کند...

آنگاه که دفترهایم را به حال خود بگذاری
شعری از چوب خواهم شد...

این عطر ... که به خود می زنی
موسیقی سیالی ست...
و امضای شخصی ات که تقلیدش نمی توان...

«ترا دوست نمیدارم به خاطر خویش
لیکن دوستت دارم تا چهره ی زندگی را زیبا کنم...
دوستت نداشته ام تا نسلم زیاد شود
لیکن دوستت دارم
تا نسل واژه ها پرشمار شود...».


نزار قبانی
مترجم: تراب حق شناس

۴ نظر

علت ها

کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.

کسانی که در محلّ کار، بیشتر از همه مسئولیت پذیرند ؛
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را ، نیک می‌دانند!

کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،
زبان به پوزش باز می‌کنند
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.

کسانی که برای شما متنی را به اشتراک میگذارند ،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند!

یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد!

دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد!
خاطرات خویش را به یاد خواهیم آورد.

روزها و ماه‌ها و سالها از پی هم خواهد گذشت

تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.
یک روز فرزندان ما نگاهی به عکس‌های ما خواهند انداخت و خواهند پرسید:

"اینها چه کسانند؟"
و ما با اشکی پنهان در چشم
لبخندی خواهیم زد

زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر می‌سازد؛ پس خواهیم گفت:
"اینها همان کسانند که من بهترین روزهای زندگی‌ام را با آنها گذرانده‌ام."

شخصی می گفت:
«من سی سال دارم.»

بزرگی به او خرده گرفت و گفت:
«نباید بگویی سی سال دارم، باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.»

راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید، چه دارید؟
جز محبت و نیکی چیزی باقی نمی ماند !

"فلورانس نایتینگل"

۲ نظر

جهانى در یک دانه شن


  اگر مى خواهى تمامى جهان را در یک دانه شن مشاهده کنى
و تمامیت بهشت را در یک گل وحشى بیابى

باید که " بى نهایت " را در کف دست نگاه دارى
و " ابدیت " را در یک ساعت به زنجیر کشى


ویلیام بلیک

_ آدمى را وسوسه اى و خارخارى هست از آرزو و تمنا در دل

که به هیچ حد و مرزى رضایت نمى دهد

مگر بى نهایت ، مگر ابدیت ، مگر جاودانگى

این خواستن بى ابتدا و بى انتهاست

که مهر و نشان جوهر ذات و نفس ناطقه آدمى است

و این شوق پایان ناپذیر است که آدمى را از قعر هیولاى قابلیت

به قله کمالِ صورت و فعلیت که همان مقام الاهیت است سوق مى دهد
این سوق و این شوق ، این تب و این تاب ،

همان عطیه احدى ( و هدیه پاندورا) به روح آدمى است

و این حقیقت سترگ و شگفت است که همچون آتشى سوزان

در طور سینه مولانا روشن شد

و در کلماتى چاره ناپذیر و پر جست و خیز به رقص و آواز آمد که:

" از جمادى مردم و نامى شدم "

و اگر کسانى از کثرت حضور ابیات این شعر شور آفرین بر زبان ها و کاغذها ملول شده اند
مى توانند بار دیگر از پرتو این برق یمانى و صاعقه آسمانى گرم شوند


و هزار بار دیگر آن را بى هیچ ملالت بخوانند

چرا که داستان سیر ازلى و ابدى ما در همین چند بیت آمده است :

از جمادى مُردم و نامى شدم

وز نما مُردم ز حیوان سر زدم

مُردم از حیوانى و آدم شدم

پس چه ترسم کى ز مردن کم شدم

حمله اى دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملائک بال و پر

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

بار دیگر بایدم جستن ز جو

" کل شى هالک الا وجهه"

پس عدم گردم ، عدم چون ارغنون

گویدم ک" انا الیه راجعون "

شعر از ویلیام بلیک
ترجمه و توضیحات : حسین الهى قمشه اى

۶ نظر

آتش تو


در من ادراکی است از تو، عاشقانه، عاشقانه

از تو تصویری است در من، جاودانه، جاودانه

آتش او؟ دیگر این افسانه را بگذار و بگذر

در من اینک آتش تو، شعله شعله در زبانه


حسین منزوی

۲ نظر

هوای این روزها


هوای این روزها....


عکس بالا حال و هوای  این روزهای من را نشان می دهد :))


این روزها حرفی برای گفتن ندارم

اما

کارهای مهمی وجود دارد که باید انجام دهم.....


۳ نظر

زبان دل



انسان امروزی آهسته آهسته زبان دل را از یاد برده است
امکاناتی که تنها از طریق دل گشوده می شوند کاملاً فراموش شده اند
تنها یک چیز برجای مانده و آن منطق و عقلانیت شماست.
و مشکل در این است که هر آنچه که زیباست به دل تعلق دارد،
تمام چیزهای پر معنی به دل تعلق دارند و هر چیز با اهمیت، عطری از دل است.
تا جایی که اشیاء، چیزهای بی جان مورد توجه هستند، عقل چیز خوبی است:
برای پژوهش های علمی، عقل بهترین ابزار است.
برای اشیاء، برهان روشی مناسب برای اکتشاف است.
ولی لحظه ای که مورد پرسش ما هر چیز زنده باشد، عقل ناتوان است.
و اگر از عقل در مورد زندگی، عشق، آسایش، خوشی و سرور بپرسی،
به سادگی نفی می کند، گویی که این چیزها وجود ندارند.
تقریباً مانند انسان کور است؛ اگر از انسانی کور در مورد نور سوال کنی،
خواهد گفت که نور وجود ندارد.
زیرا برای دیدن نور از دست هایت کاری ساخته نیست،
گوش هایت نمی تواند آن را ببیند، نمی توانی آن را بچشی،
نمی توانی آن را ببویی. تمام حواس کامل هستند،
ولی فقط چشم ها هستند که ظرفیت دیدن نور، رنگ و رنگین کمان را دارند.
عقل محدود است. برای چیزهای بی جان ابزاری کامل است.
و این یکی از اشتباهات این قرن است:
ما از مردمان نابینا در مورد نور پرسیده ایم یا از مردمان ناشنوا، موسیقی را جویا شده ایم.

۲ نظر

شغل معلمی

این شغل معلمی را به هزار زحمت به دست آوردم...اما از نخستین ساعات تدریس احساس کردم آن برق توجهی را که هرگز با هیچ چیز دیگر اشتباه نمی شود به شاگردانم منتقل کرده ام...


می توانم بگویم بهترین بخش وجودم را صرف آنان می کنم.هر بهره ای که هر روز از مطالعات و اندیشه هایم در تنهایی می گیرم به درس هایم راه می یابد.

می خواهم کسانی که به کلاس درس من می آیند از تماس مختصری که با من دارند چیزی بیش از مقداری معلومات دقیق دریابند؛ 

آرمانم آن است که مرتبه معنوی آنان را بالا ببرم، شخصیتشان را تعالی بخشم و بر روان هایی که پذیرای تاثیرند برای همیشه اثری بگذارم:

به راستی گمان می کنم چنین نتیجه ای به دست آورده ام که با این همه کوشش من نامتناسب نیست.

تدریس من هیچ شباهتی به یک شغل و حرفه ندارد: تمام لذت زندگی من در آن است، ثمره حیات من است و در اوقات ملال مایه تسلای من است.


ژان_باروا

روژه_مارتین_دوگار

۴ نظر

غرولند*

«همیشه از آدمهای غرغرو لجم می گیره. نکنه منم غرغرو هستم و خودم خبر ندارم؟ ولی نه! من فقط به همسرم غر می زنم، چون فقط با اونه که لازم نیست مراقب باشم که بهش بر نخوره! تازه، غر تمام عالم رو به اون می زنم.»

اینها را با خود گفت، اما هنوز احساس گناه می کرد و لازم دید که با صدای بلند اقرار کند.

«می دونی چیه؟ وقتی منصفانه نگاه می کنم، متوجه می شم حرفهایی که در عصبانیت به تو می گم و غرولند هایی که گاه و بیگاه نثارت می کنم، اصلا خوب نیست و اگه یه روز تو با همین لحن و ادبیات، با من حرف می زدی، حتی یه لحظه هم نمیتونستم تحمل کنم و طلاق می گرفتم!»

مرد نگاه محبت آمیزی به او انداخت.

«اما من غرولندهای تو رو هم دوست دارم، چون می دونم  که تو با همه عالم رودربایستی داری. اینم بگم که اگه این لحن حرف زدن از جانب هرکسی غیر از تو بود، بیچارش می کردم! من می دونم تو ناراحتیهات رو فقط سر من خالی می کنی و به دل نمی گیرم.»

تعجب در چشمان زن موج می زد.

«واقعا؟!»

«آره واقعا. حالا اگه باز دلت پره، پاشو دو تا چایی بیار، منم تلویزیون رو خاموش می کنم و سراپا به غرهای جانانه ات گوش میدم. اول شکایتت از خودمو شروع کن و بعد برو سرِ بقیه!»

 زن با  لبخندی عمیق که گویی قند در دلش آب کرده اند،  شروع کرد به سخن گفتن و چنان گرم صحبت شد که فراموش کرد چای بیاورد.


پ ن: به تشویق دوست جان، این مطلب را نوشتم؛ گاهی مطالبی مانند این پست خواهم نوشت که نمی دانم نامش را چه می توان نهاد. شما به هر نامی دوست دارید بخوانید. از دوست جان برای ویرایش و از دوستان جان برای خواندن مطلب سپاسگزارم.
۵ نظر

خیره در درون*

فرزانگان می گویند:"خیره در درون خود".

هر چه درون را می کاوم، جز ردّپای تو چیزی نمی بینم!

در تمام وجودم فقط و فقط، ردّ پای توست!

با خود می اندیشم، پس کجایند همه کسانی که دوستشان دارم، مگر می شود درونم خالی

از آنها باشد؟

چشمهایم را بستم؛ دوباره با دقت بیشتری نگریستم، تو در مرکز دایرۀ وجودم خانه داشتی

و بقیه کسانی که دوستشان داشتم در این دایره در حرکت بودند و من خرسند از اینکه همه

و همه هستند.

با ذره ذره وجودم حس می کردم که مهرم بدیشان در امتداد عشق توست. در یک لحظه

همه تناقض ها شکسته شد و نگرانیها محو گشت. یکی در عین دویی و دویی در عین

انبوهی از آدمها، همه جذب یکدگر شدند و آرامش همه جا را فرا گرفت.

 

 
         


                                     فولکلور ارمنی
                                   سامان احتشامی

 

۳ نظر

موجود نازنینی به نام بابا



 

در داستانهای هزار و یک شب آمده است که
"
مردی بود عبدالله نام که از راه صید ماهی با درویشی و مسکنت خانواده خود را روزی می رساند.
روزی صید سنگینی به دامش افتاد، که گمان برد ماهی بزرگ و پر برکتی است
اما وقتی دام را به ساحل آورد و باز کرد مردی را دید به شکل و شمایل خویش که از دام بیرون آمد.
پرسید کیستی و نامت چیست؟ و در این حوالی به چه کار آمده ای
گفت من جفت و همزاد تو هستم که در قعر دریا زندگی می کنم و نامم عبدالله است.
من عبدالله دریایی و تو عبدالله زمینی، به دیدن تو آمده ام
و سبدی از جواهرات جانانه و شاهانه برایت هدیه آورده ام.
عبدالله گفت قدمت مبارک، خوش آمدی و چه خوشتر که چندی میهمان ما باشی.
او را به خانه برد و آنچه رسم مهمان دوستی بود بجا آورد
تا زمانی که عبدالله دریایی یاد وطن کرد و نزد یاران دریایی بازگشت.
یاران دور او را گرفتند که از عجایب و غرایب روی زمین بر ما حکایت کن
گفت عجایب بسیار دیدم اما از همه عجیبتر موجودی بود که او را "بابا" می گفتند
این مرد مظلوم و محجوب هر روز صبح از خانه بیرون می رفت
تا شام کار می کرد و به هر زحمتی تن می داد وآنچه خانوده اش نیاز داشت برای آنها می آورد
و تازه خرده می گرفتند که این چیست و آن چیست،بهتر از این می باید
و باز فردا مرد عازم کار می شد و وعده می داد که همه خواستها را چنانکه پسند آنها است بر آورد.
یاران گفتند این ممکن نیست، آن مرد می توانست وقتی می رود دیگر باز نگردد
شاید زنجیری به پایش بسته بودند و شب اورا خانه می کشیدند
گفت من هم همین گمان را داشتم اما خوب نگاه کردم و دیدم هیچ زنجیری به پا ندارد
صبح با پای آزاد می رود و شام با پای آزاد باز می گردد.

اصحاب دریا نمی دانستند که در جهان زنجیرهای پنهانی هست
که مردان را می برد و می آورد:

زنجیر زلفت هر طرف دیوانه وارم می کشد
با اشتیاقم می برد، بی اختیارم می کشد
مهدی الهی قمشه ای


این سودای عشق است که مرد را به قعر دریا می کشاند
تا مرواریدی صید کند و به گردن نازنینی بیندازد که اورا دوست دارد
اینهمه شور و غوغای شعر و غزل و اینهمه عربده مستانه و زمزمه شاعرانه
که بازار جهان را به خریداری گرم کرده و کالای عشق را رونق بخشیده، از کجاست؟

 
بلبل اگر نه مست گل است این ترانه چیست
 
گر نیست عشق، زمزمه عاشقانه چیست
سلمان ساوجی

زمزمه همین بلبلان بیدل و مردان مقبل است
که فضای هزاران هزار خانه را گرم کرده
و آوای جان بخش عشق من، عشق من را
چون نسیم عطر گردان بهشتی همه جا به طنین آورده است.
و آفتاب نگاه این عاشقان است
که کودکان در آن نشو و نما می کنند تا زنان و مردان شوند
و زنان به ذوق کرشمه معشوقی
بالهای بهشتی خود را به سر مردان می گشایند
چه خوشتر که زنان قدر عشق و جان فشانی مردان را بدانند
و مردان قدر این فرشته رویان فرشته خو را
که چون چراغ جادوی علاء الدین هزار کار شگفت از ایشان می آید
بیش از پیش دریابند
و فرزندان نیز منزلت رفیع این صورت فلکی دو پیکر را
که چون دو ستاره فرخنده فال پدر و مادر
در آسمان اقبالشان بهم پیوسته اند،
هر دم بیش از پیش قدر شناسند.

 
قدرآیینه بدانیم چو هست
 
نه درآن وقت که افتاد و شکست

برگرفته "از داستانهای هزار و یک شب"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Georges Lemmen

 

 


۵ نظر

عشق، نور و روشنایی




عشق واژه ایست از نور
که دستی از نور،
آن را بر صفحه ای از نور نگاشته.......
عشق باشید

💜

عشق و روشنایی دو روی یک پدیده هستند ، زمانی که به درون می نگری روشنایی است ؛ زمانی که آنرا با دیگران سهیم میشوی ، عشق است.                         

   اشو💜

۲ نظر

سه تار و پیانو

موسیقیِ اولین وبلاگم "آرامش" :(((

کاری از : امیرحسین سام و سینا جهان آبادی 

 


 

امیدوارم لذت ببرید ******

۶ نظر

زادروز بودا

جمع کثیری ازمردمان روز گذشته را سالروز  ولادت یکی از بزرگترین معلمین بشریت و پایه گذار یکی از ادیان بزرگ جهان می دانند : ژاپن در تقویم رسمی خود، هشتم آوریل را زاد روز بودا اعلام کرده و معابد نیز غالبا همین روز را می  پذیرند .

سال ولادت وی دقیقاً  معلوم نیست،اما بیشتردانشمندان تاریخ 566 یا 563پیش از میلاد را پیشنهاد می کنند ، اگرچه تصریح می کنند که نمی توان در آن قاطعیت داشت . بنابر محاسباتی دیگرسال ولادت او در 448 پیش از تاریخ میلادی قرار می گیرد ، ولی تواریخ قبلی بیشتر مورد اعتمادند

نام او سیدهارتهه Sidhartha و نام خانوادگیش گئوتمه  Gautama /گوتمه  Gotama  بود . " بودا " لقب اوست به معنای کسی که به اشراق نائل شده و با حقیقت مطلق درآمیخته است .آنچه از زندگی بودا می دانیم فقط برگرفته از روایات دینی است و شواهد دیگری وجود ندارد .

سیدهارتهه در جائی به نام لومبینیء   Lumbini ) در هند قدیم ) واقع درجنوب نپال و  ۱۶۰کیلومتری شمال بنارس به دنیا آمد . پدرش امیری محلی بود و بنا بر روایات بر اساس خوابی که دیده بود پسرش را در ناز و نعمت بزرگ کرد و کوشید که طعم رنج و اندوه را نچشد ، مبادا که از شاهی صرف نظر کند و راه معنویات را در پیش گیرد.

باز هم روایات دینی می گویند که وی در جوانی مخفیانه از قصر بیرون آمد وبه پیرمرد علیلی برخورد . دوباره که به گشت و گذار در بین مردم پرداخت ، با یک بیمار رنجور و بعد با کسی روبرو شد که بتازگی مرده بود .این تجربه ها چشم درونی او را باز کرد و فهمید که سرنوشت انسان اینهاست.

بار چهارم که بیرون رفت یک زاهد را دید که در نهایت آرامش به تأمل و مراقبه مشغول است .

روایات بودایی می گویند که سیدهارتهه تصمیم خود را گرفت : زندگی آسوده و پر تجمل خویش در قصر را رها کرد ، لباس فقیران را پوشید و به سوی کشف حقیقت رهسپار شد .

در هند ، در آن روزگار ، عالیترین راه نجات راه ریاضت کشی بود . پس وی به جمعی از مرتاضان پیوست و به ریاضات سخت پرداخت . بر اثر گرسنگی کشیدنها و سختیهائی که به خود می داد پوستی بر استخوانش باقی مانده بود . شش سال به این ترتیب ادامه داد ، ولی به هیچ نتیجه ئی نرسید . پس تصمیم گرفت که این شیوه رار ها کند و در طربق اعتدال راه پوید.

بعد از آن ، در زیر درختی به مراقبه نشست تا به آنچه که در دین بودایی حقایق نهائی جهان تلقی می شود ، آگاه شد . سپس به جائی که قبلاً ریاضت کشی می کرد ( "باغ غزالان" دربنارس ) بازگشت و برای پنج دوست قدیمش موعظه کرد . آنان تعلیم وی را پذیرفتند و به او گرویدند .بدینسان " چرخ آیین" به حرکت درآمد .رسیدن سیدهارتهه گئوتمه به اشراق در ۳۵ سالگی او بود و ازآن پس وی "بودا"  خوانده شد .در یکی از اولین سفرهایش به کاخ پدریی بازگشت و خانواده ی خود را
موعظه کرد ; همسر سابقش ودیگران به او گرویدند .او در هیچ جا منزل و سکونتگاه دائمی اختیار نکرد . از آن پس همواره در حال سفر ، وعظ و گسترش تعالیم خود بود;
فقط در فصل بارانی در جائی اقامت می کرد . غذای اندک و پوشاک ناچیزش از نذرها و صدقات مردم تأمین میشد.
همچنانکه او از جائی به جای دیگر حرکت می کرد ، انبوه پیروان به دنبالش روان می شدند و همین به جذب مریدان بیشتر کمک می کرد - بویژه که دین سنتی هندویی دیگر برای مردم چندان رضایت بخش نبود .
چون به هشتاد سالگی رسید دریافت که پایان نزدیک است و زمان "رهسپاری بزرگ" فرارسیده است . بستری در زیر دو درخت برایش مهیا کردند و او دربستر آرام گرفت ، در حالیکه مریدان ناآرام و اندوهناک بودند.

واپسین گفته های او این بود" : اکنون ای راهبان، من با شما سخن میگویم . هرچه که مرکب از
اجزاء باشد ، زوال خواهد یافت [ ازهم خواهد پاشید ] . با جدیت بسیاربکوشید
. " سپس به حال جذبه فرو رفت و زمانی بعدتر ، به آنچه بوداییان پری_نیروانه  Pari  nirvana  مینامند (نیروانه نهائی/ عالیترین نیروانه ) وارد شد و این هستی را بطور کامل ترک کرد .اما میراثی از خود بجای گذاشت که در آینده ی بشریت نقشی بزرگ ایفا کرد .مرید محبوب و دستیار همیشگیش آننده Ananda کالبد او را بر هیمه ئی قرار داد و طبق سنت هندوان آن را سوزاندند . بقایائی از جسد وی نیز به ده نقط ی هند فرستاده شدند که برای هریک زیارتگاهی بنا کردند .توضیح و بیان دین بودایی به هیچوجه در این مختصر نمیگنجد ، اما فقط به بعضی نکات اصلی آن در زیرو در  پست بعدی  اشاره خواهد شد .


همه ی آنچه که بودا بدان پی برد و اعلام کرد بر یک شالوده مبتنی بود :اصل زندگی انسان رنج است ، بلکه حیات کلاً رنج آلود است . از هر سو که به زندگی بنگریم رنج را در آن مشاهده می کنیم ; علت این امر هم آن است که همه چیز در حال حرکت و در حال تغییراست . هیچ چیز ثابتی وجود ندارد و چون آدمی ( و در واقع هر چه که حیات دارد ) به وضعیتهائی ، به شرایطی ، به اشخاصی دل میبندد ، پایبند یا وابسته میشود ، با تغییر در آنها ، یا با از بین رفتن آنها دچار رنج میگردد .این خاصیت همه ی موجودات زنده است : وابستگی به شرایطی که دائماً در حال تغییرند .
بودا بر آن شد که راه نجاتی هم از این مخمصه وجود دارد . در حالیکه دل بستن ، پایبند شدن ، وابستگی ، آرزو و تمنای چیزی را داشتن علت رنج است، برای نبود رنج باید خواهشها را کنار گذاشت وابستگیها را رها کرد . با پایان یافتن تشنگیها ، رنج هم پایان خواهد یافت .سکون و آرامش جای شور و تکاپو و درد و آزار را خواهد گرفت . نجات این است و برای رسیدن به آن راههائی را که بودا توصیه میکند باید در پیش گرفت و تعالیم وی را عملی کرد .

دکتر جلالی مقدم 

۳ نظر

جاده


جاده بهانه است..

 مقصود چشم توست!


من راهی تو اَم

ای مقصد درست!



علیرضا آذر



۳ نظر

رقصی به سوی خداوند




جهان آکنده از زیبایی است
از زمین زیر پای تا آسمان بالای سر
و از ابر و موج تا کاغذ ابر و باد
و از بیرنگی عشق
تا نقوش رنگارنگ شمشیرهای دمشق
از تقارن مهیب شیر
تا لطافت نگاه آهو
از افسون نظم تا نظام بی نظمی
از ریاضیات که نشانه ی زلف پریشان عالم است
تا نسیم شعر که بید مجنون دل را پریشان می کند
همه جا نشانی از آن زیباست که نامش اوست
که نامش هوست
همه کائنات سرود خوان که هو، هو
و آدمیان فاخته سان که کو، کو
زیبایی حقیقت است
و حقیقت زیبایی است
و هر دو عین وجودند
و هر سه عین عشقند
و هرچهار همان شادی مطلق اند
و هر پنج دل آدمی است که چون پنجه آفتاب
جامی از شراب نور به دست جهانیان می دهد
دل آدمی ،
اگر چون دهکده عالم جایگاه آب و ملک و دام و دد نباشد
خانه عشق است
و آنجا چون اتاق هزار آئینه زلیخا
به هر سو بنگرد،
جز جمال یوسف و یوسف جمال چیزی نمی بیند.

۳ نظر

شعر سپید



هر زمان شعرِ مرا میخوانی

زیر لب می گویی

طبعِ شعرَت زیباست

کی شدی شاعرِ شعرهای سپید ؟

چه غمِ سنگینی

که نمیدانی تو

شعرهایَم همه 

از گوشه یِ چشمانِ تو
بر میخیزد 

وَرنه من را چه به احساس سپید...


پ ن: شاعر این شعر پر احساس مایل نبودند نامشان را بنویسم :(


۴ نظر

سال نو



دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین

های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید.

من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.

 هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک

زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای

قاف است…
بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آن

طرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان

و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن

درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا

دورترین نقطه آسمان رفته است.


اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن

 و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت.

 باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.


اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری

سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و

سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد

 بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس

سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم

سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان

 پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و

سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها

 تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین

 جهان است.

عرفان نظرآهاری


۱ نظر

عشق ورزیدن


درخت ها با زمین
و زمین با درخت ها
پرندگان با درخت ها
و درخت ها با پرندگان
زمین با آسمان
و آسمان با زمین عشق می ورزند.
تمام حیات در دریای بی انتهای عشق موج می زند.
بگذار عشق پرستش تو باشد
عشق یک ضرورت است!
تنها غذای روح !
جسم با غذا دوام می یابد،
و روح تنها با عشق زنده می ماند
عشق غذای روح و سرآغاز هر آن چیزی است،
که عظیم است.
عشق دروازه ملکوت است.

۲ نظر

گل

 

این گل زیبا رو ببینید

یکساله که فقط برگهای سبز داشته و من از دیدن برگهای زیباش کلی انرژی می گرفتم

چند روز پیش، وقتی اومدم محل کارم و دیدم این گلهای قرمز از میان برگهای سبزش روئیده، چنان ذوق زده شدم که

نگید...

امیدوارم شما هم از این همه زیبایی و طراوت لذت ببرید.

۶ نظر

ماه بلند آسمون

Lili And The Moon

Aida Shahghasemi


 
۵ نظر

بی بی خاتون استرآبادی

بی بی خاتون استر آبادی، اولین زن طنز نویس و روزنامه نگار ایرانی.

 وی در دوران مشروطه در روزنامه های حبل المتین، تمدن و نشریه مجلس، مقاله می نوشت. مقالات او بیشتر در حمایت از حقوق دختران بود. بی بی خاتون  توانست اولین دبستان دختران را تأسیس کند. 

بیشترین شهرت وی به دلیل نگارش کتاب طنز " معایب الرجال"  در پاسخ  به کتاب "تأدیب النسوان" بود. 

۶ نظر

حافظه



پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.
پرسید: چرا می گریی؟
- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که

من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.

زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را
 به یاد آورم و لبخند بزنم......

۳ نظر

بدون عنوان

چیزهای خوب به سراغ کسانی می روند که باور دارند...

چیزهای بهتر

به سراغ کسانی می روند که صبر می کنند...

بهترین چیزها

به سراغ کسانی می روند که تلاش می کنند و هیچگاه تسلیم نمی شوند...



۵ نظر

عشق

ا


در مدرسهٔ عشق اگر قال بود

کی فرق میان قال با حال بود

در عشق نداد هیچ مفتی فتوی

در عشق زبان مفتیان لال بود....

مولانا
۵ نظر

نامه های خداوند


"نامه های خداوند"

شکوه می کنند که آن معشوق ازلی اگر ما را دوست دارد

چرا خبر نمی دهد و چرا نامه نمی فرستد

پاسخ خداوند این است که تو نامه خوان نیستی

وگرنه من بر دوام نامه ها و طومارهای مفصل می نویسم

بر چهره بهار

و بر چهره پاییز

و بر چهره زمستان

و بر چهره تابستان

و بر چهره آسمان

و پیش از همه بر چهره آدمیان:


صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی

گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند

ور راه نمی دانی در پنجه ره دانی

مولانا

سوی شما نوشت او بر روی بنده سطری

خط خوان کی است اینجا کاین سطر را بخواند

مولانا

پوپویک پیکی، نامه زده اندر سر خویش

نامه گه باز کند گه شکند بر شکنا

منوچهری


نوشته حسین الهی قمشه ای

۴ نظر

خوشبختی


خوشبختی یعنی هر کاری رو می کنی، دوست داشته باشی؛ نه اینکه 

هر کاری دوست داری، بکنی!


مارکز

۵ نظر

بار سنگین مسئولیت


عزیز دل، بار سنگین مسئولیت را زمین بگذارید و تمام نگرانیها و مسئولیتها را به خداوند بدهید.  وقتی که هواداران زیادی در دسترس دارید لزومی ندارد که با ترس مبارزه کنید. 

بگذارید امروز خداوند هر مسئولیتی را بعهده بگیرد.  نفس عمیق بکشید، و هنگام بازدم ناراحتیها و مشکلاتتان را به خدا بدهید که حکمت مهرآمیز لایتناهی اش هر مشکلی را حل خواهد کرد و آرامش را جایگزین ناراحتی می کند. 

نگرانی ها را رها کنید و بگذارید اهالی ملکوت بهترین کار را انجام دهند : دوستتان بدارند.

۸ نظر

شک

ذهن انسان آن قدر عظیم است که خودش را زندانی خودش می‌کند و در این انجماد می‌ماند. زندانی ذهن امید رهایی ندارد. ممکن است خود را آزاد بدانم ولی در زندان ذهن باشم، آیا ملاکی هست که بفهمیم زندانی ذهن هستیم؟ اگر بتوانم در تمام عقایدی که اکنون دارم قدری شک و تردید کنم، رها می‌شوم. انسانی که قدرت شک کردن ندارد یا نمی‌خواهد شک کند هم چنان خر باقی می‌ماند. انسانی که بتواند شک کند دیگر زندانی ذهن نیست و رها می‌شود. مادامی‌که شک نکنی در زندان ذهن خود باقی می‌مانی.


شک مقدس است. اگر انسان نتواند شک کند یقین حاصل نمی‌کند. شک همیشه مقدمه است و در شک باقی ماندن کفر است. شک برای عبور و رفتن است. شک فقط راه رفتن را یاد می‌دهد و نمی‌گوید در این جا بمان. اگر ماندن را دور بریزیم درست می‌شود. رفتن راه مهم است. عبور از شک یعنی به یقین رسیدن و دوباره در آن یقین شک کردن و این سلوک و رفتنِ راه است.


شمس الدین محمد تبریزی می گوید؛ پیش ما کسی یک بار مسلمان نتواند شد، مسلمان می‌شود و کافر می‌شود و باز مسلمان می‌شود و هر باری از او چیزی بیرون می‌آید، تا آن وقت که کامل شود.


مولانا جلال الدین محمد بلخی نیز می‌گوید؛

لنگ و لونگ و خفته شکل و بی‌ ادب 

سوی حق می‌غیژ او را می‌طلب

دوست دارد دوست این آشفتگی

کوشش بیهود به از خفتگی است


غلامحسین ابراهیمی دینانی

۱۱ نظر

اقیانوسها

اقیانوسها همچو عشقند
مدام تبخیر می شوند و کل زمین را سیراب می کنند.
آبادان می کنند
باطراوت می کنند 
و دوباره همان عشق به خودشان بر می گردد بی آنکه قطره ای از آن کم شود....

۵ نظر

چه درسی گرفتم؟

راستش متنی نسبتا طولانی دربارۀ نکاتی که از این اتفاق درک کردم، نوشتم

اما هر چه فکر کردم دیدم نمیشه توی وبلاگ بذارم :-( چون مجبور بودم برای رساندن منظورم کلی اطلاعات شخصی و غیر ضروری را بنویسم....

به همین دلیل ترجیح دادم تنها به این چند جمله اکتفا کنم :

وابستگی از هر نوعی که باشد، در نهایت به زیان انسان است

خواه وابستگی به دارایی و اموال باشد یا به خانواده و یا حتی وابستگی به تأیید و تمجید دیگران یا به عادتهای روزمره....

خلاصه اینکه همۀ این وابستگیها مردود اند چراکه همچون زنجیری مانع آزاد و رها بودن انسان می شوند...

و ی عالمه حرف دیگه :-))))


۵ نظر

کیفم گم شد و پیدا شد

روز یکشنبه مدرسۀ دانیال یک روانشناس خانواده دعوت کرده بودند و به صورت اجباری باید می رفتیم،. خانم برادرم هم به خاطر راستین_پسر برادرم_ با من بود. وقتی از مدرسه بر می گشتیم، چون ایشون می خواست جلو بشینه، منم کیفم رو گذاشتم رو پام، هیچوقت عادت ندارم کیفم رو صندلی عقب ماشین بذارم،من که زودتر اومده بودم، حدود 5 دقیقه صبر کردم ولی نیومد، هوا داشت کم کم تاریک می شد، از ماشین پیاده شدم که من رو ببینه و بیاد، تا پیاده شدم کیف از روی پام افتاد زمین، ولی اینقدر عجله داشتم و حواسم نبود که اصلا متوجه نشدم، البته بهم نخندین، خدائیش کیفم پارچه ای بود و سبک!!!وقتی رسیدم خونه ی دفه فهمیدم که چی شده، بلافاصله برگشتم ولی معلوم بود که دیگه نیستش....

خب تازه نشستم فکر کردم چیا بودتوش، کیف پولم و کارتهای بانکم، ی کم پول نقد، شارژر موبایلم.

اوّلش خیلی ناراحت شدم، چون واقعا وقت نداشتم برم چند تا بانک و کارتهام رو بسوزونم :(

هیچی دیگه، خلاصه با خودم کنار اومدم و گفتم بیخیال، اتفاقیه که افتاده، صبح که می خواستم برم سر کار، رفتم سراغ کیف لوازم آرایشم که ی دفه انگار به برق وصل شدم، یادم افتاد اونم توی کیف بوده، بی اختیار گریم گرفت :(  از خودم تعجب کرده بودم و باورم نمی شد که گریه کنم :))

(فقط یک خانم می دونه که کیف لوازم آرایش چقدر با ارزشه)

خلاصه دیدم همه اعضای خانواده دور من جمع شدن و دارن به من می خندن :(

بعدش  با ناراحتی رفتم سر کار، ساعت 9 موبایلم زنگ خورد، شماره ناشناس  :)

ی نفر از بانک بود که گفت آقایی اومدن و یک کیف پیدا کردن که کارت شما داخلش است....

هیچی دیگه بعد از ظهر کیفم رو تحویل گرفتم، بدون اینکه چیزی ازش کم شده باشه....هر چه اصرار کردم که مبلغی به یابنده بپردازم قبول نکرد.

باورم نمی شد که هنوز آدمای خوب در این دوران بی معرفت، وجود دارند....


پ.ن: من از این ماجرا درس خودم را گرفتم که در پست بعدی می نویسم


۵ نظر

ارتباط با خداوند

رسیدن به خداوند ، با او بودن در تمامی ابعاد زندگی است ، نه فقط در شرایط ممتازی همچون لحظات ارتباط با خدا یا
نیایش . 
همواره باید خداوند را تجربه کرد ؛
به هنگام قدم زدن در جاده ، 
تنفس هوای آلوده ، 
به هنگام شادی ، 
نوشیدن یک نوشابه ، 
به هنگام تلاش برای فهمیدن متنی که در حال مطالعه اش هستیم . 
خداوند آمیختۀ همۀ این هاست ؛ و هر موقعیتی برای درک او و گفتن این که : خدا با ماست ، مناسب است .
کلید عرفان ، تلاش برای دیدن آن چیزی است که در پس هر چیز نهفته است ، 
که پایداری و مقاومت است ؛ 
باز نایستادن در سطح ، 
و هر چیز را یک نماد ، یک نشانه ، یک آیین ، یک نگاره دانستن است .
برای کسی که خداوند را تجربه می کند ، 
جهان یک پیام عظیم است ..


۴ نظر

آنفولانزا

سلام
یک هفتۀسخت و دردناک آنفولانزایی را گذروندم،
جدا از بیماری و سختیهاش
تمام برنامه های هفته گذشته به هم ریخت
یک هفتۀ کامل سر کار نرفتم. نتونستم ترجمه ام را یکشنبه تحویل بدم، مهمونی که به مناسبت ورود خالم قرار بود بگیرم، کنسل شد
کلاس سه شنبه ام، درسهای دانیال و .....
اما نتایج خوبی هم از این استراحت اجباری به دست آوردم و اون فاصله گرفتن از لپ تاب و گوشی و تکنولوژی و کتاب و درس و فیلم و ....همچنین
لطف و مهربونیه خانوادۀ نازنینم بود که خیلی خوب در این چند روز به من محبت و رسیدگی کردند :))
 البته نتایج خوب برای همان چند روز کافی بود ! چرا که دلم برای فضای مجازی نیز تنگ شد!
وقتی بعد از چند روز به صفحۀ اینستاگرامم سر زدم و عکس علی پ را به همراه باران، دختر نازنینش که بی موقع برای علی تولد گرفته بود، دیدم، اینقدر حسّ خوبی داشتم که نگو :)
 بعد یکی یکی، صفحات دوستام رو که می دیدم ، کلی انرژی می گرفتم
خدائیش دنیای مجازی اونقدرا هم که می گن بد نیست....

۹ نظر

مجنون و لیلی


مجنون را می گفتند که «از لیلی خوب ترانند، بر تو بیاریم؟»

او می گفت که «آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم، و لیلی صورت نیست. لیلی به دست من همچون جامی ست، من از آن جام شراب می نوشم. پس من عاشقِ شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است. از شراب آگاه نیستید. اگر مرا قدح زرین بود مرصّع به جواهر، و در او سرکه باشد یا غیر شراب چیزی دیگر باشد، مرا آن به چه کار آید؟ کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد، به نزد من به از آن قدح و از صد چنان قدح.

این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد.»


مولانا: فیه ما فیه

۲ نظر

شجاعت خالی بودن

۶ نظر

کتلت با چای شیرین


دانیال :مامان تا حالا کتلت با چایی شیرین خوردی؟

من: بله

دانیال: ببین خدا چی آفریده! تلفیق کتلت با چایی شیرین.....خیلییییی خوشمزست....قدرت

خدا :)))))))


۵ نظر

The fault in our stars

  پیشنهاد فیلمی دلنشین!

البته اگر تا به حال ندیدید...



۹ نظر

جهت نما

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست

 و گر خطاست مرا از خطا ابایی نیست

 

 بیا که در شب گرداب زلف موّاجت

 به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست

 

درون خاک، دلم می تپد هنوز اینجا

 به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

 

 نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون

 که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

 

 دلیل عشق فراموش کردن دنیاست

 و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

 

 سفر به مقصد سر در گمی رسید چه خوب

 که در ادامه ی این راه ردّ پایی نیست


فاضل نظری

 

۴ نظر

سیر و سلوک زائر

کتاب سیر و سلوک زائر اثر جان بانی‌ین از شاهکارهای عرفانی ادبیات انگلیس است که در قالب کنایات و استعارت و تشبیهات بیان شده و نموداری است از :

تلاش روح انسان در جدال با زندگی، برای عبور از فراز و نشیبهای دوران حیات، و رسیدن به وادی رستگاری و تقدس، و شرح مخاطرات و مخافات، غم‌ها و شکست‌ها و ناامیدی‌ها یا موفقیت‌‌هایی که پیش می‌آید؛ این روح در این جدال گاه ناامید است و گاه امیدوار.

جان بانی ین پرسش‌هایی چون«بودن انسان»و«اینکه از کجا آمده»و «به کجا می‌رود»«و«صلاح و رستگاری او چیست؟»طرح می‌کند و آن‌گاه با تمسک به آیات انجیل عهد عتیق و جدید به آنها پاسخ می‌دهد.وی از زبان‌ شخصیت‌های کتاب مقدس سخن می‌گوید و در واقع«مزامیر»،«رسائل‌ پولس رسول»،«غزل‌های سلیمان»و«سفر پیدایش»را تأویل می‌کند.

از دیگر مشخصه‌های این کتاب پرداختن به مسائل سیاسی و اجتماعی‌ است.به عبارتی یکی از بیت الغزل‌های مهم مؤلف نگرش وی به آیین‌های‌ مذهبی عصر پیوریتن است.

این همه،بعد عرفانی در کتاب اساسی است.سیر و سلوک زائر با سفر سالکی آغاز می‌شود که از دیار عدم به دروازهء ملکوت راه می‌یابد و حماسهء زندگی او شروع می‌شود.مؤلف سیر و سلوک عرفانی شخصیت اصلی و تمثیلی کتاب را آن‌گونه به سمت منازل دوگانهء سیر و سلوک از جمله ترس، ریاضت،رهایی،جذبه و شور و غفلت می‌کشاند که گویی خواننده خود وارد آن‌ مراحل می‌شود و منازل را طی می‌کند یا در زندگانی خود این تجربه‌ها را اندوخته است.

از این رو،رنگ،صورت،غرش،زمین و آسمان،لرزش زمین‌ و طوفان را می‌توان در جزر و مد برخوردهای روحانی و درونی خود حس کرد. اما ناگفته نماند که در کتاب بانی ین همهء این آیت‌ها و انسان‌های تمثیلی در واقع اشخاص حقیقی اجتماع‌اند.نویسنده در وصف آنان چنان مهارتی نشان‌ می‌دهد که اشخاص برای خوانندهء این اثر،عینی و ملموس می‌شوند…


رمان معروف «سیر و سلوک زائر» در رتبه نخست بهترین رمان‌های تاریخ ادبیات انگلیس از نگاه روزنامه گاردین قرار گرفت. 

این شاهکار ادبی پس از انجیل، بزرگترین گستره‌ی خوانندگان انگلیسی‌زبان را از آن خود کرده و بیشترین تاثیر را روی نویسندگان نسل‌های بعد گذاشته است. از میان معروفترین چهره‌هایی که تحت تاثیر این رمان ادبیات تعلیمی قرار گرفتند می‌توان به «شارلوت برونته»، «ویلیام تکری»، «مارک تواین»، «سی.اس. لوییس»، «جان اشتاین‌بک» و «انید بلایتون» اشاره کرد. 

داستان یک مرد در جست‌وجوی حقیقت، موضوع غالب بسیاری از این قصه‌هاست. بانیان وجه تمایز درخشانی با دیگر نویسندگان هم‌عصرش داشت و آن گوش شنوا برای ریتم‌های ادبیات محاوره و سود بردن از آن در دیالوگ‌های بین شخصیت‌های کتابش بود. در یک کلام باید گفت داستان‌های بانیان ساده و باورپذیر بودند، اما نثر و سبک برجسته‌ی او بود که کارش را به اثری فرازمان طی قرن‌های گذشته بدل کرده است. 

۶ نظر

دعوت دوست

۲ نظر

پاک سازی إگاهی

 
۱. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوید، نفسی عمیق بکشید و درخواست کنید تا به شما یادآوری شود چرا اینجا هستید و ژرف‌ترین آرزویتان برای امروز چیست.

۲.انتخاب کنید که امروز می‌خواهید چه سطحی از آگاهی را بکاوید. سپس سه انتخابی را که ضامن دست‌یابی شما به این حالت هستند، بنویسید. به یاد داشته باشید که شما نیرومند هستید!

۳. با تمرکز کامل و توجه برکاری که در دست دارید، از گذشته بیرون بیایید. مهم نیست کار شما چه قدر معمولی و پیش پا افتاده باشد. قدر این موهبت را بدانید که امروز زنده هستید.

۴. با بدن خود چنان رفتار کنید که گویی ارزشمندترین کودکی‌ست که در آغوش گرفته‌اید. امروز این کودک را نوازش کنید و غذاهای مقوی و حرکات نشاط‌ آور به او بدهید.

۵. همه چیز را رها و به خدا واگذار کنید. نگرانی‌ها و دلمشغولی‌های خود را به قدرتی بزرگ‌تر از خودتان بسپارید. پیش از خواب، تشویش‌های خود را بنویسید و در کیسه‌ی زباله بیرون خانه بگذارید تا دور ریخته شوند.

۶. امروز، زندگی‌اتان را همانگونه که هست، بپذیرید. همه‌ی آنچه را نمی‌توانید تغییر دهید، بپذیرید. یادتان باشد فردا روزی تازه در پیش است. نفسی عمیق بکشید.

۵ نظر

شرق اندوه

من شرق اندوهم، دلم بودا، تنم سرد است

در تبت اندیشه ام یک معبد زرد است


زرتشت هر شب می شود مهمان چشمانم

در یشت هایش سرخی آواز یک مرد است


مانی سوار اسبهای رنگی ارتنگ
 
محبوس کج اندیشی مغهای بی درد است


بودای آرامش میان سکر کوهستان
 
در خلسه چون اسطوره های بی هماورد است


فوارهء عصر اساطیر کهن دیریست

پامال افکار درشت دیو شبگرد است
 

در عصر آهن، عصر تحریم گل و آواز
 
حتی مزامیر زبور از آسمان طرد است
 

انگاره های سنگی غار نخستین باز
 
بر سینهء عریان خنّاسان ولگرد است

 

هر روز می روید خدایی تازه از فولاد
 
این اخرین بتواره هم قربانی نرد است

رحمانی
۳ نظر

مینوی خرد

پرسید دانا از مینوی خرد که خرد بهتر است یا هنر یا نیکی ؟

مینوی خرد پاسخ داد که خردی که با آن نیکی نیست آن را خرد نباید شمرد 

و

هنری که خرد با آن نیست، آن را هنر نباید شمرد. 



مینوی خرد ـ ترجمه احمد تفضلی ـ به کوشش ژاله آموزگار 

۴ نظر

یک جواب واقع گرایانه


به همسرم می گم "چند روزه نمی تونم خوب نفس بکشم، انگار تنگیه نفس گرفتم و

اکسیژن خوب به مغزم نمی رسه! احتمالا از آلودگیه هواست"

فکر می کنید ایشون چه جوابی دادند؟


مثلا: خب مواظب خودت باش عزیزم، هوا آلودست زیاد نرو بیرون از خونه:))

یا مثلا:  برو دکتر ببین علتش چیه :))

اما ایشون هیچ کدوم از این حرفا رو نزدن:)


یک جواب منطقی و واقع گرایانه که تنها از یک مهندس برق آنهم از نوع فشار قوی بر

می آد: خب مگه فکر کردی تا آخر عمر باید سالم بمونی؟ به مرور یکی یکی اعضای بدن

آدم از کار میفته تا بالاخره به ته خط برسه :))))


اگرچه پشت این سخن برق گیرندۀ فشار قوی قلبی مهربان با زبانی طنزگونه نهفته است ولی....

هیچی دیگه... دارم فکر می کنم عضو بعدیه بدنم که قراره از کار بیفته کدومه :))))


۵ نظر

خوشیم

ماییم که از باده ی بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما 

ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم


مولانا

۲ نظر

یک پست تلگرامی

استاد فیزیولوژی داشتیم که میگفت:

"دست بیمارهای در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"

میگفت: "جان،از دستها جریان پیدا میکند"!

قبل ترها،همدیگر را میدیدم

بعد تلفن آمد.

دستها همدیگر را گم کردند.

بغل ها هم همینطور.

همه چیز شد صدا. 

هرم گرم نفس ها،دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.

اما صدا را هنوز میشنیدیم.

حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...


بعدتر،اس ام اس آمد.

صدا رفت.

همه چیز شد نوشتن.

ما مینوشتیم.

بوسه را مینوشتیم.

بغل را مینوشتیم.

گاهی هم،همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.

یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...


مدتی بعد،صورتک ها آمدند.

دیگر کمتر مینوشتیم.

بجایش،یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:

"هاگ(hug)" یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...


چندوقت پیش هم،یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.

تا پیام را خواندم،آمدم چیزکی بنویسم برایش.

زیر صفحه را گشتم،دیدم نمیشود.

یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.

همان موقع عضویتم را لغو کردم...


ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.

ولی کلمه...

من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.

این آخرین چیز است..

پ.ن: نتیجه اخلاقی می گیریم که خیلی خوب شد وبلاگ من آیکون شکلک نداره و دوستان مجبور میشن از کلمات به جای شکلک استفاده کنن و مثلا بنویسن گل[لبخند]

قابل توجه محمد آقا :)

ممنون از همه دوستان

۴ نظر

یادآوری های مولانایی

کاری بود که از ته دل راضی به انجامش نبودم و می دونستم که درست نیست، ولی خیلی خیلی دوست داشتم انجام بدم، معمولا این جور موقع ها، کلی فلسفه و تبصره و ماده و .... به ذهنم می رسه که توجیه می کنه من رو به انجام اون کار، تازه برای خودم ی عالمه استدلالهای روانشناسی هم می آوردم، اینکه مثلا زندگی توست و به کسی چه مربوطه و کاری رو که می خوای انجام بده و ....کلا داشتم توجیه و راضی می کردم خودم رو که ....ی دفعه این بیت مولانا ناخودآگاه به ذهنم اومد:

لطف حق با تو مداراها کند

چون که از حد بگذری رسوا کند

خدائیش شرمنده شدم، چون اگر هیچکس ندونه، خودم که موارد این مداراها رو می دونم :(

خودم که می دونم کجاها خرابکاری کردم ولی لطف خدا نذاشته کسی بفهمه

هیچی دیگه، بد موقعی این شعره یادم اومد، ی کم دیرتر یادم می اومد کاری که دوست داشتم رو انجام داده بودم

دست و بالم رو بست این مولانا با یادآوریش:)

اولش لجم گرفت که چرا اصلا این شعر رو حفظ بودم و یادم اومد، پیش خودم گفتم بیکاری میری کلاس مثنوی که اینجوری دست و بالت و ببنده؟ 

خلاصه نگم که بدجوری با خودم درگیر بودم 

ولی بالاخره مولانا پیروز شد :)


هر چه داری در دل از مکر و رموز
پیش ما پیدا بود مانند روز
که بپوشیمش زبنده پروری
تو چرا رسوائی از حد می بری
لطف حق با تو مداراها کند
چون که از حد بگذری رسوا کند
۵ نظر

موسیقی آسمانی



چقدر شیرین و خوش   

مهتاب بر دامن ساحل خفته است

 چه خوشتر که ما نیز همینجا بنشینیم

و رخصت دهیم که آوای موسیقی

نرم نرمک در گوشهایمان بنشیند

و در این حال

آرامش فضای آسمان

و جادوی این شب خیال انگیز

چاشنی دلپذیر آن موسیقی خواهد بود

و تماشا کن چگونه صحن آسمان

با پرده های چشمگیری از طلای درخشان فرش شده است

و کمترین ستاره ای در آسمان نیست

جز آنکه می بینی در خرامیدن خویش

همچون فرشتگان آواز می خواند

و با گروه کروبیان ِنو نهال و پریان کودک سال همسرایی می کند

چنین آوازها و هارمونی ها

در ارواح جاودانه ما آدمیان نیز هست

اما تا هنگامی که این جامه فانی خاکی

ما راتنگ در بر گرفته است

نمی توانیم آن نغمه ها و آواها را بشنویم.

شکسپیر، نمایشنامه تاجر ونیزی

پس حکیمان گفته اند این لحن ها

از دوار چرخ بگرفتیم ما

ما همه اولاد آدم بوده ایم

در بهشت آن نغمه ها بشنوده ایم

لیک چون آمیخت با خاک کرب

کی دهد این زیر و این بم آن طرب

مولانا


۵ نظر

فرار از روزمرّه گی

گاهی وقتا که موفق میشم از روند جاری و روزمرۀ زندگی و تهران، فرار کنم، از خوشحالی،

اولش نمی دونم باید چی کار کنم. پیاده روی کنم یا همش بخوابم یا کتاب بخونم، موسیقی گوش کنم، شایدم پُرخوری کنم.....

ی عالمه گزینۀ خوب روی میز داشتم امروز :))

و من از بین آنها پیاده روی در باران به مدت 1 ساعت را انتخاب کردم

جای همه دوستان خالی

عااااااااااااااااااااالی بود

البته اگر به سرماخوردگی منجر نشه :))

سپاس خدای مهربان را :))


خدایا! در این جهان پهناور، با تو که باشم تمام دورها نزدیکندو ناممکن ها ممکن....


۴ نظر

بحر حیرت

شعری از سلمان ساوجی


 

خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است

زلف مشکین تو، چون من، بی‌قرار، افتاده است

چشم بیمار تو را میرم، که در هر گوشه‌ای

چون من مسکین، بیمارش، هزار افتاده است

کار کار افتادگان را باز می‌بین، گاه گاه

خاصه، کار افتاده‌ای را کو، ز کار افتاده است

پای را در ره به عزت می‌نه، ای جان عزیز

زانکه سرهای عزیزان، بر گذار افتاده است

جمله ذرات وجودم، غرق بحر حیرت، است

زان میان این اشک خونین، بر کنار، افتاده است

عشق و درویشی و بیماری و جور روزگار

صعب کاری است و ما راهر چهار، افتاده است

حال سلمان گر کسی پرسد، بگو، در کوی دوست

بی‌نوایی، بی زری، بی‌زور، زار افتاده است

۵ نظر

تدین متعقلانه

💎 قرآن می فرماید، پیامبر (ص) «رحمة للعالمین» است، نمی فرماید «رحمة للمسلمین» و یا «رحمة

للمؤمنین».


 

کسی که ✨تدین متعقلانه✨ دارد، می گوید انسان از آن حیث که انسان است، محترم است و من از آن رو که

انسان است، باید به او خدمت کنم.


 

ویلیام جیمز (1842-1910)، روانشناس و فیلسوف معروف آمریکایی، در کتاب «انواع حالات دینی» در ویژگیهای

انسانهای قدیس به این نکته اشاره می کند که:

«من در طول تاریخ، هیچ قدیسی را ندیده ام که از کسی بپرسد، دین تو چیست؟».


 

در واقع کسانی که قدیس هستند، یک نوع عطوفت، محبت، و شفقت نسبت به تمام انسانها از آن حیث که

انسان هستند، دارند و نه از آن حیث که دین و مذهب خاصی دارند.

این شفقت و عطوفت داشتن نسبت به انسانها، هنگامی در ما حصل می آید که بتوانیم در مواجهه با هر

همنوعی، سه چیز را از ذهن و ضمیر خود دفع کنیم:


 

1. وقتی با انسانی مواجه می شویم، باید گذشته او را فراموش کنیم.

 

ما در اسارت گذشته ایم و تا وقتی در این حالت هستیم، نمی توانیم همه انسانها را دوست داشته باشیم.


 

2. باید بتوانیم از ظواهر هم بگذریم و پیشداوری نکنیم.


 

3. باید از اسارت باورهای خویش رها شویم. زیرا این باورها می توانند مانند سدی در برابر محبت متقابل انسان

 

بایستند. اگر بنا باشد بگوییم هر کسی که باورهایش مثل باورهای من است مورد مهر و محبت من قرار می گیرد،

نمی توانیم کسی را برای دوست داشتن بیابیم.


 

(مصطفی ملکیان، مقاله «تدین متعقلانه(بخش دوم)»، در رهگذار باد و نگهبان لاله، تهران، نشرنگاه معاصر، چاپ نخست، 1394، ج1، ص 146 و 147)

۴ نظر

استادم

وقتی کارهای زمینیِ استاد معنویم را می بینم، گاهی در ادامه مسیرم، سست می شوم،

با اینکه باور دارم :

استاد یک انسان معمولیست ، نه یک اَبَر انسان.

او نیز ویژگیهای یک انسان معمولی را دارد، هم جنبۀ زمینی دارد و هم جنبۀ آسمانی؛

توقع آسمانی بودن صرف، توقع بیجائیست

اما

خوبیه استادم این است که با تمام تردیدها، شک ها و بر عکس، گاهی به سر دویدن های من، صبر و مدارا می کند و آنگاه بهترین برخورد ممکن را انجام می دهد.


ا ی که مرا خـوانـده ای،راه  نـشـانـم بـده

در شـب ظـلـمــانی ام،مـاه نــشـانـم بـده

 

۶ نظر

نظام احسن

این پست تقدیم به مهتاب :

 

"

 

طبیعت سراسر هنر است، اما سِرّ ِآن بر تو مکشوف نیست
اتفاق و تصادف همه طرح و هدایت است، که از دیده ها پنهان است
و ناموزونیها جمله هماهنگیهاست، که هنوز شناخته نشده است
و شرّ و بدیهای جزئی در نظام کل همه خیر محض است
و به رغم غروری که آدمی را گرفته است
و به رغم این عقل خطاکارِ پُرچون و چرا
یک حقیقت، چون آفتاب، روشن است
و آن این است که هرچه هست همه در جای خود نیکوست
الکساندر پوپ

جهان چون چشم و خطّ و خال و ابروست
که هر چیزی به جای خویش نیکوست
گلشن راز شبستری

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسأله بی چون و چرا می بینم
حافظ

حرفی به غلط رها نکردی
یک نکته در او خطا نکردی
نظامی

هر چیز که هست آنچنان می باید
ابروی تو گر راست بُدی کج بودی

ناشناس

به قلم حسین الهی قمشه ای

بر گرفته از کتاب "در قلمرو زرین

۴ نظر

باز هم پاییز



دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 17 ثانیه

۲ نظر

lovely-family

از طریق یک دوست با وبلاگ "خانوادۀ دوست داشتنی مجازی من" آشنا شدم

یک وبلاگ گروهی، که همه می تونن آنجا پست بذارن

شما هم اگر دوست داشتید عضو بشین، مدیر محترم وبلاگ - بابا لنگ دراز- از عضویت شما استقبال خواهند کرد.

http://lovely-family.mihanblog.com

۱ نظر

قالب جدید

قالب جدید به مناسبت پاییز زیبا و دوست داشتنی

پیشنهاد می کنم این شعر رو با صدای حجت اشرف زاده گوش بدین :)

………………………. 

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

 …………………………. 

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

 …………………………. 

پاییز عاشق است

و راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب

بنشیند دعا کند

 …………………………. 

تقویم خواست بگیرد از تو بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

…………………………. 

خش خش

صدای پای خزان است

یک نفر در را به روی

حضرت پاییز باز کند

 …………………………. 

پاییز عاشق است

و راهی نمانده است

پاییز عاشق است


………………………. ..

۵ نظر

باورهای من

من ایمان دارم که آسایش و رفاه بر روی زمین وابسته به آسایش تمامی انسانهاست.

من بر آنم که موهبت زندگی را به ما ارزانی داشته اند تا در آب و هوای عشق نشو و نما کنیم.

من ایمان دارم که خداوند در وجود ما حضور دارد چنان که آفتاب در رنگ و عطر گلها.

او نوری است در تاریکی من و صدایی است در سکوت من.

من چنین باور دارم که خورشیدِ حقیقت هنوز جز به نیم شعاعی شکسته بر ما آدمیان نتافته است.

هلن کلر 


I believe that the welfare of each is bound up in the welfare of all

I believe that life is given us so we may grow in love, 

and I believe that God is in me as the sun is in the color and fragrance of a flower

the light in my darkness, the voice in my silence

I believe that only in broken gleams has the Sun of Truth yet shone upon men


Hellen Keller, from Midstream


برگرفته از کتاب در قلمرو زرین

به قلم حسین الهی قمشه ای

۱ نظر

پاییز دوست داشتنی من

نه بهار با هیچ اردیبهشتی،

نه تابستان با هیچ شهریوری،

و نه زمستان با هیچ اسفندی،

اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نمی آید؛

پاییز مهری دارد که بر دل هر خیابان می نشیند....

۳ نظر

دزدی انرژی

قبلا هم پستی با این مضمون گذاشته بودم اما این مطلب کامل تره

دزدی انرژی چیست؟

**********************************************

وقتی کم میاریم کمبود انرژی داریم به جای دریافت انرژی تمیز از غذاها، طبیعت، درختان خورشید، ورزش، مدیتیشن و... دست به دزدی انرژی میزنیم و از دیگران انرژی میگیریم .

راههای دریافت انرژی پاک در مواقعی که کمبود انرژی داریم:

1-خواب

2-غذای سالم و تازه

3-استراحت

4-تفریح

5- مدیتیشن (تمرکز )

6- طبیعت نورخورشید گیاهان حیوانات

روش درست، گرفتن انرژی از این منابع هست ولی گاهی از دیگران سعی میکنیم کسب انرژی یا دزدی انرژی کنیم.

چهار طریق برای دزدی انرژی هست. چهار دسته آدم و رفتار:

1- افراد ظالم:این دسته با ارعاب و داد و فریاد و ترسوندن بقیه و در رو به هم کوبیدن از دیگران انرژی میگیرند.

2- افراد مظلوم: با مظلوم نمایی و دردل کردن و از غصه و گرفتاریهاشون گفتن ما رو وادار به دلسوزی میکنن. دیدین اخرش میگن آخیش سبک شدم باهات حرف زدم. اینا هدفشون از بازگو کردن مشکلات راهنمایی و کمک کرفتن نیست چون شما هرچی بگین اونا کار خودشونو میکنن ففط میخوان کمبود انرژیشونو با جلب دلسوزی شما جبران کنن.

3- افراد غرغرو: با نق زدن ایرادگیری بهانه گیری و توجیه کردن دزدی انرژی میکنن. و تعداد این دسته هم مثل دوتای قبلی کم نیست

4- افراد منزوی: اینها قوی ترین دزدان انرژیند و بیشترین آسیب رو میتونن بزنن. قهر میکنند و حرف نمیزنند و ناخودآگاه میخوان با اینکار توجه ما را جلب و از ما انرژی بگیرن

حالا دو تا مساله هست اول اینکه چطور به خودمون کمک کنیم دزدی انرژی نکنیم و دوم اینکه در برابر این افراد چه موضعی بگیریم

یادمون باشه هر وقت داریم داد میزنیم یا ناله و غرغر میکنیم میخوایم الکی دردل کنیم یا ایراد بگیریم و بهونه گیری کنیم یا قهر کنیم

سریع به خودمون بگیم:

من کم آوردم.

نیاز به انرژی دارم پس دزدی نمیکنم از راه سالمش کمبودم رو جبران میکنم

با خودمون خلوت کنیم استراحت کنیم یه موزیک شاد یکم پیاده روی در طبیعت

یکم مدینیشن... 

شایدم نیاز به خواب یا غذا داریم و همین آگاه شدن بزرگترین کمک رو میکنه

حالا قدم دوم در مورد آدمهایی که کمبود انرژی دارن در مواجه با اونها چه کنیم:

اون کم آورده

چون ناخودآگاه ممکنه از کودکی یاد گرفته باشن که مثلا از مکانیسم های گفته شده در بالا کسب انرژی کنن ! و تو خانواده مرسوم شده باشه،

خیلی ساده برای کمک به کل ، از وقتی آگاه شدیم، وارد بازی نمیشیم 

اگر گوش شنوا داشته باشن ، بدون کنایه میتونیم براشون آروم شرح بدیم که کارشون با ما چی کار میکنه و چطور انرژی دزدیده میشه 

یا اگه تشخیص بدیم مقاومت دارن و نمیپذیرن و گفتن ما به کار نمیاد، توضیحی هم نمیدیم ،

همین که وارده بازی نشیم ، خودش بزرگتربن کمک به رها شدن از این مکانیسم های غلط است.

البته حتما اولش از اینکه ببینن مکانیسمشون جواب نمیده و انگار کیبوردهاشون کار نمیکنه ، ممکنه ناراحت و عصبی بشن و ممکنه حتی ما را متهم به بی احساسی و .... بکنن..

ولی ما که میدونیم برای شفای این مکانیسم چی کار داریم میکنیم ، بدونه وارد بازی شدن ، کار درست را انجام میدیم

( البته آسون نیست ، تو یه جمعی که همه همیشه به یه مدل رفتار کردن ، شما متفاوت عمل کنید و متفاوت عمل کردن شجاعت و آگاهی و شهامت میخواد... )

***********************************************************

برگرفته از کتاب:

پیشگویی های آسمانی - جیمز ردفیلد

( فصل سوم و چهارم)

۵ نظر

کنفوسیوس

ﺍﻣﺮﻭﺯ ، ۲۸ ﺳﺒﺘﺎﻣﺒﺮ ، ﺳﺎﻟﺮﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪ ﮐﻮﻧﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﺑﻨﺎﺑﺮ ﺳﻨﺖ ﺭﺍﯾﺞ ﺩﺭ ﺷﺮﻕ ﺁﺳﯿﺎﺳﺖ ( ﺳﺎﻝ ۵۵۱ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﯿﻼﺩ ) . ﮐﻮﻧﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ 

ﮐﺮﻩ ﯼ ﺧﺎﮎ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺗﻌﺎﻟﯿﻢ ﺍﻭ ﻭ ﺩﯾﻦ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺗﻌﺎﻟﯿﻢ ﻭﯼ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺗﻤﺪﻥ ﭼﯿﻦ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ۲۵۰۰ ﺳﺎﻝ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺳﺎﯾﺮ ﻣﻠﻞ

ﺷﺮﻕ ﺁﺳﯿﺎ ﺗﺄﺛﯿﺮﯼ ﻋﻈﯿﻢ ﮔﺬﺍﺷﺖ .ﺁﻣﻮﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﮐﻦ ﻣﻬﻤﯽ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﺕ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺷﺮﻕ ﺁﺳﯿﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ، ﻟﺬﺍ ﺑﺨﺶ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻣﺪﯾﻮﻥ ﺭﺍﻩ ﺭﻭﺷﯽ ﺍﺳﺖ

ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺸﺮﯾﺖ ﺑﻪ ﺍﺭﻣﻐﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩ .

ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﺍﻭ ﻣﻘﻮﻡ ﻭ ﺗﺜﺒﯿﺖ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﯼ ﺟﺮﯾﺎﻧﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻧﺎﺕ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﯾﻨﯽ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺸﺮﯼ ﺑﻮﺩ .ﮐﻮﻧﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﻣﻮﺟﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ ، ﻭﻟﯽ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺍﻭ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﯼ

ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺍﯾﻨﺪ ﺩﯾﻨﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ . ﺑﺎ ﮐﻮﻧﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﺩﯾﻦ ﺑﺎ ﺍﺧﻼﻕ ﻭﺣﺪﺕ ﯾﺎﻓﺖ : ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺩﯾﻨﯽ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ  ﺩﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺧﻼﻕ ﻭﺍﺧﻼﻕ ﯾﻌﻨﯽ

ﺩﯾﻦ .ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺟﺮﯾﺎﻧﻬﺎﯼ ﺩﯾﻨﯽ ، ﺩﯾﻦ ﺭﺑﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺧﻼﻕ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﻭ ﺩﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺧﻼﻕ ﺟﺰﺀﯼ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺩﯾﻦ( ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ) ﺩﺭ ﺩﯾﻦ ﮐﻮﻧﻔﻮﺳﯿﻮﺳﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻭﺣﺪﺕ ﻣﯿﺮﺳﻨﺪ .

ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺭﻫﻨﻤﻮﺩﻫﺎﯼ ﮐﻮﻧﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﺑﮑﺎﺭ ﻧﯿﺎﯾﻨﺪ ، ﺍﻣﺎﺭﺍﻫﯽ  ﮐﻪ ﻭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺸﺮﯾﺖ ﮔﺸﻮﺩ ، ﯾﺎ ﺗﺤﮑﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺳﺎﺧﺖ، ﺭﺍﻫﯽ ﺑﯽ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ

ﺍﺳﺖ . ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻭ ﺍﻏﺮﺍﺽ ﻭ ﻧﯿﺎﺕ ﺷﺨﺼﯽ ( ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻧﻮﻉ ) ﺟﺎﯼ ﺍﺧﻼﻕ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ، ﺭﺍﻩ ﮐﻮﻧﻔﻮﺳﯿﻮﺱ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺭﺍﻩ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺸﺮﯾﺖ ﺑﺎﺷﺪ .

۱ نظر

آن جا که تو نیستی

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ، ﻋﺬﺍﺏ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﺮﻣﻮﺩ

ﻣﻦ ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ، ﮐﻪ ﺩﺭﮐﺠﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ؟


ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺗﻮﯾﯽ ، ﻋﺬﺍﺏ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻧَﺒُﻮَﺩ

ﺁﻥﺟﺎ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ، ﮐﺠﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ؟


ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﺍﺑﻮﺍﻟﺨﯿﺮ

۰ نظر

شب و سکوت

شب هم آغوش سکوت
می رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
 باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
 همه ذرات وجودم فریاد

فریدون مشیری
۲ نظر

ای پروردگارم

ای پروردگارم.....
ای راز بزرگ
به من بیاموز چطور
به دلم
به ذهنم
به درک شهودی ام
به حواس جسمانی ام
به موهبت های روحم
اعتماد کنم
به من بیاموز به اینها اعتماد کنم تا بتوانم به مکان خلوت روحانی ام راه یابم
و ورای ترس هایم عشق بورزم
و بدین گونه گذر هر خورشید شکوهمند را با توازن طی کنم


   

۰ نظر

گاهی وقتها

گاهی وقتها امور زندگی، به شکلی که برنامه ریزی می کنم، پیش نمیره
خیلی مطمئن نیستم که این خوبه یا بد

اما چون باور دارم که هیچ اتفاقی بی دلیل رخ نمیده سعی می کنم امور ناخوشایند را
هم به فال نیک بگیرم! 

آدم است دیگر! گاهی می خندد، گاهی می گرید، گاهی به خود می بالد، گاهی پشیمان
می شود، گاهی دلتنگ است و ....

آدم است دیگر!

می گریم و مـی خندم ، دیوانه چنین باید

میــ سوزم ومی سازم ، پـــــروانـــــه چنین باید

می کوبم ومــــی رقصم ، مـی نالم ومی خوانم

در بـــزم جهــــانِ شـــــور، مســـتانه چنین باید

مــــن این همـــــــه شیدایــی ، دارم ز لـــب جامی

در دســـت تــــــو ای ســــاقی ، پیمانــه چنیـــــن باید

خلــقــــم زپـــــی افـتـادنــــــد ، تا مســــت بگـــــــــیرندم

در صحــــبت بــــی عقـــــلان ، فرزانــــه چنین بــــایــــــــد

یکــــسو بـــــــردم عــــارف ، یکــــــسو کشــــدم عامی

بازیچــــــه ی هــــر دستــــــــی ، طفلانه چنین باید

مــــوی تــــو و تســـــــــبیح شیخم ، بدر از ره برد

یا دام چــنان بایـــد ، یــا دانــــه چنیـــــــن بایـــد

بر تربت من جانا ، مستی کن ودست افشان

خنـدیــدن بر دنیــــا ، رندانـــــه چنیــن باید

رحیم معینی کرمانشاهی

۲ نظر

جان نثاری

۴ نظر

زمان و ابدیت

۴ نظر

بایزید بسطامی

وقتی سخن عرفا را می خوانم، متحیر می شوم که آنها چه دیدند و چه مزه ای چشیدند!

روشن تر از خاموش، چراغی ندیدم،
وسخنی، به از بی سخنی ، نشنیدم.
ساکن سرای سکوت شدم،
و صدره ی صابری در پوشیدم.
مرغی گشتم،
چشم او ، از یگانگی،
پَر او ،از همیشگی
در هوای بی چگونگی، می پریدم
کاسه ای بیاشامیدم که هر گز، تا ابد
از تشنگی او سیراب نشدم

بایزید بسطامی
۲ نظر

صدای بدن

به بدن خود گوش فرا دهید . بدن نجوا می کند ، هرگز فریاد نمی زند ، بدن پیام های خود را با نجوا به شما می رساند ، اگر آگاه باشید ، می توانید این پیام ها را درک کنید .
بدن ، شعور خاص خودش را دارد که بسیار عمیق تر از ذهن است ، ذهن هنوز خام و ناپخته است *بدن چندین هزار سال بدون ذهن وجود داشته است ، ذهن بعدها به بدن اضافه شده است و هنوز چیز زیادی نمی داند ، تمامی موارد اصیل هنوز در اختیار بدن است ، فقط چیزهایی بدون استفاده به ذهن سپرده شده است .
به بدن خود گوش فرا دهید و هرگز خود را با فرد دیگری مقایسه نکنید ، هرگز کسی همانند شما قبلاً وجود نداشته و بعداً نیز وجود نخواهد داشت ،شما کاملاً منحصر به فرد هستید ، در گذشته ، حال و آینده .

اوشو ، در هوای اشراق



۴ نظر

حقوق

بالاخره بعد از ٥ ماه تأخیر در پرداخت حقوق، روسا تصمیم گرفتند، حقوق ٤ ماه را پرداخت کنند.

تقریبا داریم عادت می کنیم که در سال حدود ٢ الی ٣ بار دریافتی داشته باشیم، 

می گم همگی بریم کافی شاپ مهمون من، آخه نمی دونم اینهمه پول را چه جوری خرج کنم!! :))

فقط موندم چی بپوشم :)))

۲ نظر

فواید گاو بودن



انشای یک پسر 10 ساله کرد ، در استان اذربایجان غربی  که حاوی نکات ساده و قابل تاملی است 

فواید گاو بودن !

اکنون قلم به دست می گیرم و انشای خود را آغاز می کنم
البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم
که گاو بودن فواید زیادی دارد
من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که
مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.
هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد
بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم
ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد
مثلا در مورد همین ازدواج
وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.
نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.
مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید،
برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند.
هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.
گاوها آنقدر عاقلند که میدانند
بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند
گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.
شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟
گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟
آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند
تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟
آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟
تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟
آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند ؟
یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟
و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟!
هیچ گاوی غمباد نمی گیرد
هیچ گاوی رشوه نمی گیرد.
هیچ گاوی اختلاس نمی کند
هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد.
هیچ گاوی خیانت نمی کند.
هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند.
هیچ گاوی دروغ نمی گوید.
هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد
در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد
تا به گوساله اش شیر بدهد
هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد
هیچ گاوی...
گاو خیلی فایده ها دارد
لباس ما از گاو است
غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه ...
ولی با همه منافع یادشده هیچ گاوی نگفت : من ... بلکه گفت: مـــــــــااااااا
اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم،
دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.
اما
به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر
آدم نیست"

۵ نظر

ساقیا


ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست

یا که من بسیار مستم یاکه سازت ساز نیست

ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو

یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست

۶ نظر

دو انسان معنوی


وقتی دو انسان پخته و معنوی به هم دل می بازند ، یکی از بزرگترین پارادوکس های زندگی اتفاق می افتد .

یکی از زیبا ترین پدیده های جهان هستی رخ می دهد : آنها با هم هستند و در عین حال به شدت مستقل و تنها

هستند . آنقدر به هم نزدیکند که انگار هردو آنها یک نفرند . اما در عین حال ، با هم بودنشان ، فردیتشان را نابود ن

می کند . با هم هستند و تنها هستند . با هم بودنشان کمک می کند کە تنها باشند . دو انسان پخته و معنوی اگر

عاشق هم شوند ، بدون حس مالکیت ، بدون سیاست ، بدون ریاکاری ، به هم کمک می کنند کە آزاد باشند....

 

(اوشو)



۵ نظر

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است


اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه نیست  

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است


سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست          

درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است


تا این غرل شبیه غزل های من شود              

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است


گاهی ترا کنار خود احساس می کنم       

اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است


خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است


محمد علی بهمنی

۴ نظر

خودت را ببخش



ببخش خودت را 
برایِ تمامِ راه های نرفته
برایِ تمامِ بی راه های رفته
ببخش،
بگذار احساست 
قدری هوایی بخورد ...
گاهی بدترین اتفاق ها
هدیه ی زمانه و روزگارند
تنها کافیست خودمان باشیم!
که خود را برای تمامی ِ این بی راه ِ رفتنمان ببخشیم
و به خودمان بیاییم
تا خدا تمامی ِ درهایی که به خیال ِ باطلمان بسته را به رویمان باز کند.
خطاهایت را بشناس 
آنها را پذیرا باش
و تنها بین ِ خودت و خدایت نگهشان دار
این دنیا نامحرم بددل
نامحرم نامروت زیاد دارد!
تا دست خدا هست؛ تا مهربانی‌اش بی انتهاست
تا می گویی خدایا ببخش
به دورت می گردد و می بوستت و می گوید جانم چه کرده ای مگر؟
دیگر تو را چه نیاز به آدم‌ها؟
تنها خودت باش و 
زیبا بمان و
بگذار با دیدنت
هر رهگذر ِ ناامیدی
لبخندی بزند
رو به آسمان 
و زیرِ لب بگوید:
هنوز هم می شود از نو شروع کرد ... !

عادل دانتیسم
۵ نظر

سخنی از استاد ملکیان


اگر کسی بخواهد پی چیزی برود که به‌خاطر آن ساخته شده، باید چهار کار انجام دهد:


استاد مصطفی ملکیان

١) اول این که ارزش داوری‌های دیگران برای او بی‌اعتبار شود؛ زیرا در اکثر مواقع آنچه باعث می‌شود به‌دنبال آنچه واقعاً مایلیم نرویم، داوری‌های دیگران است. اگر کسی نه از ستایش دیگران خشنود شود و نه از نکوهش‌شان بدحال شود، به‌جرأت می‌گویم که 80 تا 90 درصد راه درست زندگی کردن را طی کرده‌است. ما باید وظیفه اخلاقی‌مان را نسبت به دیگران انجام بدهیم، اما این‌که دیگران در مورد انجام وظیفه اخلاقی ما چه برداشتی می‌کنند، نباید در تصمیم ما تأثیری بگذارد.

٢) دومین مرحله این است که باید ترس از فقر را در وجود خود بسوزاند. به اعتقاد من یکی از روان‌شناختی‌ترین آیه‌های قرآن، این آیه است: «الشیطان یعدکم الفقر» به‌محض این‌که شیطان شما را از فقر ترساند، باقی کار به‌راحتی توسط خود شما انجام می‌شود. وقتی شما از فقیرشدن بترسید، برای دورشدن از فقر، به‌کاری که به آن علاقه‌ای ندارید، روی می‌آورید.

٣) سومین کار این است که با سکوت فراوان به ندای درون خود گوش دهد که این هم در میان ما خیلی کم اتفاق می‌افتد. به سکوت اعتنایی نداریم و طبعاً از احوال خودمان بی‌خبر می‌مانیم. ما بیشتر اوقات بیداریمان را حرف می‌زنیم، هرکس زیاد حرف بزند، نمی‌تواند حرف دل خودش را بشنود. راه پی‌بردن به درون خود، تنها سکوت است. ما اکثراً از احوال دیگران بیشتر از احوال خودمان خبر داریم. سکوتی که در تصوف و سایر شاخه‌‌های عرفان توصیه شده، به‌خاطر خبرگرفتن از حال درون است. گفت‌وگو یعنی روکردن به طرف مقابل و پشت کردن به خود.

٤) کار چهارم این است که با انواع واقسام درون‌بینی‌ها آشنا بشویم؛ راه‌هایی که فرد توسط آن‌ها به درون خودش نقب بزند. البته این چهار مرحله شرط لازم است، ولی کافی نیست.


استادِ عزیز من نیز همیشه بر تأمل، تعمق و سکوت درونی تأکید می کنند. وقتی ازشون پرسیدم توصیۀ شما برای شبهای قدر -که البته می تونه هر شب باشه-، چیه؟ گفتند:


تأمل

سکوت

دعای در دل

مراقبه

مراقبه

مراقبه در سکوت، تاریکی و خلوت

۳ نظر

کائنات

خوبیه ماه رمضان اینه که باعث می شود برخی عادتهایم را ترک کنم، مثل خواب به موقع!

حالا که بیدارم یک پست شبانگاهی نه نیمه شبانگاهی می گذارم :))

************************************

کائنات شما را
مجازات نمی کند
برکت هم نمی بخشد
کنترل هم نمی کند
فقط عملت به تو برگردانده می شود
کائنات به ارتعاشى که از جانب شما ارسال می شود پاسخ می دهد.
شاد بیاندیشى, شادمانى نصیبت می شود، منفى بیاندیشى, آنچه نصیبت می شود منفی است
این جهان کوه است و فعل ما ندا...
سوى ما آید نداها را صدا...
رنج نباید تو را غمگین کند،
این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه می کنند...
رنج قرار است تو را هوشیار تر کند، چون انسانها زمانی هوشیارتر می شوند که زخمی شوند،
رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند.
رنجت را تنها تحمل نکن،
رنجت را درک کن،
این فرصتی است براى بیداری، وقتی آگاه شوی بیچارگی ات تمام میشود... اگر که به جاى محبتی که به کسی کردید از او بی مهری دیده اید،
مأیوس نشوید،
چون برگشت آن محبت را از شخص دیگری،
در زمان دیگری،
در رابطه با موضوع دیگری
خواهید گرفت.
زندگی فقط به این دنیا ختم نمیشود، ما در عوالم زیادی حضور پیدا خواهیم کرد، دنیا یک گذرگاه است، زیاد نیکی کنید، خوبیهایتان را ذخیره کنید تا در باقی سفر بی توشه نمانید.
شک نکنید!
این قانون کائنات است!

۴ نظر

چشم شور ستاره


 

نخفته ایم که شب بگذرد ، سحر بزند
که آفتاب چو ققنوس ، بال و پر بزند

نخفته ایم که تا صبح شاعرانه ی ما
ز ره رسیده و همراه عشق ، در بزند

نسیم ، بوی تو را می برد به همره خود
که با غرور ، به گل های باغ سر بزند 

شب از تب تو و من سوخت ، وصلمان آبی
مگر بر آتشِ تن های شعله ور بزند

تمام روز که دور از توام چه خواهم کرد 
هوای بستر و بالینم ار ، به سر بزند ؟

چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست 
دو دیده ام مژه بر هم ، دمی اگر بزند!

بپوش پنجره را ، ای برهنه ! می ترسم
که چشم شور ستاره ، تو را ، نظر بزند!

غزل برای لبت عاشقانه تر گفتم
که بوسه بر دهنم عاشقانه تر بزند 


 حسین منزوی


۵ نظر

زیبائیهای تنهایی

تمامی زیبایی ها در تنهایی رخ می دهد. هیچ اتفاقی در ارتباط با دنیای ماورا رخ


نخواهد داد؛‌ مگر در انزوا. ذهن بیرون گرا،‌ شما را طوری شرطی کرده است که


وقتی تنهایید، احساس خوبی ندارید. ذهن بیرون گرا به شما می گوید، به این طرف


و آن طرف بروید و آدمهای مختلف را ملاقات کنید؛‌ زیرا شادی در با دیگران بودن


است، در حالیکه این درست نیست. شادی ای که در کنار دیگران حاصل می شود،


سطحی است و شادی ای که در تنهایی و انزوا رخ می دهد، بسیار عمیق است.


هنگامیکه تنها هستید، از این تنهایی لذت ببرید، آواز بخوانید،‌ برقصید یا ساکت و


آرام بنشینید و منتظر باشید تا اتفاقی رخ دهد. تنهایی خود را تبدیل به انتظار کنید


و به زودی کیفیت جدیدی را تجربه خواهید کرد که غم نیست. اگر از عمق تنهایی


چیزی بچشید، متوجه می شوید که همه رابطه های بیرونی، سطحی اند. حتی


عشق نمی تواند ژرفای تنهایی را داشته باشد؛‌ زیرا در عشق‌ دیگری وجود دارد و


همین حضور دیگری شما را بسوی سطح می کشاند. هنگامیکه دیگری وجود ندارد


و حتی فکر دیگری هم از ذهن نمی گذرد، حقیقتا تنها هستید و در خود غرق شده


اید، نترسید. ابتدا این غرق شدن به مرگ می ماند و اندوهی وجودتان را فرا می


گیرد؛ ‌زیرا شادی را در بودن با دیگران تجربه کرده اید. اندکی صبر کنید و اجازه دهید


عمیق تر در تنهایی خود فرو روید و سکوت و آرامشی تازه را تجربه کنید؛ ‌سکوتی


که در آن هیچ چیز حرکت نمی کند و همه چیز در رقص و حرکت است. موارد


متناقض،‌ یکدیگر را ملاقات می کنند و اختلافها از بین می رود.


در کتاب دائو دِ جینگ دربارۀ تنهایی چنین می خوانیم:


انسانهای عادی تنهایی را دوست ندارند


در حالبکه  فرزانه تنهایی را به کار می گیرد


او در تنهایی درک می کند


که با هستی یگانه است.


قطعه 42

۳ نظر

اشتباه

شنیدن جمله ای ساده از دیگری باعث شد که ویترین کار خودم را از بیرون و از دید


دیگری ببینم و تا حدی شوکه بشوم!!!


من این اتفاق را به فال نیک می گیرم و سعی می کنم بهترین بهره را از این شوک


ناگهانی ببرم!


آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه


شعر از حامد عسکری

۱ نظر

برقص

برقص تا که برقصد تمام من با تو

ببین به تجربه من خسته می شوم یا تو

 

من و تو لنج به طوفان رسیده ایم برقص

خیال کن که منم  - من - غریق و دریا تو

 

چه ناگهانی از این اتفاق شیرین تر

مرا که راه نجاتی نمانده اما تو

 

دوباره آبی و آرام می شوی فردا

و هم جزیره چه زیباست این که فردا تو

 

کنار اسکله لنگر گرفته باشی من

بپرسم ات که چه کردی چه کردی آیا تو

 

که من ، منی که به ساز زمانه رقص نکرد

چه بی مضایقه رقصید با تو- تنها تو

 

امینه دریانورد
۱ نظر

وابستگی

باز هم دوباره حس جدا شدن کالبد مثالی!

و باز هم دانیال که در آن حالت مانع رفتن شد!

خیلی تلاش کرده بودم که در خودشناسی،  وابستگیهایم را تشخیص بدهم، همیشه فکر می کردم به نزدیکانم فقط علاقه دارم  و وابستگی ندارم. یعنی تمرین می کردم که وابسته نشوم.

اما فکر می کردم که موفق شده ام و ظاهرا موفق نبوده ام.

وقتی امیر علی دانشگاه گیلان قبول شد، تمام یک سال گذشته را تمرین کردم که بتوانم به او مانند یک انسان مستقل بنگرم و نگران دوریش نباشم. در تک تک لحظه های نبودنش، می اندیشیدم که باید مرد بشود و تجربه کسب کند.

به گمانم تا حدی نیز موفق بوده است. امروز  بعد از گذراندن امتحانات پایان ترم به خانه بازگشت و من اولین نشانه بزرگ شدنش را مشاهده کردم  و آن عشق و علاقه ای بود که در نگاهش به دانیال دیده می شد. تا وقتی مدرسه می رفت با هم زیاد کل کل داشتند که البته طبیعی بود.

دانیال هم از بعد از ظهر به مناسبت ورود امیرعلی به دنبال یک عکس از خودش وداداشش بود و بالاخره این عکس را انتخاب کرد و برای هممون با تلگرام فرستاد!

عکس منتخب دانیال:




گوشت کوبی که در عکس مشاهده می کنید، نقش بلندگو را برای او دارد، و با آن 24 ساعت در حال آواز خواندن و کنسرت اجرا کردن است حتی با گذشت سالها :-)

۳ نظر

مراقبه


بودا می گوید : مراقبه یعنی ایست .
ذهنِ دیوانه نمی ایستد ، اگر بایستد ، در مراقبه است .
. .
مراقبه حالتِ هوشیاری بدونِ تفکر است
مراقبه حالتِ هوشیاری بدونِ عاطفه ، بدونِ احساس و بدونِ تفکر است .
مراقبه هوشیاریِ خالص است .
. .
اهلِ ذن واژه ایی مخصوص برای ورود به مراقبه دارند .
آنان به آن « هُوا - تو » می گویند .
یعنی پیش - فکر یا پیش - کلمه .
. .
بین دو فکر فاصله وجود دارد ، آن فاصله « هوا - تو » نام دارد .
تماشا کن .
بین دو فکر ، برای کسری از ثانیه
پردهء ذهن بدونِ تفکر است .
. .
فاصله بینِ دو فکر این دروازهء ورود به مراقبه است .

« مراقبه ، هنر وجد و سرور ، اوشو »



۱ نظر

استفاده از انرژی دیگران

افرادی که ناخودآگاه از انرژی دیگران تغذیه می کنند....

معمولا آنها افرادی هستند که ما اصلا بهشان شک نداریم.

یکی از راههای کسب انرژی از شما این است که :

این افراد ممکن است نزدیک شما بیایند و برای شما درد دل کنند و بگویند که چه آدم بدبخت و فلک زده ای هستند و ... و هر چه شما راه چاره نشانشان می دهید گوش نمی دهند، چون نمی خواهند که تغییری در وضعیتشان بوجود بیاید چرا که این تنها راهی است که می توانند انرژی بگیرند، آنها با این کار در حال گرفتن انرژی شما هستند در حالی که شما دلتان به حالشان سوخته است.
پس اگر بجای یک گفتگوی منطقی دوطرفه، وارد گفت و شنودی شدید که هر راه حلی ارائه دادید با جمله : آره درست میگی، ولی..... پاسخ داد، بدانید که دارید انرژی از دست می دهید.

راه دیگر انرژی گرفتن از شما تحقیر کردنتان است: بعضی از مردم سعی میکنند با هر حیله ای متوسل شوند و تحقیرتان کنند تا انرژیتان را بگیرند که نام دیگر این کار دیگرآزاری یا سادیسم است. شخص سادیستیک با تحقیر دیگری احساس خود برتربینی کرده و انرژی دیگران را از آن خود می کند.
تحقیر کردن میتواند نسبت به پوشش، ظاهر، جسم، جنسیت، رفتار، گفتار، و ... باشد.
خیط کردن دیگری و یا انتقاد از او، تحت هر نامی که صورت گیرد در واقع تحقیر است و انرژی را به سمت تحقیر کننده می کشاند.

بهتر است که
یادتان باشد اکثر این افراد از کاری که انجام میدهند کاملا بی اطلاعند در رابطه با آنها پس از مدتی زمانی کوتاه یا بلند، احساس می کنید بی انرژی و بی حوصله شده اید در حالیکه آنها سرحال آمده اند. اینگونه رابطه ها را دوست دارید قطع کنید و از رابطه با اینگونه افراد بدون اینکه بدانید چرا، طفره می روید.
اگر واقعا به این افراد دوست و نزدیک هستید میتوانید موضوع را با آنها در میان بگذارید و به آنها کمک کنید. چون این افراد با اینکار رابطه اجتماعی خودشان را با دوستان و اطرافیان تخریب می کنند.
در صورتی هم که این شخص در زندگیتان و برایتان اهمیتی ندارد بهتر است که از او دوری کنید.

۰ نظر

تسلیم

تسلیم، نقطه مقابل واکنشِ طبیعیِ جنگیدن برای احقاق حقوق و حفظ آنچه باور داریم به ما تعلق دارد است.


تاگر بپذیریم که هر آنچه اتفاق می‌افتد درست همان است که باید باشد، می‌توانیم تسلیم شویم و به جریان طبیعی هستی اعتماد کنیم.


ما باید برای فرا رفتن از درد و رنجمان برخلاف غریزهٔ خود که در حفظ آنها تلاش می‌ورزد، عمل کنیم و در عوض در مسیر تسلیم و رها کردنِ دردها گام برداریم.


. وقتی که کاملاً خود را در اختیار حریف قرار دهم، به‌طور طبیعی فشارِ او کم‌تر می‌شود و فرصت رهایی از دستش برای من به وجود می‌آید.


هر چه را که می‌خواهید تغییر دهید، هر چه را که از آن می‌ترسید و هر چه را که از پذیرفتن آن اجتناب می‌کنید باعث ایجاد مقاومت در درون شما می‌شود.



۰ نظر

مسلمانی

مسلمانی و ایمان مخالفتِ هواست، کافری موافقتِ هوا. آن یکی ایمان آورد، معنیش این است که «عهد

کردم که مخالفتِ هوا بکنم.» آن دگر گفت «کارِ من نیست. من این نتوانم. خراج می‌گزارم و می‌زیم.»

پیغامبر نیز راضی شد و قبول کرد و براتش داد. امّا این دگر می‌گوید که «من مؤمنم و از هوا بیزار شدم » و

نیست. می‌خواهد که نه خراج دهد و نه ترکِ هوا کند. می‌گوید «مؤمنم» و مؤمن نیست. می‌گوید که

«صلحم» و صلح نیست. می‌گوید «یارم و رعیتم» و نیست. می‌گوید «سپیدم» و نیست: سیاه است. می‌گوید «بازم.» نیست: زاغ است...



مقالات شمس تبریز

۰ نظر

تشخیص انسانهای خوب

تشخیصِ انسانهای خوب

شاگردی از استاد خود پرسید: خواهش می‌کنم به من بگو از کجا باید یک انسان خوب را تشخیص دهم؟
استاد جواب داد: تو نمی‌توانی از روی سخنان یک فرد، تشخیص دهی که او یک انسان خوب است؛
حتی از ظاهر هیچ فردی نیز نمی‌توانی به این شناخت برسی،
اما می‌توانی از فضایی که در حضور آن فرد، به وجود می‌آید، او را بشناسی؛
زیرا هیچ کس قادر نیست فضایی در اطراف خود ایجاد کند که با روحش سازگاری نداشته باشد.

این یعنی بازتاب شعور درونی و تشعشعات ما به هستی!

۰ نظر

تاریخ جامع ایران


 

 

 این روزا تب رونمایی از مجموعۀ تاریخ جامع ایران، مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی را برداشته است.

 در حالی که آخرین حقوق دریافتی بهمن ماه بوده است، مدیر محترم، مراسمی برگزار کرده اند که حدود 5000 نفر در آن دعوت هستند.

 

  از کارتهای دعوت بگم که با یک نگاه کلی به نظر می رسد هر کدام حدود 30000 تومان هزینه برده باشد.

 گاهی با خودم فکر می کنم  اگر من مدیر بودم، چنین و چنان عمل می کردم. البته این جمله را بارها از افراد مختلف شنیده ام، اما  پس از مدیر شدن به مراتب از فرد قبلی عملکرد بدتری داشته اند. شاید من هم همینجوری بشوم! 

بگذریم.......

 

 

 توضیح مختصری دربارۀ تاریخ جامع ایران:

 

ثبت و ضبط و تدوین چند هزار سال تاریخ سرزمین و مردم ایران، با فراز و نشیب‌های بی‌مانند، وظیفه همه ایرانیانی است که برای مرز و بوم خود در عرصه تاریخ و تمدن بشر سهمی ممتاز و سترگ قائل‌اند. به رغم این همه، هنوز مجموعه‌ای نسبتاً جامع که مهمترین وجوه تاریخ ایران را، به شیوه‌ای محققانه بازگوید، پدید نیامده است. آثار پراکنده درباره ادوار مختلف یا مجموعه‌های محققانه‌ای که به‌ندرت در این موضوع منتشر شده، تنها گوشه‌هایی از تاریخ ایران را در بردارند. مجموعه‌ای که تحقیق و تدوین آن را قریب به دوازده سال پیش مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی بر عهده شناخته است یعنی تاریخ جامع ایران عنوان مجموعه‌ای است 20 جلدی، مشتمل بر وجوه مختلف تاریخ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران از دوران پیش از اسلام تا انقراض قاجار. مراد از ایران در این مجموعه، دنیای ایرانی یا ایران فرهنگی است که همواره قلمروی گسترده‌تر از مرزهای جغرافیایی این سرزمین را شامل می‌شده است. از این وجهه نظر، مجلدات و ابواب مربوط به تاریخ فرهنگی ایران، بی ‌شک از اهمیت خاص برخوردار خواهد بود.

 

۲ نظر

دانیال

هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که بعد از یک روز پر کار و سخت، وقتی می رسی

خونه با این صحنه مواجه بشی:

دانیال:

مامان چشمات رو ببند می خوام یک چیزی بهتون نشون بدم



یک صفحه شعر از فاضل نظری

دانیال همیشه اسم شعرایی رو که کتابهای شعرشون را شبها کنار تختش می خوانم، از من می پرسد. چون علاقه من به اشعار فاضل نظری را می دانست، امروز در گوگل جستجو کرده بود و خودش کادر بندی کرده و پرینت گرفته بود.


خدائیش خیلی مزه داد

کیفیت عکس به دلیل نور کم خوب نشده، آخه الان عکس را گرفتم و فردا صبح فرصت نمی شد :-)))

۴ نظر

دوستی

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست.
هول هولکی و دم دستی. 
برای رفع تکلیف . 
اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند.
دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو.
این دوستی‌ها جان می دهند برای خاطره‌های دمِ دستی..
این چای خارجی را می‌ریزی در فنجان،
می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر... سیاه ...

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. 
باید صبر کنی.
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. 
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی.
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی...
۳ نظر

فقط خدا

۱ نظر

عاشقانه ها

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

 

 

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست 

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

 

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

 

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه بازارها

 

 

آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهام را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم به راه

 

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

. . . . . . . . . .

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه  می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

 

 

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

 

 

ای نگاهت لای لایی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

 

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی


فروغ فرخزاد


۰ نظر

حس هفتم

حس دیگری باید باشد ورای این حواس پنج یا شش گانه ی شناخته شده. حس دیگری که ترکیب دلپذیری دارد  
 
از رنگهای ملایم..نور آفتاب که اریب باریده روی قالی..لمس دستها و پاهای یک نوزاد.نوشیدن یک فنجان چای در
 
یک غروب بارانی دربالکن خانه بایک دنیا خستگی.. دیدن یک آشنای دور از ازدحام..
 
آن دقیقه های صبح که آفتاب چشمت را می زندو دوست داری تاابد کش بیاید.این همان حس هفتم است.همان
 
 حسی که اگر نبود چیزی از تماشای قطره های باران روی شیشه بخارگرفته ماشین،دستگیر آدم نمی شد
 
 و  محال ممکن بود دل کسی برای صدای چرخیدن کلیددر قفل بلرزد.
 
حس هفتم بعضی آدمها پر کارتر است. همانهایی که همیشه یک دوربین عکاسی یا یک برگ کاغذ و قلم کنار
 
 دستشان است ودنبال ثبت و نگه داشتن تاریخ و ساعت لحظه ها هستند. حس هفتم بعضیهاهم مریض  
 
 است.همانهایی که نه ازبوی شب بوی حیاط هیجان زده می شوند ونه ازتمام شدن فصل انگور دلشان هری
 
 می ریزد. عجیبترین حس آدمها حس ششم معروفشان نیست،ناشناخته ترین نوع حس در آدمها همین حس
 هفتم است.
 
 
وظیفه اش به گمانم پیدا کردن آن لحظه های دلنشین است که توضیحشان برای کسی ممکن نیست الا کسی
 
 که خیلی خوب آدمیزاد را بلد باشد..

۵ نظر

بلاگفا

این روزا که بلاگفا در سرویس دهی دچار مشکل شده است

واقعا جای دوستان بلاگفایی خالیست

امیدوارم به زودی این مشکل رفع شود و دوباره جمع دوستان، فعالیت وبلاگی خودشون را شروع کنند...

۱ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان