راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

روزهای بی حواسی

                                               

                                                     

 


از همان روزی که کلیدها پیدا نشوند و عینک ها روی چشم ها گم شوند...

از همان روزی که ساعت ها به منظره پشت پنجره خیره بمانی...

از همان روزی که یادمان برود چندمین روز ماه است،چند شنبه است و ساعت،دقیقا چند است از همان روز میآید...

بی صدا می آید و کنج خانه می نشیند به تماشای بی حواس شدن ما...

گهگاه لبخند ریزی هم تحویل فرشته ها می دهد که یعنی ببینید،ببینید چطوری بی حواسش کردم...

عشق را می گویم...

روزی که پله ها را دوتا یکی پایین بدویم،خیابانها و کوچه ها را گم کنیم و بارها به یک تصنیف گوش کنیم...

یعنی از راه رسیده است...

عشق وقتی برسد،پوتین های پر از بارانش را درمی آورد،کت کهنه اش را آویزان می کند کنار بخاری و روی صندلی راحتی می نشیند و تکیه می دهد و همینطور که مشغول نوشیدن چای است،همه چیز را جابه جا می کند...

طلوع را می آورد نزدیک لحظه های دیدار و غروب را می سپارد به ساعت خداحافظی...

برای عشق فرقی نمی کند که چند ساله ای...

کافیست صدای قدم هایش در کوچه بپیچد تا دل،دوان دوان و لی لی کنان به استقبالش برود...

روزهای بی حواسی را جدی بگیرید...

از روزهای بی حواسی،صدای پای عشق می آید....


۳ نظر

گفتگو

اوقاتی که خیلی ناراحتم یا زمانیکه خیلی خوشحالم، یک گوشه دنج انتخاب می کنم و صبر می کنم تا اهل خانه بخوابند. آن وقت با خیال راحت با خدا مثل یک آدم حسابی حرف می زنم. مثل یک آدم فهمیده که متوجه حرفهایم می شود! به خدائیش فکر نمی کنم، تمام گله ها و بغض ها و نگرانی هایم را به راحتی بر زبان می آورم، تمام احساساتم را برایش می گویم بی هیچ نگرانی و سانسور...می گویم و می گو یم و می گویم....

گاهی هم می شنوم اما اغلب خودم متکلم هستم:-/ اینگونه غم زیاد و خوشحالی بی حد خود را تعدیل می کنم.

اما مشکل از جایی آغاز می شود که دچار روزمرّگی می شوم، زمانیکه فرصت صحبت و گفتگو با "او" را از دست می دهم. زمانیکه زندگی می گذرانم و حواسم نیست

سکوت می کنم و سکوت، انسداد می آورد ، احساس تنهایی از آنجا شروع می شود که گفتگو قطع می شود. مفاهمه و مکالمه ای صورت نمی گیرد. باید هر روز و هر لحظه با "او" گفتگو کنم. استاد عزیزم می گویند: همه گرفتاریهای ما از وقتی آغاز می شود که گفتگو در درون ما متوقف می شود....

 

گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

محمدعلی بهمنی

۵ نظر

سوگند

۲ نظر

بخشیدن

قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی از پس بعضی چیز ها بر نمی آیی. چیز هایی که


شاید هیچ کس نبیند و بزرگی اش را حس نکند. قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی


بعضی چیز ها برایت آنقدر وزن می گیرند، آنقدر در دلت سنگینی می کنند که فکرش را


هم نمی کنی روزی بتوانی فراموششان کنی. به خیالت هم نمی رسد روزی بیاید که آن


همه سنگینی رسوب کرده در قلبت شسته شود، پاک شود. و دیگر لبخندت را زمین

گیر

غمی کهنه نکند. قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی می بینی فعلی به سادگی


«بخشیدن» چقدر سخت است. سخت تر از تمام کارهای سخت دنیا. حتی سخت تر از

فراموش کردن، کنار آمدن. سخت تر از تحمل دلتنگی و درد دل کردن. می بینی

بخشیدن

چقدر نیرو می خواهد که با خودت کنار بیایی و تمام آن کار های سخت را با هم انجام


دهی. تا شاید بتوانی قدم در راه بخشش بگذاری. گذشتن از دیوار خاری که یک روز


جایی درست سر راه نگاه پر اعتمادت به زندگی ساخته شده و تمام رویا هایت را


زخمی کرده آسان نیست. اما اگر بتوانی از آن عبور کنی. بخشیدن خیلی سخت است


اما به سبک شدن دل، به یک لبخند آسوده می ارزد نه؟


۴ نظر

بعضی آدم ها


بعضی آدم ها را نمی شود دوست نداشت. آمده اند تا دنیای سیاه و سفیدت را همرنگ لبخندشان

 کنند. و به تو بفهمانند که دنیا هنوز جای خوبی است برای نفس کشیدن. حتی اگر تمام عمرت را 

بگردی هم دلیل دوست داشتنی بودنشان را پیدا نمی کنی. نه با عطر خاصی به لحظه های

 تنهایی ات هجوم می آورند و نه همراه عروسک کوچک آویزان از آینه برایت یاد آور روز های خوب 

می شوند. نه صدای شان تکه های دلت را بند می زند و نه رویای قشنگی برایت زمزمه می کنند. 

اما طور عجیبی هستند. انگار آفریده شده اند تا دوستشان داشته باشیم. تا مهربانی کنند. و 

برای ثانیه ثانیه ی نبودنشان حسرت و دلتنگی به بار بیاورند. این ها همان آدم هایی هستند که 

فراموش کردنشان حتی از ضعیف ترین حافظه ها هم بر نمی آید. همان هایی که رسالتشان 

معجزه ای است برای شب های تاریک و پر تشویش دیگران. حتی اگر سال ها بگذرد از این دیدار،

 باز هم به گوشه ای از تنهایی ات سرک می کشند و می شوند دلیل کوچک خوشبختی. این آدم ها 

را نمی شود دوست نداشت چون برای دوست داشته شدن آفریده شده اند.

 

۴ نظر

مولانا

جمله بی قراریت از طلب قرار توست

طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

۳ نظر

مائدۀ آسمانی

خوبیه کار و محل کار ما این است که با کتابهای زیادی سرو کار داریم؛ بدیش هم این است که 4 ماهه حقوقی دریافت نکردیم!!! حالا بماند که غیر از همکاران بخشهای علمی که چگونه با مشکلات دست و پنجه نرم می کنند، کارمندان بخش خدمات که اکثرشان هم مستأجر ند، چطور امور خود و خانوادۀ خود را می گذرانند!!!

آقای مدیر هر چند روز یک بار میهمانی بر پا می کنند و دوستان مملکتی خود را دعوت می نمایند تا شاید بتواند بخش کوچکی از بودجۀ تصویبی مرکز را که بلوکه شده، به نحوی بگیرند؛ ظاهرا از ابتدای سال تا کنون حدود 20 درصد بودجه تصویبی را به حساب مرکز واریز کردند!! در این میان نقش جناح گیری های سیاسی را هم از یاد نبرید.

قصدم از این پست فقط معرفی کتابی بود که امروز از استاد عزیزم جناب دکتر مسعود جلالی مقدم  به نام "مائدۀ آسمانی" هدیه گرفته بودم . اما نمی دانم چطور سر از بودجه مرکز درآوردم! :-)

نویسنده کتاب، دکتر عبدالمجید حیرت سجادی، در پشت جلد، جملات بسیار تأثیر گزاری برای معرفی کتاب نگاشته است.

امیدوارم موفق به خواندن کتاب بشوید.

توضیحات بیشتر را در عکس روی جلد و پشت جلد مشاهده کنید.




۶ نظر

الهی





الهی یکتائی. بی همتائی.قیوم و توانائی . بر همه چیز دانائی . در همه حال بینائی . از همه عیب مصفائی . از داشتن شریک مبرائی . اصل هر داروئی . جان داروی دلهائی . شهنشاه فرمان فرمائی . معزز به تاج کبریائی . بالای تخت عرش معلائی . 
نه نیازمند مکانی . نه آرزومند زمانی . نه کس به تو ماند و نه تو به کس مانی . 
پیداست که در میان جانی .......و جان جانانی .......

پیر هرات خواجه عبدالله انصاری
تفسیر عرفانی قرآن


۳ نظر

شعر خوب


۶ نظر

سکوت

شعری از استاد الهی قمشه ای 

این ابیات بخشی از قصیده بلندی است که استاد با الهام از شعر سکوت

  اثر ادگار لی ماستر شاعر اوایل قرن بیستم امریکا سروده اند.

 



من سکوت اختران آسمان دانم که چیست

من سکوت عمق بحر بیکران دانم که چیست

من سکوت دختر محجوب پر احساس را

در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست

من سکوتی را که تنها با نوای ساز و چنگ

در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست

هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار

هم سکوت مرگبار مردگان دانم که چیست

داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال

ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست

اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار

وآنچه را کردند در خاطر نهان دانم که چیست

آنچه حق آموخت آدم را زاسماء جمال

وآنچه آدم خواند برافرشتگان دانم که چیست

سّر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح

شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست

آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل

وآنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست

یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت

رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست

عطسۀ آدم که روح القدس در مریم دمید

وآنچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست

گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال

می نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست

گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خموش

گفته و نا گفته ای دانای جان دانم که چیست

قصۀ نرگس که شد مخمور چشم مست خویش

غصۀ هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست

آنچه را آموخت حافظ از خط  زیبای یار

وآنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست

هفت خطم گر چه خطی می نخوانم غیر عشق

خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیست

گر چه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم

مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست

طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش

من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست



۳ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان