راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

پروردگارا

پروردگارم 
ای معشوق.....
به ما کمک کن تا بدانیم، که وقتی پاهایمان خسته است، می توانیم به رفتن ادامه دهیم ....به خاطر قدرتی که در دلهایمان نهفته است...
و زمانی که دلهایمان خسته است، هنوز هم می توانیم پیش برویم، به خاطر قدرتی که در ایمانمان نهفته است.
به ما کمک کن تا در هر دانه شن صحرا معجزه ی تفاوت را درک کنیم، شاید این به ما کمک کند تا خویشتن را آنگونه که هستیم بپذیریم. زیرا که همانگونه که دو دانه ی شن همانند هم نیستند، دو موجود انسانی نیز مانند یکدیگر، اندیشه و عمل نمی کنند.
۶ نظر

واعظ شیاد

از واعظ شیاد مجو مغز که این پوچ

ریش است و همین جبه و دستار و دگر هیچ
....................................................................

ماییم و خیال دهن یار و دگر هیچ

قانع شده با نقطه ز پرگار و دگر هیچ

از هر سخن نازک و هر نکتهء باریک

پیچیده به فکر کمر یار و دگر هیچ

در عالم افسرده ز نیکان اثری نیست

از لاله و گل مانده خس وخار و دگر هیچ

دلبستگیی نیست به کام دو جهانم

با من بگذارید غم یار و دگر هیچ

از بیخودی افتاد به جنت دل افگار

در خواب بود راحت بیمار و دگر هیچ

افسانهء شیرین جهان هوش فریب است

خواب است ره آورد شب تار و دگر هیچ

در کار جهان صرف مکن عمر به امید

کافسوس بود حاصل این کار و دگر هیچ

یک چشم گرانخواب بود دایرهء چرخ

حرفی است بجا از دل بیدار و دگر هیچ

بی ذکر، شود تار نفس رشتهء زنار

محکم سر این رشته نگه دار و دگر هیچ

دل باز چو شد، باز شود مشکل عالم

یک عقدهء سخت است بر این تار و دگر هیچ

از بندهء دنیا نپذیرند عبادت

بردار دل از عالم غدار و دگر هیچ

صائب ز خوشیها که درین عالم فانی است

ماییم و همین لذت دیدار و دگر هیچ
۱ نظر

بعضی ها

میدانی چیست؟
بعضی ها؛ شبیه یک انجیر رسیده می مانند که یکهو؛ از آسمان می افتند در دامن رنگ و وارنگ زندگی ات...

آن قدر بی هوا که اصلا نمیدانی چه شد...چگونه شد....اصلا خودت را میزنی به کوچه علی چپ و از بودنش لذت میبری.

بعضی ها؛ شبیه عطر بهارنارنجی هستند در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ دلت.نفس میکشی.آنقدر عمیق؛ که عطر بودنشان را تا آخرین ثانیه ی عمرت؛ در ریه هات ذخیره کنی...

بعضی ها؛ شبیه ماهی قرمز کوچکی هستند که افتاده اند در تنگ بلورین روزگارت؛ جانت را با جان و دل در هوایشان؛ تازه میکنی...
 بعضی ها؛....
اصلا چرا باید از در و دیوار مثال بزنیم؟

بعضی ها؛ آرامش مطلقند؛ لبخندشان...تلالو برق چشمانشان؛ صدای آرامشان...اصلِ کار، تپش قلبشان...انگار که یک دنیا آرامش را به رگ و ریشه ات تزریق میکند

و آنقدر عزیزند؛ آن قدر بکرند؛ که دلت نمی آید حتی یک انگشتت هم بخورد بهشان...میترسی تمام شوند و تو بمانی و یک دنیا حسرت...

بعضی ها؛ بودنشان...همین ساده بودنشان...همین نفس کشیدنشان؛ یک عالمه لبخند می نشاند روی گوشه لبمان..

اصلا خدا جان؛ در خلقت بعضی ها؛ سنگ تمام گذاشته ای
سایه شان کم نشود از روزگارمان 

۵ نظر

آدم می تونه یه نفر رو بشناسه اما نشناسدش!

دیشب بعد از مدتها یک فیلم نیمه جنایی! دیدم! که البته از دیدنش بسیار لذت بردم!

و به قول استاد، مزه اش را کاملا حس کردم .

اینها را گفتم تا به یک دیالوگ جالب در آخر فیلم برسم. وقتی قاتل شناسایی شد، دوست او که در تمام لحظه های داستان تلاش می کرد بی گناهی او را ثابت کند، در عین ناباوری گفت:"نصف عمرم او را می شناختم! آدم می تونه یه نفر رو بشناسه ولی نشناسدش!)

با خودم فکر کردم، حالا اگر اون یک نفر خودمون باشیم چی؟ 

تا حالا  لحظه هایی را در زندگیتون تجربه کردید که احساس کنید خودتون را نمی شناسید؟

آیا فکر یا رفتاری از شما سر زده که بعدا در خلوت از خودتون تعجب کنید و با ناباوری بپرسید: آیا این من بودم که...؟

خودشناسی مقوله پیچیده ای است که امیدوارم بتوان با موفقیت مراحل آن را طی کرد. مولانا می فرماید:

قیمت هر کاله میدانی که چیست

قیمت خود را ندانی ابلهی  است

جان جمله علم ها این است این

که بدانم من کی ام در یوم دین


۳ نظر

متفاوت فکر کردن

                متفاوت فکر کن، نترس. این به تو معنی می دهد.

۴ نظر

انسان در مناسبات خود با دیگران



انسانها به لحاظ روانی به دو دستة بزرگ تقسیم می‌شوند:

١) کسانی که دیگران را در خود فرومی‌بلعند

٢)و کسانی که خود را در دیگران فرومی‌بلعند (یا به تعبیر بعضی،‌مصرف شدن).

انسان در مناسبات خود با دیگران در جامعه گاه خود را در یک جهت مقایسه مساوی با دیگران می‌بیند و گاهی فراتر و گاه فروتر. نتیجة این تقسیم‌بندی هرچه باشد انسان یکی از این دو حال را نسبت به دیگری دارد: یا می‌خواهد در دادوستد با دیگری چیزی از دیگران به سوی او بیاید و یا می‌خواهد در این دادوستد چیزی از او به سوی دیگران برود. مثلاً فرض کنید فرزند پدری خیلی ثروتمندتر از او باشد، اما بازهم در دادوستد با او پدر می‌خواهد چیزی از او به سوی فرزندش برود. این وضع در همة دادوستدهای اجتماعی وجود دارد، حتی وقتی انسان از کسی اطاعت می‌کند. البته در بیشتر دادوستدهای اجتماعی انسان همواره می‌خواهد چیزی از طرف مقابل دریافت کند، چه بی‌بها و چه بابها. بسیاری از روانشناسان، از جمله آرینگتون، معتقدند که بیشتر آدمیان (چه به طور ژنتیک و چه به سبب تعلیم و تربیت و فضاهای اجتماعی) از فدا کردن دیگران برای خود طرفداری می‌کنند و به دنبال گرفتن‌اند و تنها اندکی هستند که فدا کردن خود را برای دیگران دوست دارند و به دنبال دادن‌اند.
کسی که به دنبال گرفتن است می‌داند که طرف مقابلش هم چه‌بسا می‌خواهد بگیرد و در این جاست که در ذهن او همواره تصور حق پدید می‌آید و اینکه حق هرکس چقدر گرفتن است. وقتی مسألة حق پدید آمد و انسان پذیرفت که او بر گردن دیگران و دیگران بر گردن او حق دارند صحبت از پاسداشت این حق به میان می‌آید که به آن عدالت می‌گویند. اما کسی که به دنبال دادن است محاسبة حق طرف مقابل برایش مهم نیست، چون به هر حال می‌خواهد اهل دادن باشد، از این رو در ذهنش مفهوم حق و به تبع آن مفهوم عدالت پدید نمی‌آید. آرینگتون می‌گوید انسانها وقتی وارد عالم اخلاق می‌شوند اگر اهل گرفتن باشند طرفدار اخلاق عدالت می‌شوند و اگر اهل دادن باشند طرفدار اخلاق تیمارداری یا مراقبت (که من به اخلاق غم‌خواری ترجمه می‌کنم) می‌شوند. بنابراین دو نوع نظام اخلاقی متفاوت با دوغایت عادلانه زیستن و غم‌خوارانه زیستن پدید می‌آید. تحقیقات روانشناسی نشان می‌دهند که در عین حال که اکثر آدیمان طرفدار اخلاق عدالت‌اند، زنان، آگاهانه یا ناآگاهانه، بیشتر طرفدار اخلاق غم‌خواری‌اند و مردان بیشتر طرفدار اخلاق عدالت، چون به نظر آرینگتون ساختار روانی زنان بیشتر دهندگی است و ساختار روانی مردان بیشتر گیرندگی. از این رو وی معتقد است که در مردانی که به سوی اخلاق غم‌خواری کشیده می‌شوند عنصری زنانه وجود دارد،‌مثل بودا.

روان شناسی اخلاق

مصطفی ملکیان
۲ نظر

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

ﻫﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ﮔﺮﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﮕﺸﺎﯾﺪ ﻋﺸﻖ
ﻫﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ﮔﺮﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﻧﯿﻔﺰﺍﯾﺪ ﻋﺸﻖ
ﻗﺎﯾﻘﯽ ﺩﺭ ﻃﻠﺐ ﻣﻮﺝ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺘﺮﺳﯿﺪ، ﺍﮔﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺸﻖ
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺭﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﻧﺶ ﮔﻔﺘﻢ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﻧﻔﺮﺕ ﺑﺮﺳﺪ، ﺷﺎﯾﺪ ﻋﺸﻖ
ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﭘﯿﻮﺳﺖ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﻮﺧﺖ ﺍﮔﺮ ﺍﻣﺮ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﺪ ﻋﺸﻖ
ﭘﯿﻠﻪ ﺭﻧﺞ ﻣﻦ ﺍﺑﺮﯾﺸﻢ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺷﺪ
ﺷﻤﻊ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﻋﺸﻖ

فاضل نظری
۳ نظر

تقرب به خدا

تقرب به خدا ، یعنی تشبه جستن به حضرت اله . یعنی شبیه تر شدن به خدا . یعنی صفاتی را که او داراست ، تو نیز در خود به بروز رسانی . 
تقرب به خدا یعنی اگر او بردبار است تو هم بردبار باشی . یعنی اگر او بخشایشگر خطاهاست ، تو هم باشی. تقرب به خدا یعنی اگر او مهرپیشه است تو هم باشی . یعنی اگر او منتهای امیدهاست تو هم باشی . یعنی اگر او دلگشای هر اندوهگین است تو هم باشی . یعنی اگر او ذخیره و امیدیست هنگام شدتها و سختیهای خلایق ، تو هم همچون او باشی .
تقرب به اله یعنی اگر او طبیب و همدم و نوربخش دلهای اندوهگینست ، تو هم باشی . یعنی اگر او نزدیکست تو هم باشی ... اگر او نزدیک است تو هم باشی ... نزدیک باشی ...
۳ نظر

بهاء ولد(1)

کتاب معارف نگاشتۀ بهاء ولد پدر مولانا است. این کتاب ارزشمند حاوی مطالب عرفانی نغز و بی نظیری است که راهنمای سالک عاشق است.
عرفان بهاء ولد، عرفان لذت، خوشی و مزه است. وی اصل وجود را خوشی می داند چنانکه سهروردی، نور وفخرالدین عراقی، عشق می دانند. در حکمت صدرایی نیز اصل وجود، وجود بیان شده است.
بهاء بر خلاف اندیشه های مانوی گرایانه که نجات آدمی را در تقابل قطعی با لذت می دانند،بر این باور است که هر کدام از خوشی ها دَرِ یکی از صفات خداست و نگاه به لذت باید تغییر کند. مهم دیدن حقیقت در لذت و درک مزه های لذت است. چرا که همۀ مزه ها از اوست و سالک عرفان لذت باید بینشش را تغییر دهد، نه آنکه لذت را حذف کند. در تجربۀ هر مزه، مثل لذتهای دیداری، شنیداری و بویایی و ....مزۀ خدا را می توان حس کرد. بنابراین درحالیکه اصل همه لذتها را از خدا می دانیم، تا می توانیم باید از او بهره ببریم مثل زنبور عسل از گلها، تا همۀ وجودمان شیرین شود. از نظر بهاء کسی از خدا بهرۀ بیشتری دارد که شیرین تر است.

بها معتقد است سنگینی جسم بر  روح سایه می افکند و انسان را از شادی واقعی باز می دارد. پیشنهاد کتاب معارف برای رهایی از رنجی که در درون هر لذت نهفته است، بهره بردن از لذتها بدون درجا زدن و ماندن در آن و درک مزه خدا در درون آن است. چرا که همۀ لذتها سایۀ کمرنگ لذتهای بهشتی اند.

کسی که خواهان خوشی ابدی است، ابدی را خدمت می کند.
۱ نظر

سخت نیست

خیلی هم سخت نیست 
یاد گرفتنِ اینکه
قدم هایت را آهسته باید برداری
خیلی هم سخت نیست
فهمیدنِ اینکه
گاهی باید خودت به شانه ات بزنی و بگویی
هی تو !
من اینجا کنارت نشسته ام
خیلی هم سخت نیست
کشتنِ احساسی که
ممنوعه می شود
گاهی
تنها کافیست
یک بار در هم بشکند
آنچه که اسمش
بــــــاور است ... ! 

عادل دانتیسم

دست نوشته های عادل دانتیسم
۳ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان