راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

خوشبختی


خوشبختی یعنی هر کاری رو می کنی، دوست داشته باشی؛ نه اینکه 

هر کاری دوست داری، بکنی!


مارکز

۵ نظر

بار سنگین مسئولیت


عزیز دل، بار سنگین مسئولیت را زمین بگذارید و تمام نگرانیها و مسئولیتها را به خداوند بدهید.  وقتی که هواداران زیادی در دسترس دارید لزومی ندارد که با ترس مبارزه کنید. 

بگذارید امروز خداوند هر مسئولیتی را بعهده بگیرد.  نفس عمیق بکشید، و هنگام بازدم ناراحتیها و مشکلاتتان را به خدا بدهید که حکمت مهرآمیز لایتناهی اش هر مشکلی را حل خواهد کرد و آرامش را جایگزین ناراحتی می کند. 

نگرانی ها را رها کنید و بگذارید اهالی ملکوت بهترین کار را انجام دهند : دوستتان بدارند.

۸ نظر

شک

ذهن انسان آن قدر عظیم است که خودش را زندانی خودش می‌کند و در این انجماد می‌ماند. زندانی ذهن امید رهایی ندارد. ممکن است خود را آزاد بدانم ولی در زندان ذهن باشم، آیا ملاکی هست که بفهمیم زندانی ذهن هستیم؟ اگر بتوانم در تمام عقایدی که اکنون دارم قدری شک و تردید کنم، رها می‌شوم. انسانی که قدرت شک کردن ندارد یا نمی‌خواهد شک کند هم چنان خر باقی می‌ماند. انسانی که بتواند شک کند دیگر زندانی ذهن نیست و رها می‌شود. مادامی‌که شک نکنی در زندان ذهن خود باقی می‌مانی.


شک مقدس است. اگر انسان نتواند شک کند یقین حاصل نمی‌کند. شک همیشه مقدمه است و در شک باقی ماندن کفر است. شک برای عبور و رفتن است. شک فقط راه رفتن را یاد می‌دهد و نمی‌گوید در این جا بمان. اگر ماندن را دور بریزیم درست می‌شود. رفتن راه مهم است. عبور از شک یعنی به یقین رسیدن و دوباره در آن یقین شک کردن و این سلوک و رفتنِ راه است.


شمس الدین محمد تبریزی می گوید؛ پیش ما کسی یک بار مسلمان نتواند شد، مسلمان می‌شود و کافر می‌شود و باز مسلمان می‌شود و هر باری از او چیزی بیرون می‌آید، تا آن وقت که کامل شود.


مولانا جلال الدین محمد بلخی نیز می‌گوید؛

لنگ و لونگ و خفته شکل و بی‌ ادب 

سوی حق می‌غیژ او را می‌طلب

دوست دارد دوست این آشفتگی

کوشش بیهود به از خفتگی است


غلامحسین ابراهیمی دینانی

۱۱ نظر

اقیانوسها

اقیانوسها همچو عشقند
مدام تبخیر می شوند و کل زمین را سیراب می کنند.
آبادان می کنند
باطراوت می کنند 
و دوباره همان عشق به خودشان بر می گردد بی آنکه قطره ای از آن کم شود....

۵ نظر

چه درسی گرفتم؟

راستش متنی نسبتا طولانی دربارۀ نکاتی که از این اتفاق درک کردم، نوشتم

اما هر چه فکر کردم دیدم نمیشه توی وبلاگ بذارم :-( چون مجبور بودم برای رساندن منظورم کلی اطلاعات شخصی و غیر ضروری را بنویسم....

به همین دلیل ترجیح دادم تنها به این چند جمله اکتفا کنم :

وابستگی از هر نوعی که باشد، در نهایت به زیان انسان است

خواه وابستگی به دارایی و اموال باشد یا به خانواده و یا حتی وابستگی به تأیید و تمجید دیگران یا به عادتهای روزمره....

خلاصه اینکه همۀ این وابستگیها مردود اند چراکه همچون زنجیری مانع آزاد و رها بودن انسان می شوند...

و ی عالمه حرف دیگه :-))))


۵ نظر

کیفم گم شد و پیدا شد

روز یکشنبه مدرسۀ دانیال یک روانشناس خانواده دعوت کرده بودند و به صورت اجباری باید می رفتیم،. خانم برادرم هم به خاطر راستین_پسر برادرم_ با من بود. وقتی از مدرسه بر می گشتیم، چون ایشون می خواست جلو بشینه، منم کیفم رو گذاشتم رو پام، هیچوقت عادت ندارم کیفم رو صندلی عقب ماشین بذارم،من که زودتر اومده بودم، حدود 5 دقیقه صبر کردم ولی نیومد، هوا داشت کم کم تاریک می شد، از ماشین پیاده شدم که من رو ببینه و بیاد، تا پیاده شدم کیف از روی پام افتاد زمین، ولی اینقدر عجله داشتم و حواسم نبود که اصلا متوجه نشدم، البته بهم نخندین، خدائیش کیفم پارچه ای بود و سبک!!!وقتی رسیدم خونه ی دفه فهمیدم که چی شده، بلافاصله برگشتم ولی معلوم بود که دیگه نیستش....

خب تازه نشستم فکر کردم چیا بودتوش، کیف پولم و کارتهای بانکم، ی کم پول نقد، شارژر موبایلم.

اوّلش خیلی ناراحت شدم، چون واقعا وقت نداشتم برم چند تا بانک و کارتهام رو بسوزونم :(

هیچی دیگه، خلاصه با خودم کنار اومدم و گفتم بیخیال، اتفاقیه که افتاده، صبح که می خواستم برم سر کار، رفتم سراغ کیف لوازم آرایشم که ی دفه انگار به برق وصل شدم، یادم افتاد اونم توی کیف بوده، بی اختیار گریم گرفت :(  از خودم تعجب کرده بودم و باورم نمی شد که گریه کنم :))

(فقط یک خانم می دونه که کیف لوازم آرایش چقدر با ارزشه)

خلاصه دیدم همه اعضای خانواده دور من جمع شدن و دارن به من می خندن :(

بعدش  با ناراحتی رفتم سر کار، ساعت 9 موبایلم زنگ خورد، شماره ناشناس  :)

ی نفر از بانک بود که گفت آقایی اومدن و یک کیف پیدا کردن که کارت شما داخلش است....

هیچی دیگه بعد از ظهر کیفم رو تحویل گرفتم، بدون اینکه چیزی ازش کم شده باشه....هر چه اصرار کردم که مبلغی به یابنده بپردازم قبول نکرد.

باورم نمی شد که هنوز آدمای خوب در این دوران بی معرفت، وجود دارند....


پ.ن: من از این ماجرا درس خودم را گرفتم که در پست بعدی می نویسم


۵ نظر

ارتباط با خداوند

رسیدن به خداوند ، با او بودن در تمامی ابعاد زندگی است ، نه فقط در شرایط ممتازی همچون لحظات ارتباط با خدا یا
نیایش . 
همواره باید خداوند را تجربه کرد ؛
به هنگام قدم زدن در جاده ، 
تنفس هوای آلوده ، 
به هنگام شادی ، 
نوشیدن یک نوشابه ، 
به هنگام تلاش برای فهمیدن متنی که در حال مطالعه اش هستیم . 
خداوند آمیختۀ همۀ این هاست ؛ و هر موقعیتی برای درک او و گفتن این که : خدا با ماست ، مناسب است .
کلید عرفان ، تلاش برای دیدن آن چیزی است که در پس هر چیز نهفته است ، 
که پایداری و مقاومت است ؛ 
باز نایستادن در سطح ، 
و هر چیز را یک نماد ، یک نشانه ، یک آیین ، یک نگاره دانستن است .
برای کسی که خداوند را تجربه می کند ، 
جهان یک پیام عظیم است ..


۴ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان