راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

یک جواب واقع گرایانه


به همسرم می گم "چند روزه نمی تونم خوب نفس بکشم، انگار تنگیه نفس گرفتم و

اکسیژن خوب به مغزم نمی رسه! احتمالا از آلودگیه هواست"

فکر می کنید ایشون چه جوابی دادند؟


مثلا: خب مواظب خودت باش عزیزم، هوا آلودست زیاد نرو بیرون از خونه:))

یا مثلا:  برو دکتر ببین علتش چیه :))

اما ایشون هیچ کدوم از این حرفا رو نزدن:)


یک جواب منطقی و واقع گرایانه که تنها از یک مهندس برق آنهم از نوع فشار قوی بر

می آد: خب مگه فکر کردی تا آخر عمر باید سالم بمونی؟ به مرور یکی یکی اعضای بدن

آدم از کار میفته تا بالاخره به ته خط برسه :))))


اگرچه پشت این سخن برق گیرندۀ فشار قوی قلبی مهربان با زبانی طنزگونه نهفته است ولی....

هیچی دیگه... دارم فکر می کنم عضو بعدیه بدنم که قراره از کار بیفته کدومه :))))


۵ نظر

خوشیم

ماییم که از باده ی بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما 

ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم


مولانا

۲ نظر

یک پست تلگرامی

استاد فیزیولوژی داشتیم که میگفت:

"دست بیمارهای در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"

میگفت: "جان،از دستها جریان پیدا میکند"!

قبل ترها،همدیگر را میدیدم

بعد تلفن آمد.

دستها همدیگر را گم کردند.

بغل ها هم همینطور.

همه چیز شد صدا. 

هرم گرم نفس ها،دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.

اما صدا را هنوز میشنیدیم.

حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...


بعدتر،اس ام اس آمد.

صدا رفت.

همه چیز شد نوشتن.

ما مینوشتیم.

بوسه را مینوشتیم.

بغل را مینوشتیم.

گاهی هم،همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.

یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...


مدتی بعد،صورتک ها آمدند.

دیگر کمتر مینوشتیم.

بجایش،یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:

"هاگ(hug)" یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...


چندوقت پیش هم،یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.

تا پیام را خواندم،آمدم چیزکی بنویسم برایش.

زیر صفحه را گشتم،دیدم نمیشود.

یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.

همان موقع عضویتم را لغو کردم...


ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.

ولی کلمه...

من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.

این آخرین چیز است..

پ.ن: نتیجه اخلاقی می گیریم که خیلی خوب شد وبلاگ من آیکون شکلک نداره و دوستان مجبور میشن از کلمات به جای شکلک استفاده کنن و مثلا بنویسن گل[لبخند]

قابل توجه محمد آقا :)

ممنون از همه دوستان

۴ نظر

یادآوری های مولانایی

کاری بود که از ته دل راضی به انجامش نبودم و می دونستم که درست نیست، ولی خیلی خیلی دوست داشتم انجام بدم، معمولا این جور موقع ها، کلی فلسفه و تبصره و ماده و .... به ذهنم می رسه که توجیه می کنه من رو به انجام اون کار، تازه برای خودم ی عالمه استدلالهای روانشناسی هم می آوردم، اینکه مثلا زندگی توست و به کسی چه مربوطه و کاری رو که می خوای انجام بده و ....کلا داشتم توجیه و راضی می کردم خودم رو که ....ی دفعه این بیت مولانا ناخودآگاه به ذهنم اومد:

لطف حق با تو مداراها کند

چون که از حد بگذری رسوا کند

خدائیش شرمنده شدم، چون اگر هیچکس ندونه، خودم که موارد این مداراها رو می دونم :(

خودم که می دونم کجاها خرابکاری کردم ولی لطف خدا نذاشته کسی بفهمه

هیچی دیگه، بد موقعی این شعره یادم اومد، ی کم دیرتر یادم می اومد کاری که دوست داشتم رو انجام داده بودم

دست و بالم رو بست این مولانا با یادآوریش:)

اولش لجم گرفت که چرا اصلا این شعر رو حفظ بودم و یادم اومد، پیش خودم گفتم بیکاری میری کلاس مثنوی که اینجوری دست و بالت و ببنده؟ 

خلاصه نگم که بدجوری با خودم درگیر بودم 

ولی بالاخره مولانا پیروز شد :)


هر چه داری در دل از مکر و رموز
پیش ما پیدا بود مانند روز
که بپوشیمش زبنده پروری
تو چرا رسوائی از حد می بری
لطف حق با تو مداراها کند
چون که از حد بگذری رسوا کند
۵ نظر

موسیقی آسمانی



چقدر شیرین و خوش   

مهتاب بر دامن ساحل خفته است

 چه خوشتر که ما نیز همینجا بنشینیم

و رخصت دهیم که آوای موسیقی

نرم نرمک در گوشهایمان بنشیند

و در این حال

آرامش فضای آسمان

و جادوی این شب خیال انگیز

چاشنی دلپذیر آن موسیقی خواهد بود

و تماشا کن چگونه صحن آسمان

با پرده های چشمگیری از طلای درخشان فرش شده است

و کمترین ستاره ای در آسمان نیست

جز آنکه می بینی در خرامیدن خویش

همچون فرشتگان آواز می خواند

و با گروه کروبیان ِنو نهال و پریان کودک سال همسرایی می کند

چنین آوازها و هارمونی ها

در ارواح جاودانه ما آدمیان نیز هست

اما تا هنگامی که این جامه فانی خاکی

ما راتنگ در بر گرفته است

نمی توانیم آن نغمه ها و آواها را بشنویم.

شکسپیر، نمایشنامه تاجر ونیزی

پس حکیمان گفته اند این لحن ها

از دوار چرخ بگرفتیم ما

ما همه اولاد آدم بوده ایم

در بهشت آن نغمه ها بشنوده ایم

لیک چون آمیخت با خاک کرب

کی دهد این زیر و این بم آن طرب

مولانا


۵ نظر

فرار از روزمرّه گی

گاهی وقتا که موفق میشم از روند جاری و روزمرۀ زندگی و تهران، فرار کنم، از خوشحالی،

اولش نمی دونم باید چی کار کنم. پیاده روی کنم یا همش بخوابم یا کتاب بخونم، موسیقی گوش کنم، شایدم پُرخوری کنم.....

ی عالمه گزینۀ خوب روی میز داشتم امروز :))

و من از بین آنها پیاده روی در باران به مدت 1 ساعت را انتخاب کردم

جای همه دوستان خالی

عااااااااااااااااااااالی بود

البته اگر به سرماخوردگی منجر نشه :))

سپاس خدای مهربان را :))


خدایا! در این جهان پهناور، با تو که باشم تمام دورها نزدیکندو ناممکن ها ممکن....


۴ نظر

بحر حیرت

شعری از سلمان ساوجی


 

خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است

زلف مشکین تو، چون من، بی‌قرار، افتاده است

چشم بیمار تو را میرم، که در هر گوشه‌ای

چون من مسکین، بیمارش، هزار افتاده است

کار کار افتادگان را باز می‌بین، گاه گاه

خاصه، کار افتاده‌ای را کو، ز کار افتاده است

پای را در ره به عزت می‌نه، ای جان عزیز

زانکه سرهای عزیزان، بر گذار افتاده است

جمله ذرات وجودم، غرق بحر حیرت، است

زان میان این اشک خونین، بر کنار، افتاده است

عشق و درویشی و بیماری و جور روزگار

صعب کاری است و ما راهر چهار، افتاده است

حال سلمان گر کسی پرسد، بگو، در کوی دوست

بی‌نوایی، بی زری، بی‌زور، زار افتاده است

۵ نظر

تدین متعقلانه

💎 قرآن می فرماید، پیامبر (ص) «رحمة للعالمین» است، نمی فرماید «رحمة للمسلمین» و یا «رحمة

للمؤمنین».


 

کسی که ✨تدین متعقلانه✨ دارد، می گوید انسان از آن حیث که انسان است، محترم است و من از آن رو که

انسان است، باید به او خدمت کنم.


 

ویلیام جیمز (1842-1910)، روانشناس و فیلسوف معروف آمریکایی، در کتاب «انواع حالات دینی» در ویژگیهای

انسانهای قدیس به این نکته اشاره می کند که:

«من در طول تاریخ، هیچ قدیسی را ندیده ام که از کسی بپرسد، دین تو چیست؟».


 

در واقع کسانی که قدیس هستند، یک نوع عطوفت، محبت، و شفقت نسبت به تمام انسانها از آن حیث که

انسان هستند، دارند و نه از آن حیث که دین و مذهب خاصی دارند.

این شفقت و عطوفت داشتن نسبت به انسانها، هنگامی در ما حصل می آید که بتوانیم در مواجهه با هر

همنوعی، سه چیز را از ذهن و ضمیر خود دفع کنیم:


 

1. وقتی با انسانی مواجه می شویم، باید گذشته او را فراموش کنیم.

 

ما در اسارت گذشته ایم و تا وقتی در این حالت هستیم، نمی توانیم همه انسانها را دوست داشته باشیم.


 

2. باید بتوانیم از ظواهر هم بگذریم و پیشداوری نکنیم.


 

3. باید از اسارت باورهای خویش رها شویم. زیرا این باورها می توانند مانند سدی در برابر محبت متقابل انسان

 

بایستند. اگر بنا باشد بگوییم هر کسی که باورهایش مثل باورهای من است مورد مهر و محبت من قرار می گیرد،

نمی توانیم کسی را برای دوست داشتن بیابیم.


 

(مصطفی ملکیان، مقاله «تدین متعقلانه(بخش دوم)»، در رهگذار باد و نگهبان لاله، تهران، نشرنگاه معاصر، چاپ نخست، 1394، ج1، ص 146 و 147)

۴ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان