راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

سه تار و پیانو

موسیقیِ اولین وبلاگم "آرامش" :(((

کاری از : امیرحسین سام و سینا جهان آبادی 

 


 

امیدوارم لذت ببرید ******

۶ نظر

زادروز بودا

جمع کثیری ازمردمان روز گذشته را سالروز  ولادت یکی از بزرگترین معلمین بشریت و پایه گذار یکی از ادیان بزرگ جهان می دانند : ژاپن در تقویم رسمی خود، هشتم آوریل را زاد روز بودا اعلام کرده و معابد نیز غالبا همین روز را می  پذیرند .

سال ولادت وی دقیقاً  معلوم نیست،اما بیشتردانشمندان تاریخ 566 یا 563پیش از میلاد را پیشنهاد می کنند ، اگرچه تصریح می کنند که نمی توان در آن قاطعیت داشت . بنابر محاسباتی دیگرسال ولادت او در 448 پیش از تاریخ میلادی قرار می گیرد ، ولی تواریخ قبلی بیشتر مورد اعتمادند

نام او سیدهارتهه Sidhartha و نام خانوادگیش گئوتمه  Gautama /گوتمه  Gotama  بود . " بودا " لقب اوست به معنای کسی که به اشراق نائل شده و با حقیقت مطلق درآمیخته است .آنچه از زندگی بودا می دانیم فقط برگرفته از روایات دینی است و شواهد دیگری وجود ندارد .

سیدهارتهه در جائی به نام لومبینیء   Lumbini ) در هند قدیم ) واقع درجنوب نپال و  ۱۶۰کیلومتری شمال بنارس به دنیا آمد . پدرش امیری محلی بود و بنا بر روایات بر اساس خوابی که دیده بود پسرش را در ناز و نعمت بزرگ کرد و کوشید که طعم رنج و اندوه را نچشد ، مبادا که از شاهی صرف نظر کند و راه معنویات را در پیش گیرد.

باز هم روایات دینی می گویند که وی در جوانی مخفیانه از قصر بیرون آمد وبه پیرمرد علیلی برخورد . دوباره که به گشت و گذار در بین مردم پرداخت ، با یک بیمار رنجور و بعد با کسی روبرو شد که بتازگی مرده بود .این تجربه ها چشم درونی او را باز کرد و فهمید که سرنوشت انسان اینهاست.

بار چهارم که بیرون رفت یک زاهد را دید که در نهایت آرامش به تأمل و مراقبه مشغول است .

روایات بودایی می گویند که سیدهارتهه تصمیم خود را گرفت : زندگی آسوده و پر تجمل خویش در قصر را رها کرد ، لباس فقیران را پوشید و به سوی کشف حقیقت رهسپار شد .

در هند ، در آن روزگار ، عالیترین راه نجات راه ریاضت کشی بود . پس وی به جمعی از مرتاضان پیوست و به ریاضات سخت پرداخت . بر اثر گرسنگی کشیدنها و سختیهائی که به خود می داد پوستی بر استخوانش باقی مانده بود . شش سال به این ترتیب ادامه داد ، ولی به هیچ نتیجه ئی نرسید . پس تصمیم گرفت که این شیوه رار ها کند و در طربق اعتدال راه پوید.

بعد از آن ، در زیر درختی به مراقبه نشست تا به آنچه که در دین بودایی حقایق نهائی جهان تلقی می شود ، آگاه شد . سپس به جائی که قبلاً ریاضت کشی می کرد ( "باغ غزالان" دربنارس ) بازگشت و برای پنج دوست قدیمش موعظه کرد . آنان تعلیم وی را پذیرفتند و به او گرویدند .بدینسان " چرخ آیین" به حرکت درآمد .رسیدن سیدهارتهه گئوتمه به اشراق در ۳۵ سالگی او بود و ازآن پس وی "بودا"  خوانده شد .در یکی از اولین سفرهایش به کاخ پدریی بازگشت و خانواده ی خود را
موعظه کرد ; همسر سابقش ودیگران به او گرویدند .او در هیچ جا منزل و سکونتگاه دائمی اختیار نکرد . از آن پس همواره در حال سفر ، وعظ و گسترش تعالیم خود بود;
فقط در فصل بارانی در جائی اقامت می کرد . غذای اندک و پوشاک ناچیزش از نذرها و صدقات مردم تأمین میشد.
همچنانکه او از جائی به جای دیگر حرکت می کرد ، انبوه پیروان به دنبالش روان می شدند و همین به جذب مریدان بیشتر کمک می کرد - بویژه که دین سنتی هندویی دیگر برای مردم چندان رضایت بخش نبود .
چون به هشتاد سالگی رسید دریافت که پایان نزدیک است و زمان "رهسپاری بزرگ" فرارسیده است . بستری در زیر دو درخت برایش مهیا کردند و او دربستر آرام گرفت ، در حالیکه مریدان ناآرام و اندوهناک بودند.

واپسین گفته های او این بود" : اکنون ای راهبان، من با شما سخن میگویم . هرچه که مرکب از
اجزاء باشد ، زوال خواهد یافت [ ازهم خواهد پاشید ] . با جدیت بسیاربکوشید
. " سپس به حال جذبه فرو رفت و زمانی بعدتر ، به آنچه بوداییان پری_نیروانه  Pari  nirvana  مینامند (نیروانه نهائی/ عالیترین نیروانه ) وارد شد و این هستی را بطور کامل ترک کرد .اما میراثی از خود بجای گذاشت که در آینده ی بشریت نقشی بزرگ ایفا کرد .مرید محبوب و دستیار همیشگیش آننده Ananda کالبد او را بر هیمه ئی قرار داد و طبق سنت هندوان آن را سوزاندند . بقایائی از جسد وی نیز به ده نقط ی هند فرستاده شدند که برای هریک زیارتگاهی بنا کردند .توضیح و بیان دین بودایی به هیچوجه در این مختصر نمیگنجد ، اما فقط به بعضی نکات اصلی آن در زیرو در  پست بعدی  اشاره خواهد شد .


همه ی آنچه که بودا بدان پی برد و اعلام کرد بر یک شالوده مبتنی بود :اصل زندگی انسان رنج است ، بلکه حیات کلاً رنج آلود است . از هر سو که به زندگی بنگریم رنج را در آن مشاهده می کنیم ; علت این امر هم آن است که همه چیز در حال حرکت و در حال تغییراست . هیچ چیز ثابتی وجود ندارد و چون آدمی ( و در واقع هر چه که حیات دارد ) به وضعیتهائی ، به شرایطی ، به اشخاصی دل میبندد ، پایبند یا وابسته میشود ، با تغییر در آنها ، یا با از بین رفتن آنها دچار رنج میگردد .این خاصیت همه ی موجودات زنده است : وابستگی به شرایطی که دائماً در حال تغییرند .
بودا بر آن شد که راه نجاتی هم از این مخمصه وجود دارد . در حالیکه دل بستن ، پایبند شدن ، وابستگی ، آرزو و تمنای چیزی را داشتن علت رنج است، برای نبود رنج باید خواهشها را کنار گذاشت وابستگیها را رها کرد . با پایان یافتن تشنگیها ، رنج هم پایان خواهد یافت .سکون و آرامش جای شور و تکاپو و درد و آزار را خواهد گرفت . نجات این است و برای رسیدن به آن راههائی را که بودا توصیه میکند باید در پیش گرفت و تعالیم وی را عملی کرد .

دکتر جلالی مقدم 

۳ نظر

جاده


جاده بهانه است..

 مقصود چشم توست!


من راهی تو اَم

ای مقصد درست!



علیرضا آذر



۳ نظر

رقصی به سوی خداوند




جهان آکنده از زیبایی است
از زمین زیر پای تا آسمان بالای سر
و از ابر و موج تا کاغذ ابر و باد
و از بیرنگی عشق
تا نقوش رنگارنگ شمشیرهای دمشق
از تقارن مهیب شیر
تا لطافت نگاه آهو
از افسون نظم تا نظام بی نظمی
از ریاضیات که نشانه ی زلف پریشان عالم است
تا نسیم شعر که بید مجنون دل را پریشان می کند
همه جا نشانی از آن زیباست که نامش اوست
که نامش هوست
همه کائنات سرود خوان که هو، هو
و آدمیان فاخته سان که کو، کو
زیبایی حقیقت است
و حقیقت زیبایی است
و هر دو عین وجودند
و هر سه عین عشقند
و هرچهار همان شادی مطلق اند
و هر پنج دل آدمی است که چون پنجه آفتاب
جامی از شراب نور به دست جهانیان می دهد
دل آدمی ،
اگر چون دهکده عالم جایگاه آب و ملک و دام و دد نباشد
خانه عشق است
و آنجا چون اتاق هزار آئینه زلیخا
به هر سو بنگرد،
جز جمال یوسف و یوسف جمال چیزی نمی بیند.

۳ نظر

شعر سپید



هر زمان شعرِ مرا میخوانی

زیر لب می گویی

طبعِ شعرَت زیباست

کی شدی شاعرِ شعرهای سپید ؟

چه غمِ سنگینی

که نمیدانی تو

شعرهایَم همه 

از گوشه یِ چشمانِ تو
بر میخیزد 

وَرنه من را چه به احساس سپید...


پ ن: شاعر این شعر پر احساس مایل نبودند نامشان را بنویسم :(


۴ نظر

سال نو



دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین

های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید.

من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.

 هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک

زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای

قاف است…
بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آن

طرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان

و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن

درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا

دورترین نقطه آسمان رفته است.


اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن

 و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت.

 باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.


اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری

سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و

سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد

 بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس

سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم

سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان

 پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و

سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها

 تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین

 جهان است.

عرفان نظرآهاری


۱ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان