راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

فاصله میان شکفتگی و آشفتگی

ما دوست داریم که به دیگری نزدیک شویم.  اما  نزدیکی به دیگری ما را به وحشت می اندازد.  «پارادوکس نزدیکی» شوق به نزدیکی در عین هراس از آن است.   اما چرا نزدیکی هراس آور است؟ 

 نزدیکی راه دادن دیگری به حریم خلوت خود است.  نیمه پنهان و خجول ما از پستوهای تاریک و تو بر توی وجود مان بیرون می خزد و شرمگینانه در برابر آینه نگاه دیگری عریان می ایستد.   ما غالباً نیمه پنهان مان را جز در تاریکی نمی بینیم- مثل فیل مولانا که در دل تاریکخانه نشسته است و جز به کف دست دیده نمی شود.  اما محرمیت در دل تاریکخانه روان ما شمع روشن می کند، و ما در پرتو آن یکباره موجود غریبه ای را می بینیم که خود ماست. 

اما فقط این نیست.  وقتی که برهنه در برابر دیگری تمام قامت می ایستیم، نگاه او ما را با تمام کژی ها و زشتی های پنهان مان می بیند.  «من بی نقاب» ما در برابر نگاه دیگری پا به پا می شود و نگران است که مبادا او من را در عریانی آسیب پذیرم ببیند اما نخواهد.   

محرمیت، یعنی عمیقترین سطح نزدیکی، وقتی دست می دهد که تو من را در برهنگی ام- یعنی بی نقاب و آسیب پذیر- ببینی، و بخواهی.  هیچ چیز به اندازه این پذیرفتگی به ما امنیت و آرامش نمی بخشد.  و در مقابل، هیچ چیز ما را چنان ویران نمی کند که دیگری ما را در عریانی مان ببیند اما نخواهد.   فاصله میان شکفتگی و آشفتگی یک آغوش است!


آرش نراقی

۱ نظر

وقتی عاشق تو بودم

وقتی عاشق تو بودم

دلیر و پاک بودم

و تا فرسنگها در اطرافم شگفتی و شادی می رویید

و رفتارم همه نیک و دلپسند بود.

اکنون آن عشق گذشته است

و از آن شگفتیها هیچ بر جای نمانده

و تا فرسنگها در اطرافم همه چیز فریاد می زند و خبر می کند

که من دوباره همان خودم هستم.

آلفرد ادوارد هاوسمَن


 عشق آن است که آدمی خودش نباشد،

خود را فراموش کند و به دیگری بیندیشد

و این رهایی از خویشتن کمترین افسون عشق است.


اگر خود عشق هیچ افسون نداند

نه از سودای خویشت وارهاند؟

نظامی

در این حال خوش بی خویشی است

که آدمی همه کارش خوش می شود:

خوش می گوید،

خوش می خرامد

و خوش رفتار می کند

و صاف و پاک و دلیر و بی باک می گردد

و جهان در چشمش پیوسته تازه و با طراوت است

و همه چیز او را شگفت و شورانگیز می نماید.


اگر تلخ است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی

کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی

دیوان شمس


برگرفته از کتاب "در قلمرو زریّن "

به قلم حسین الهی قمشه ای

طرح و نقش اثر رابرت ایندیانا


۲ نظر

کلام، خنجر نیست


کلام، خنجر نیست. نباید باشد.
 
زبان را اختراع کرده‌ایم تا دیوارهای تنهایی را کوتاه کنیم. از فصل‌های فاصله عبور کنیم.
 
زبان را آفریده‌ایم تا به یاری  آن، از هم گرما بگیریم. 
 
کلام، خنجر نیست. نباید باشد.
 
کلام و زبان، سرپناهی است در برابر گزند تنهایی و مرگ. واژه‌ها، شعله‌های خُردی
 
هستند تا به یاری آن فاصله‌های هولناک و روابط یخ‌بسته را چاره‌ای کنیم.
 
از کلام، خنجر نسازیم.
 
این چه هنر و مهارت بی‌قدری است که موهبت هستی‌داد کلام را دستمایه‌‌ای برای طعن
 
 و تعریض، طرد و خوارداشت، خستن و زخمی کردن و تلخ‌کامی همدیگر سازیم؟
 
واژه‌ها آمده‌اند تا چراغ دوستی برافروزند، نهال مهر بنشانند و اندوه آدمی را تسکینی باشند. 
 
واژه‌ها را چوپ آتش‌افروزی‌های دل‌آزار نسازیم، سوخت‌بار خودکامگی‌های خود نکنیم.
 
موهبت ارجمندِ زبان را در پای دوستی و آشنایی خرج کنیم.
 
به سوداهای تهی‌مایه که به نام حقیقت‌اند و به کام أنانیت، زبان را تباه نکنیم. گفت‌وگویی
 
 که ما را به زندگی مطبوع‌تر می‌رساند، از جاده‌ی واژه‌های عبوس نمی‌گذرد.
 
رخساره‌ی واژه‌ها در آوار خشم و درشتی ما، زشت می‌شوند. شب می‌شوند.
 
 
با کلمات، به یکدیگر لبخند بزنیم.

  صدیق قطبی
 
۱ نظر

ایرانیان، نخستین مؤمنان عیسی مسیح

 


در انجیل متی ( باب ۲ ، بندهای ۱و۲ ، ۹ تا ۱۲ ) چنین آمده است : 

<< چون عیسی در ایام هیرودیس پادشاه در بیت لحم یهودیه تولد یافت ، ناگاه مجوسی چند از مشرق به اورشلیم آمده ، گفتند : < کجاست آن مولود که پادشاه یهود است ؟ زیرا که ستاره ی او را در مشرق دیده ایم و برای پرستش او آمده ایم . > ... مجوسیان روانه شدند که ناگاه آن ستاره که در مشرق دیده بودند ، پیش روی ایشان می رفت تا فوق آنجائى که طفل بود رسیده ، بایستاد و چون ستاره را دیدند بی نهایت شاد و خوشحال گشتند و به خانه آمده ، طفل را با مادرش مریم یافتند و به روی در افتاده ، او را پر ستش کردند و ذخایر خود را گشوده ، هدایا و طلا و کندر و مر به وی گذرانیدند و چون در خواب بدیشان وحی رسید که به نزد هیرودیس بازگشت نکنند ، پس ، از راه دیگر به وطن خویش مراجعت کردند .>> 

[این "مجوسیان"  سه_مغ ایرانی بودندو مغان در جهان قدیم به دانشها و به ویژه به ستاره شناسی شهرت بسیار داشتند . مغان پیشوایان دین_زردشتی بودند که به علت گسترش دامنه ی نفوذ  فرهنگی_ایرانی در جهان آن روز سرآمدان علم و فرهنگ بودند .]

 

این واقعه نشان می دهد که فرزانگان حقیقت جوی ایرانی ، پیش از ظهورمسیحیت و پیش از خود مسیحیان ، در پی نور هدایت مسیح تا فلسطین رفتند و آنان نخستین کسانی بودند که مسیح بودن عیسی را تأیید کردند ; ایشان نخستین کسانی بودند که ولادت او را به مادرش تبریک گفتند ، و نخستین کسانی بودند که هدایائى به او اهدا کردند .

 

در زمانی که عیسی ، به مثابه ی پسری بی پدر ،  و مریم به مثابه ی مادری بی همسر ، مورد آزار و اتهام هم شهریان متعصب خود بودند ، به اهمیت نقش این ایرانیان فرزانه در تأیید و اثبات قداست آن دو بزرگوار و حمایت مالی از آنان پی می بریم ، امری که مآلاً در پرورش و بالندگی مسیح ، و به تبع آن در دل و جان مسیحیان تأثیر خود را گذاشت . ایرانیان را باید نخستین مؤمنان به مسیح و نخستین یاوران او دانست .

 

در سده ی چهارم میلادی ،  امپراتور روم ، کنستانتین مسیحیت را تأیید کرد ، و مادرش هلن مسیحی شد . هلن که برای زیارت و گردآوری اشیاء مقدس مسیحی به فلسطین رفته بود ، بقایای اجسادی را که گفته میشد و تصور میکردند که متعلق به آن سه تن بوده ، در سال ۳۲۷ به کنستانتینوپل ( قسطنطنیه/ استانبول ) منتقل کرد . کلیسای جامع ایاصوفیه [ اکنون مسجد ] برفراز این اجساد بنا شد . سپس اسقف اعظم میلان از امپراتور روم شرقی کنستانس درخواست اشیائى مقدس کرد تا خاک شمال ایتالیا را متبرک کند . به این ترتیب ، این بقایا به میلان منتقل شدند و کلیسای جامع میلان بر فراز آنها ساخته شد . در سال ۱۱۶۲ فردریک بارباروسا ( امپراتور "روم مقدس" ) که خاک آلمان را فاقد اشیاءمقدس می دید ، بقایای اجساد این سه تن را از میلان آورده ، به اسقف اعظم شهر کلن سپرد و در ۶ ژانویه ی ۱۱۶۴ در آنجا دفن شدند و کلیسای جامع کلن برفراز آنها بنا شد . 

در تقویم کلیسای کاتولیک ، ششم ژانویه به این سه مغ اختصاص دارد و مسیحیان شرقی ۲۵ دسامبر را روز آنان می دانند . 

 

By Dr. M. Ja'fary-mazhab


تابلوی نیمه کارۀ ستایش سه مغ اثر لئوناردو داوینچی

۳ نظر

بزرگی در بزرگواری است

 


سالی رفت و سالی آمد

و همه مردم جهان به قدر یک سال بزرگتر شدند

اما اگر بزرگی را از سال و ماه جدا کنیم

و به زیبایی و نیکویی پیوند دهیم

آرزوی ما این است که مردمان 

آنقدر بزرگ شوند 

که بدانند بزرگی در بزرگواری است

و رستگاری همگان در مهربانی و همدردی است

ابوسعید گفت اگر در سرتاسر خاوران خاری در پای کسی رود

آن در پای من رفته است

و مسیح همه آلام بشری را چون تاج خار بر سر خود نهاد

و احمد به وحی الهی گفت شما هرگز به مقام نیکویی نخواهید رسید

مگر از آن چیزها که خود دوست می دارید به دیگران کرامت کنید

دلا تا بزرگی نیاری به دست

به جای بزرگان نشاید نشست

نظامی


به قلم حسین الهی قمشه ای

تصویر کلیسا در همسایگی مسجد در آبادان

 

 

 


۲ نظر

امریکن نینجا


در حال تماشای برنامۀ امریکن نینجا بودم، خب، این برنامه جذابیت های خاص خودش را دارد

اما چیزی که توجهم را درآن بیشتر به خود جلب می کرد، حضور شرکت کنندگان از

 اقشار مختلف جامعه بود. مثلا نجار، زیست شناس، مأمور امیتی، انبار دار و ....

جالب تر از همشون، یک کشیش بود که طرفدارهای زیادی هم داشت.... و البته به

مرحلۀ بعد هم راه پیدا کرد،

تیپ و هیکل کشیش  و طرفدارهایش تفاوت چندانی با روحانیون خودمون و طرفدارهاشون

نداشت....


پ ن: فقط به همین نکته می خواستم اشاره کنم

حالا دیگه خیالم راحت شد :))))))

۵ نظر

دگرگونی

خدایم! مهربانم!

هیچ یک از شرایط زندگیم را دگرگون مکن

مرا دگرگون ساز

۱ نظر

یک نکته

به تازگی مصاحبه ای از استاد ملکیان در ماهنامه اندیشه پویا خواندم با نام (( من بادیگارد اندیشه های خود نیستم)) که بسیار تأمل برانگیز بود

البته پیش از این نیز مشابه چنین  سخنی را با مثال ساده ای از ایشان شنیده بودم. استاد می گفتند اگر شما الان به من بگویید مصطفی جوراب تو بوی بدی می دهد، من منقلب نمی شوم و به شما نمی تازم که شما به من ( با تأکید روی من) توهین کرده اید؛ بلکه جورابم را در می آورم ببینم واقعاً بوی بدی می دهد یا نه. اگر حق با شما بود از شما تشکر می کنم و اگر نه، به شما می گویم نه چنین نیست، جوراب من بو نمی دهد. 

پی نوشت: چند سالی از این موضوع می گذرد و پر واضح است که اصل خاطره در یاد مانده است و آنچه خواندید دقیقاً ادبیات استاد نیست.

۰ نظر

دوستان دبیرستانی

حدود یک سال پیش، یهو دیدم به یک گروه در تلگرام اضافه شدم. اولش تعجب کردم ولی

بعد که اسم اعضای گروه را دیدم، تازه متوجه شدم  که هم کلاسیهای دبیرستانیم هستند.

تقریبا از هیچ کدامشان خبری نداشتم بعد از گذشتِ این همه سال، خوشحال بودم. اما

راستش در این مدت فرصت نداشتم زیاد به گروه سر بزنم. تا اینکه برای اولین بار قرار شد،

همگی در یک پارک بسیار زیبا همدیگر را ببینیم :)

متأسفانه نتوانستم به این قرار برسم :(

بار دوم هم نشد:(

اما پنج شنبه این هفته این دیدار در منزل یکی از دوستان میسّر شد :)))))

 بچه ها قرار گذاشته بودند عکس در کانال نگذارند تا ببینیم می تونیم همدیگر را در اولین

دیدار بشناسیم یا نه. حسّ بسیار عجیب و خوبی داشتم، دوستانی را که تقریبا 20 سال

ندیده بودم، باید تشخیص می دادم و اسمشون را می گفتم !!!!

خیلی خوب بووووووووود..........

بعضی دوستام رو بلافاصله شناختم، اما بعضیها رو هم با تأمل.

 ی عالمه حرف و حرف

از معلم جبر و مثلثات و هندسه گرفته تا ادبیات و بینش و خاطره هایی که از اونها

داشتیم.

خانم شریفی، معلم مثلثاتمون زن جدی ای بود و گوش های بسیار تیزی داشت. من

کاملا یادمه چقدر از ایشون حساب می بردم، یک بار که تمرینم رو حل نکرده بودم،

یواشکی جام رو با دوستم عوض کردم،  چون نزدیک بود زنگ بخوره و نمی خواستم برم

پای تخته. خانم شریفی از ته کلاس گچ رو به طرفم پرت کرد و گفت: فلاحتی برو پای

تخته و به جای یک تمرین، دو تا رو حل کن،  اگر زنگ هم بخورد، هیچکس حق نداره از

کلاس بیرون برود :((

منم که بلد نبودم و به جاش دو تا منفی گرفتم :(((

 پنج شنبه در کنار دوستان خیلی خوش گذشت و من وقتی  برگشتم احساس

سبکی می کردم.....

این نشاط سبب شد، بی تحرّکی  و ورزش نکردن دو هفته گذشته را جبران کنم

رقص، تردمیل، هولاهوب..........................................................................






۳ نظر

شنیدن، جان پروردن!

به گمانم مهمترین هنر به منظور جان‌پروردن، هنر شنیدن است. شنیدن با همه‌ی وجود.

(گفتن، جان کندن است؛ شنیدن، جان پروردن- شمس)

تعبیری دارد هایدگر که خیلی گیرا است: «شنیدنِ آوای وجود»

هر چه جان‌پرورده‌تر باشیم، آمادگی بیشتری برای شنیدن آواهای هستی پیدا می‌کنیم.

شنیدنی خالص. عاری از هرگونه داوری و برچسب‌زنی. شنیدن به مثابه‌ی راه ‌دادن. راه دادن هر آنچه به آن گوشی می‌دهی. به درون خویش.

و با این راه دادن، پهنا می‌یابیم.(آدمی فربه شود از راه گوش- مثنوی/ دفتر ششم)

شنیدن راهی است برای یگانگی با هستی. برای پهنادادن به خانه‌ی دل. 


شنیدن. 

شنیدن صدای خنده‌های گل، آسمانِ جاری در بال پرندگان، و، صدای فاصله‌ها...

شنیدن لحن و آوای کسی که برای ما حرف می‌زند. و نه تنها شنیدن کلمات او، که شنیدن خطوط چهره، اندوه چشم‌ها و حُزن پنهان او.

شنیدن زخمه‌های بی‌قراری که بر تن چنگ، رُباب، سه‌تار، تار، تنبور و...  فرود می‌آیند.

شنیدن آوای باد، آوای غمناک گُلدان خالی، آوای سرمازده‌ی گنجشکان زمستان. 

شنیدن صدای آشنای خداوند که در میان همهمه‌ی باران و رقص برگ‌ها، جا خوش کرده است.

شنیدن سخنان محمد، مسیح، بودا، گاندی.


مولانا می‌گفت ارتفاع را از استماع، طلب کنید:

از سخن‌گویی مجویید ارتفاع

منتظر را به ز گفتن استماع

(مثنوی: دفترچهارم)



شنیدن. 

شنیدن و جان پروردن.



صدیق قطبی

۴ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان