راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

علت ها

کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.

کسانی که در محلّ کار، بیشتر از همه مسئولیت پذیرند ؛
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را ، نیک می‌دانند!

کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی،
زبان به پوزش باز می‌کنند
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند؛
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.

کسانی که برای شما متنی را به اشتراک میگذارند ،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند!

یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد!

دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد!
خاطرات خویش را به یاد خواهیم آورد.

روزها و ماه‌ها و سالها از پی هم خواهد گذشت

تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.
یک روز فرزندان ما نگاهی به عکس‌های ما خواهند انداخت و خواهند پرسید:

"اینها چه کسانند؟"
و ما با اشکی پنهان در چشم
لبخندی خواهیم زد

زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر می‌سازد؛ پس خواهیم گفت:
"اینها همان کسانند که من بهترین روزهای زندگی‌ام را با آنها گذرانده‌ام."

شخصی می گفت:
«من سی سال دارم.»

بزرگی به او خرده گرفت و گفت:
«نباید بگویی سی سال دارم، باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم.»

راستی شما به جای سال هایی که دیگر ندارید، چه دارید؟
جز محبت و نیکی چیزی باقی نمی ماند !

"فلورانس نایتینگل"

۲ نظر

جهانى در یک دانه شن


  اگر مى خواهى تمامى جهان را در یک دانه شن مشاهده کنى
و تمامیت بهشت را در یک گل وحشى بیابى

باید که " بى نهایت " را در کف دست نگاه دارى
و " ابدیت " را در یک ساعت به زنجیر کشى


ویلیام بلیک

_ آدمى را وسوسه اى و خارخارى هست از آرزو و تمنا در دل

که به هیچ حد و مرزى رضایت نمى دهد

مگر بى نهایت ، مگر ابدیت ، مگر جاودانگى

این خواستن بى ابتدا و بى انتهاست

که مهر و نشان جوهر ذات و نفس ناطقه آدمى است

و این شوق پایان ناپذیر است که آدمى را از قعر هیولاى قابلیت

به قله کمالِ صورت و فعلیت که همان مقام الاهیت است سوق مى دهد
این سوق و این شوق ، این تب و این تاب ،

همان عطیه احدى ( و هدیه پاندورا) به روح آدمى است

و این حقیقت سترگ و شگفت است که همچون آتشى سوزان

در طور سینه مولانا روشن شد

و در کلماتى چاره ناپذیر و پر جست و خیز به رقص و آواز آمد که:

" از جمادى مردم و نامى شدم "

و اگر کسانى از کثرت حضور ابیات این شعر شور آفرین بر زبان ها و کاغذها ملول شده اند
مى توانند بار دیگر از پرتو این برق یمانى و صاعقه آسمانى گرم شوند


و هزار بار دیگر آن را بى هیچ ملالت بخوانند

چرا که داستان سیر ازلى و ابدى ما در همین چند بیت آمده است :

از جمادى مُردم و نامى شدم

وز نما مُردم ز حیوان سر زدم

مُردم از حیوانى و آدم شدم

پس چه ترسم کى ز مردن کم شدم

حمله اى دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملائک بال و پر

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

بار دیگر بایدم جستن ز جو

" کل شى هالک الا وجهه"

پس عدم گردم ، عدم چون ارغنون

گویدم ک" انا الیه راجعون "

شعر از ویلیام بلیک
ترجمه و توضیحات : حسین الهى قمشه اى

۶ نظر

آتش تو


در من ادراکی است از تو، عاشقانه، عاشقانه

از تو تصویری است در من، جاودانه، جاودانه

آتش او؟ دیگر این افسانه را بگذار و بگذر

در من اینک آتش تو، شعله شعله در زبانه


حسین منزوی

۲ نظر

هوای این روزها


هوای این روزها....


عکس بالا حال و هوای  این روزهای من را نشان می دهد :))


این روزها حرفی برای گفتن ندارم

اما

کارهای مهمی وجود دارد که باید انجام دهم.....


۳ نظر

زبان دل



انسان امروزی آهسته آهسته زبان دل را از یاد برده است
امکاناتی که تنها از طریق دل گشوده می شوند کاملاً فراموش شده اند
تنها یک چیز برجای مانده و آن منطق و عقلانیت شماست.
و مشکل در این است که هر آنچه که زیباست به دل تعلق دارد،
تمام چیزهای پر معنی به دل تعلق دارند و هر چیز با اهمیت، عطری از دل است.
تا جایی که اشیاء، چیزهای بی جان مورد توجه هستند، عقل چیز خوبی است:
برای پژوهش های علمی، عقل بهترین ابزار است.
برای اشیاء، برهان روشی مناسب برای اکتشاف است.
ولی لحظه ای که مورد پرسش ما هر چیز زنده باشد، عقل ناتوان است.
و اگر از عقل در مورد زندگی، عشق، آسایش، خوشی و سرور بپرسی،
به سادگی نفی می کند، گویی که این چیزها وجود ندارند.
تقریباً مانند انسان کور است؛ اگر از انسانی کور در مورد نور سوال کنی،
خواهد گفت که نور وجود ندارد.
زیرا برای دیدن نور از دست هایت کاری ساخته نیست،
گوش هایت نمی تواند آن را ببیند، نمی توانی آن را بچشی،
نمی توانی آن را ببویی. تمام حواس کامل هستند،
ولی فقط چشم ها هستند که ظرفیت دیدن نور، رنگ و رنگین کمان را دارند.
عقل محدود است. برای چیزهای بی جان ابزاری کامل است.
و این یکی از اشتباهات این قرن است:
ما از مردمان نابینا در مورد نور پرسیده ایم یا از مردمان ناشنوا، موسیقی را جویا شده ایم.

۲ نظر

شغل معلمی

این شغل معلمی را به هزار زحمت به دست آوردم...اما از نخستین ساعات تدریس احساس کردم آن برق توجهی را که هرگز با هیچ چیز دیگر اشتباه نمی شود به شاگردانم منتقل کرده ام...


می توانم بگویم بهترین بخش وجودم را صرف آنان می کنم.هر بهره ای که هر روز از مطالعات و اندیشه هایم در تنهایی می گیرم به درس هایم راه می یابد.

می خواهم کسانی که به کلاس درس من می آیند از تماس مختصری که با من دارند چیزی بیش از مقداری معلومات دقیق دریابند؛ 

آرمانم آن است که مرتبه معنوی آنان را بالا ببرم، شخصیتشان را تعالی بخشم و بر روان هایی که پذیرای تاثیرند برای همیشه اثری بگذارم:

به راستی گمان می کنم چنین نتیجه ای به دست آورده ام که با این همه کوشش من نامتناسب نیست.

تدریس من هیچ شباهتی به یک شغل و حرفه ندارد: تمام لذت زندگی من در آن است، ثمره حیات من است و در اوقات ملال مایه تسلای من است.


ژان_باروا

روژه_مارتین_دوگار

۴ نظر

غرولند*

«همیشه از آدمهای غرغرو لجم می گیره. نکنه منم غرغرو هستم و خودم خبر ندارم؟ ولی نه! من فقط به همسرم غر می زنم، چون فقط با اونه که لازم نیست مراقب باشم که بهش بر نخوره! تازه، غر تمام عالم رو به اون می زنم.»

اینها را با خود گفت، اما هنوز احساس گناه می کرد و لازم دید که با صدای بلند اقرار کند.

«می دونی چیه؟ وقتی منصفانه نگاه می کنم، متوجه می شم حرفهایی که در عصبانیت به تو می گم و غرولند هایی که گاه و بیگاه نثارت می کنم، اصلا خوب نیست و اگه یه روز تو با همین لحن و ادبیات، با من حرف می زدی، حتی یه لحظه هم نمیتونستم تحمل کنم و طلاق می گرفتم!»

مرد نگاه محبت آمیزی به او انداخت.

«اما من غرولندهای تو رو هم دوست دارم، چون می دونم  که تو با همه عالم رودربایستی داری. اینم بگم که اگه این لحن حرف زدن از جانب هرکسی غیر از تو بود، بیچارش می کردم! من می دونم تو ناراحتیهات رو فقط سر من خالی می کنی و به دل نمی گیرم.»

تعجب در چشمان زن موج می زد.

«واقعا؟!»

«آره واقعا. حالا اگه باز دلت پره، پاشو دو تا چایی بیار، منم تلویزیون رو خاموش می کنم و سراپا به غرهای جانانه ات گوش میدم. اول شکایتت از خودمو شروع کن و بعد برو سرِ بقیه!»

 زن با  لبخندی عمیق که گویی قند در دلش آب کرده اند،  شروع کرد به سخن گفتن و چنان گرم صحبت شد که فراموش کرد چای بیاورد.


پ ن: به تشویق دوست جان، این مطلب را نوشتم؛ گاهی مطالبی مانند این پست خواهم نوشت که نمی دانم نامش را چه می توان نهاد. شما به هر نامی دوست دارید بخوانید. از دوست جان برای ویرایش و از دوستان جان برای خواندن مطلب سپاسگزارم.
۵ نظر

خیره در درون*

فرزانگان می گویند:"خیره در درون خود".

هر چه درون را می کاوم، جز ردّپای تو چیزی نمی بینم!

در تمام وجودم فقط و فقط، ردّ پای توست!

با خود می اندیشم، پس کجایند همه کسانی که دوستشان دارم، مگر می شود درونم خالی

از آنها باشد؟

چشمهایم را بستم؛ دوباره با دقت بیشتری نگریستم، تو در مرکز دایرۀ وجودم خانه داشتی

و بقیه کسانی که دوستشان داشتم در این دایره در حرکت بودند و من خرسند از اینکه همه

و همه هستند.

با ذره ذره وجودم حس می کردم که مهرم بدیشان در امتداد عشق توست. در یک لحظه

همه تناقض ها شکسته شد و نگرانیها محو گشت. یکی در عین دویی و دویی در عین

انبوهی از آدمها، همه جذب یکدگر شدند و آرامش همه جا را فرا گرفت.

 

 
         


                                     فولکلور ارمنی
                                   سامان احتشامی

 

۳ نظر

موجود نازنینی به نام بابا



 

در داستانهای هزار و یک شب آمده است که
"
مردی بود عبدالله نام که از راه صید ماهی با درویشی و مسکنت خانواده خود را روزی می رساند.
روزی صید سنگینی به دامش افتاد، که گمان برد ماهی بزرگ و پر برکتی است
اما وقتی دام را به ساحل آورد و باز کرد مردی را دید به شکل و شمایل خویش که از دام بیرون آمد.
پرسید کیستی و نامت چیست؟ و در این حوالی به چه کار آمده ای
گفت من جفت و همزاد تو هستم که در قعر دریا زندگی می کنم و نامم عبدالله است.
من عبدالله دریایی و تو عبدالله زمینی، به دیدن تو آمده ام
و سبدی از جواهرات جانانه و شاهانه برایت هدیه آورده ام.
عبدالله گفت قدمت مبارک، خوش آمدی و چه خوشتر که چندی میهمان ما باشی.
او را به خانه برد و آنچه رسم مهمان دوستی بود بجا آورد
تا زمانی که عبدالله دریایی یاد وطن کرد و نزد یاران دریایی بازگشت.
یاران دور او را گرفتند که از عجایب و غرایب روی زمین بر ما حکایت کن
گفت عجایب بسیار دیدم اما از همه عجیبتر موجودی بود که او را "بابا" می گفتند
این مرد مظلوم و محجوب هر روز صبح از خانه بیرون می رفت
تا شام کار می کرد و به هر زحمتی تن می داد وآنچه خانوده اش نیاز داشت برای آنها می آورد
و تازه خرده می گرفتند که این چیست و آن چیست،بهتر از این می باید
و باز فردا مرد عازم کار می شد و وعده می داد که همه خواستها را چنانکه پسند آنها است بر آورد.
یاران گفتند این ممکن نیست، آن مرد می توانست وقتی می رود دیگر باز نگردد
شاید زنجیری به پایش بسته بودند و شب اورا خانه می کشیدند
گفت من هم همین گمان را داشتم اما خوب نگاه کردم و دیدم هیچ زنجیری به پا ندارد
صبح با پای آزاد می رود و شام با پای آزاد باز می گردد.

اصحاب دریا نمی دانستند که در جهان زنجیرهای پنهانی هست
که مردان را می برد و می آورد:

زنجیر زلفت هر طرف دیوانه وارم می کشد
با اشتیاقم می برد، بی اختیارم می کشد
مهدی الهی قمشه ای


این سودای عشق است که مرد را به قعر دریا می کشاند
تا مرواریدی صید کند و به گردن نازنینی بیندازد که اورا دوست دارد
اینهمه شور و غوغای شعر و غزل و اینهمه عربده مستانه و زمزمه شاعرانه
که بازار جهان را به خریداری گرم کرده و کالای عشق را رونق بخشیده، از کجاست؟

 
بلبل اگر نه مست گل است این ترانه چیست
 
گر نیست عشق، زمزمه عاشقانه چیست
سلمان ساوجی

زمزمه همین بلبلان بیدل و مردان مقبل است
که فضای هزاران هزار خانه را گرم کرده
و آوای جان بخش عشق من، عشق من را
چون نسیم عطر گردان بهشتی همه جا به طنین آورده است.
و آفتاب نگاه این عاشقان است
که کودکان در آن نشو و نما می کنند تا زنان و مردان شوند
و زنان به ذوق کرشمه معشوقی
بالهای بهشتی خود را به سر مردان می گشایند
چه خوشتر که زنان قدر عشق و جان فشانی مردان را بدانند
و مردان قدر این فرشته رویان فرشته خو را
که چون چراغ جادوی علاء الدین هزار کار شگفت از ایشان می آید
بیش از پیش دریابند
و فرزندان نیز منزلت رفیع این صورت فلکی دو پیکر را
که چون دو ستاره فرخنده فال پدر و مادر
در آسمان اقبالشان بهم پیوسته اند،
هر دم بیش از پیش قدر شناسند.

 
قدرآیینه بدانیم چو هست
 
نه درآن وقت که افتاد و شکست

برگرفته "از داستانهای هزار و یک شب"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Georges Lemmen

 

 


۵ نظر

عشق، نور و روشنایی




عشق واژه ایست از نور
که دستی از نور،
آن را بر صفحه ای از نور نگاشته.......
عشق باشید

💜

عشق و روشنایی دو روی یک پدیده هستند ، زمانی که به درون می نگری روشنایی است ؛ زمانی که آنرا با دیگران سهیم میشوی ، عشق است.                         

   اشو💜

۲ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان