راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

پاییز دوست داشتنی

و بالاخره


پاییز دوست داشتنی فرا رسید


هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

۳ نظر

به خود آی

 

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو

نه مرادم، نه مریدم،
نه پیامم، نه کلامم،
نه سلامم، نه علیکم،
نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم،
 نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم،
نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم

 
 
***********************************************

 گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی

در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی،

به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی …



شعر از محمد حلمی

خواننده: آیدین جودی با همکاری محمدتیام

 

پ ن: یاد این شعر مولانا افتادم
 
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
 
 
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
۱ نظر

راز خوشبخت بودن

ستایش و سرزنش، به دست آوردن و از دست دادن، اندوه و شادی، همچون باد می آیند


و می روند. برای خوشبخت بودن، همچون درختی تنومند، در وسط آنها آرامش اختیار

کن.


بودا

۳ نظر

قربانی

قربانی می کنم در خود تمام منیت ها را، تمام آنچه که باعث دوری من از خدایم می شود..

قربانی می کنم حسادت را، که مبادا به آنچه دیگری از من برتری دارد حسد بورزم,,,

قربانی می کنم حسرت را، که ذره ای من را از خود واقعی ام دور نکند و هرگز آهی نکشم برای داشته ها و نداشته هایم..

قربانی می کنم ترس را در وجودم، که با اشتیاق صد برابر در راه رسیدن به کمال قدم بگذارم..

قربانی می کنم وابستگی هایم را به این دنیای فانی؛ زیرا که می دانم هر چه در این مسیر سبک تر باشم رهایی ام آسان تر می شود...

۲ نظر

شب که از نیمه گذشت


شب که از نیمه گذشت

من دلم را دیدم 

که نشسته لب پاشویه حوض

آب می نوشد و یک جرعه به یاد خوش دوست

ماه هم گوشه دیوار حیاط

چشم در راه نگاهی که بجوید او را

تکه ابری به شتاب ، می دود سمت زلالیت نور

تا که پنهان کند آن چشمک زیبای فروریخته از عرش خدا

گل محبوبه شب ، عاشق عطر حضور

و هوا

بوی یاس و تو و صد خاطره و عشق خموش


من کلامی به لبم مانده که از روز نخست

بیم ان را دارم ، که اگر با تو بگویم انرا

پاسخت می شکند قلب مرا

نذر کردم که اگر این دل من شاد کنی

دست بر سینه ببویم گل را

کاسه آبی بدهم ، خاطر زیبای حیات

گندمی ، گوشه ایوان ، که تن خسته  پرواز کمی شاد شود،.

منِ بی دل شده و شوق وصال....

کاش می شد که خدا

به زبان تو بیاندازد و لطفی بکند

تو بگویی ، آری

آسمان هست و خدا

گل مینا و گل مریم و یک بوته رز

و تراویدن مهتاب و سکوت

باز می پرسد دل ، به ندایی که تو می فهمی و او

آسمان هست  و خدا

چشمکی چشم براه گذر تیره ابر

بوته نسترن و سرو و سکوت

باز می پرسد دل  

می توان با دل زیبای شما ، لب پاشویه نشست ؟

می توان با تو سخن گفت و شنید ؟

و خدا

آسمانی بی ابر
 
چشمکی رنگ امید 

و تراویدن مهتاب و نسیم

گل آلاله و مینا  و سلام

و صدای دل زیبای تو در وقت سحر

وه چه
          
" آری " 
                       
زیباست.

 کیوان شاهبداغی
پ ن: بازم شب :)))
۳ نظر

شب

عقل معاش می گوید که شب هنگام خفتن است

اما

عشق می گوید که بیدار باش تا روح تو چون شعاعی از نور به شمس وجود حق اتصال یابد.


۳ نظر

آخر قصّه

آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست

آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست
 

 

آرزو ها مو برای خاطراتم دوره کردم

کجای خاطره باید پِیِ آرزوم بگردم
 

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست

برکۀ امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست

 

 

می رسم نه واسه موندن من مسافرم همیشه

مثل نوری که میاد و رد میشه از دل شیشه

 

 

آخر قصّمه اما قصّه ی آخرم این نیست

آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست
 

 

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست

برکه امن و نمی خوام وقتی موج خطری نیست
 
افشین یداللهی
 

 

 

 

 

 

 

 

۱ نظر

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟


آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست

و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگند من و توبه ام اشکست کجاست

و آنک جان ها به سحر نعره زنانند از او
و آنک ما را غمش از جای ببرده ست کجاست

جان جان ست وگر جای ندارد چه عجب
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست

غمزه چشم بهانه ست و زان سو هوسی ست
و آنک او در پس غمزه ست دل خست کجاست

پرده روشن دل بست و خیالات نمود
و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست


مولانا

دیوان شمس

غزل شماره 412

۳ نظر

خودخواهی

دیواری آیینه ای بین خودمان ساخته ایم از جنس خودخواهی

تا فقط و فقط من را ببینیم

تا مبادا چشممان به دیگری بیفتد

و نامش را گذاشته ایم استقلال

دریغ و هزاران دریغ

که فراموش کرده ایم

وحدت را

و فراموش کرده ایم که

اصلا دو سمت دیواری وجود ندارد

من در وجود توأم و تو در وجود من

ما با هم معنا می شویم

ما با هم ره می سپاریم

من در تو پنهانم تو در من

وحدت در عین کثرت

۵ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان