راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

همراه

همراه که داشته باشی
تمام جاده های بن بست جهان را 
عبور می کنی


چیستا یثربی

۲ نظر

روشنایی دل آرزوی من است

آن چه در من ادامه پیدا کرده است حس یک جویندگی تمام نشدنی و بی پایان است، این حس جویندگی برای چیزی که نمی دانم چیست در من آنقدر قوی و زنده است که سوز عطش ناشی از آن را حس می کنم، اگر چه به واسطه پیری و کهولت سن دیگر آن سرزندگی و نشاطی که در جوانی داشتم با من همراه نیست اما قوّت آن عطش جویندگی در من همچنان زنده است که مایه حرکت من می شود و مرا با خود همراه می برد. نمی دانم شاید نوعی ایده آلیسم باشد اما هر چه هست حسی است که با من است و اگر بخواهم بگویم در این سال ها به دنبال چه هستم باید بگویم که همچنان در آرزوی یک گشایش اندرونم. این نهایت آرزوی من است که روزی به گشایشی در اندرون خود دست یابم... آرزوی من رسیدن به آن گشایش درونی است. این "ربّ زِدنی عِلماً" که پیغمبر(ص) می گفت و رسیدن به مقام اولوالعلم همان روشنایی دل و گشایش اندرون است. این در واقع همان گشایشی است که شمس تبریزی  می گوید اگر تمام ثروت دنیا را به من دهند با آن عوض نخواهم کرد. من همیشه چشم به راه آن گشایش درونی هستم. 


دکتر محمدعلی موحد


۱ نظر

محبوبم!

مهربانم! دلی را که از عشقت به تپش انداختی، بی تاب تر کن!
             تنی را که از مهرت آتش زدی، شعله ورتر کن!
             فکری را که از بینهایتی خود حیران کردی، حیران تر کن!
محبوبم! مرا در راهی که نشانم دادی، استوارگردان تا مزه مزه کنم این وصال را و مست و 

             مدهوش     
           رویت بمانم
          و نبینم جز تو و نشنوم جز تو و نگویم جز تو....

۲ نظر

در سینه ات نهنگی می تپد

 اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!!

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند
و قلب ها را در سینه ...

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست
و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد
تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود
و وقتی دریا مختصر می شود
و وقتی قلب خلاصه می شود
و آدم، قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد
و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد
و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی
و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی
و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.
کاش ...

بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار
نامنتها و بی نهایت پیشکش
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی
این آب مانده است و بو گرفته است

و تو می دانی آب هم که بماند می گندد
آب هم که بماند لجن می بندد

و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد

و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

عرفان نظر آهاری

                                                             

۲ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان