راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

کجا بودی؟

دردت به جان بی قرار پرگریه ام

پس اینهمه سال و ماه ساکت من 

کجا بودی؟


حالا که آمدی 
حرفِ ما بسیار، 
وقتِ ما اندک، 
آسمان هم که بارانی‌ست ...! 


سید علی صالحی

۳ نظر

غنیمتی است تو را داشتن

غنیمتی است تو را داشتن 

در این گذار، که پر وحشت است و پر ظلمات .

شب سترون دلگیر 

از زنجیر میگذرد.


 فدای گیسویت ، اما

تو با منی و

تا تو با من باشی

شب از نوازش گیسویت ،

از حریرمیگذرد .


تو از کدام افق میائی

که  پاکبازتر از خورشیدی؟

صنوبری چون تو ، چون میروید

در پلشتی این لوش و لاشه زار ؟


خدا را  

بگو بدانم : 

کدام گوشه ی  این خاک پاک مانده ؟

نگارا 

 

به سوی من چو میائی

تمام تن تپش و بال میشوم

چو در تو مینگرم،

زلال میشوم.

 

سخن چو میگوئی،

آفتاب بر میاید؛

و میپذیرم من

که هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپاید ؛

و میسرایم ، با نائی از سکوت :

که مولوی حق داشت

هماره عاشق بودن را ،

هماره بسراید ...


اسماعیل خویی




۲ نظر

دزد

دزدی

همه ی من را دزدیده است

لباس های مرا می پوشد

به خانه ام می رود

هیچ کس باور نمی کند من نیستم

تلویزیون را روشن می کند

چای مرا می نوشد

کتاب هایی را که نخوانده ام می خواند

و طوری رفتار می کند

که باور نمی کنم من نیستم


دزدهای دیگری هم هستند

راه افتاده اند در زندگی دوستانم

طوری که نمی توانم

از آن ها تشخیص شان بدهم

تنها مجبورم

مجبورم

دوست شان بدارم

مثل کودکی

که دستِ تنها عروسکش جدا شده

و مجبور است

به اندازه عروسکی سالم

آن را دوست بدارد.


مهدی اشرفی 


۱ نظر

کمی دوست داشتن


نمی توانم با " کمی دوست داشتن "  زندگی کنم

من " دوست داشتنِ زیاد " می خواهم


دوست داشتنِ تمام و کمال

یک جور غرق شدن...

یک جور دیوانگی محض...

مثل تسلیم تنی تشنه، به خُنکای قطره های باران

مثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراری

مثل یک موج سواری داغ، درآشوب دریایی طوفانی

مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد...


من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم

با کمی دلخوشی، با کمی لذت

من یک التهابِ داغِ نفس گیر می خواهم

یک آغوشِ گرم در سردترین فصل سال...

چرا نمی فهمی ؟!

آنهایی که با " کمی دوست داشتن " زندگی کرده اند، مرده اند ...


پریسازابلی پور 


۳ نظر

عاشق شو

عاشق شو 
عشق را 
حلاج وشت سر دار می برد 
به هوش باش 
تحفه رنگارنگیست 
فرش را 
از سر دار 
به زیر پا می کشاند 


قائم 

۲ نظر

همراه

همراه که داشته باشی
تمام جاده های بن بست جهان را 
عبور می کنی


چیستا یثربی

۲ نظر

تفعل

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

۰ نظر

صراحی

صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد


حافظ


۳ نظر

زلال


چقدر زلالی..

آن قدر که باید

تو را به آب بنوشانم

خستگی یک عمر زندگی را

از تنش خواهی زدود!


روشنک_آرامش ‌


۲ نظر

صنما!

با من صنما دل یکدله کن

گر سر ننهم آنگه گله کن


مولانا

۱ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان