راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

درباره من

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

احسان تو را شمار نتوانم کرد

                                        گر بر تن من زبان شود هر مویی

                                         یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

راه نه این است که ما می رویم، این راه ما را به "راه" نمی برد، ما را به چاه می برد.

زیستن نه این است که ما می اندیشیم، این زیستن ما را "معنا" نمی دهد، ما آن را معنا می بخشیم.

مرگ نه این است که ما می پنداریم، این مرگ ما را به "او" باز نمی گرداند، ما را از "او" باز می گرداند.

علم نه این است که ما می جوییم، این علم ما را "کشف" نمی کند، ما آن را "کسب" می کنیم.

پس راه نه این است که ما می رویم، راه راه دیگریست و رهرو، رهروی دیگر.

این راه از جنسی دگر است و رهرو آن از سنخی دگر و پیمودن آن با حسی دیگر.

پیمودن این راه نه با قدم جسم که با همم دل میسر است.

این راه به جستن نیست به نمودن است. به جانب خود نیست. به جانب خداست.

به دانستن نیست، به ندانستن است.

به بردن نیست، به باختن است.

به زنده بودن نیست، به زندگانی کردن است.

به نور جهان نیست. به نور جانان است.

در این راه پیچیدگی، سادگی است؛ فهمیدگی، نافهمیدگی است.

باز هم این راه را خواهی؟!


برگرفته از:
 
اسرار التوحید، ابوسعید ابوالخیر
مقالات شمس
طبقات، منسوب به خواجه عبدالله انصاری



در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان