راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

محبوب قدسی ازلی

محبوب قدسیِ ازلی!

ای که در پرند خیالم، نقش توست و حضور گاه‌گاه و دلبرانه‌ات، آینه‌ی جانم را معطر می‌کند.

پیش از آنکه بیرون مرزهای روحم، بجویمت، در سراچه‌ی آرزو و خیالم، نقاشی تو را کشیده‌ام.

تو خلاصه‌ی آرزوها و آرمان‌های منی. شور توست که در رگ‌های زندگی جاری است.

هستی آیا؟ می‌شنوی مرا؟ نکند من تنها با خیالم گفتگو می‌کنم؟ یعنی می‌شود اینهمه در من،‌ در آرزوها و خواب و خیال‌های من باشی، اما در واقعیت نه؟

 یعنی ممکن است این تشنگی و عطشناکی، گواه وجود تو نباشد؟ اگر تو نیستی، پس چه نور نیرومندی، چشم‌هایم را خویشاوند آفتاب می‌کند؟

اگر وجود نداری، آن بهانه‌‌ی رنگین، آن نغمه‌های مخملین، از کجاست که می‌جوشد؟

یعنی این صداها همه زاده‌ی تمنّیات من است؟ یعنی این آواز گوارا که از چشمه‌ای پاکیزه نشانی می‌دهد، تنها زمزمه‌های درونی من است؟ یعنی تو، وهم سبز و روشن منی؟ 

من اما به آوازهای تو دل بسته‌ام، به زمزمه‌های لطیفی که هر چه بیشتر می‌شنوم، منوّرتر و روشن‌ترم می‌کنند.

 من از گفتگو با تو باز نخواهم ایستاد. شاید روزی صدایم را بشنوی. شاید روزی «آری» انکارناپذیر تو را دریابم. گوش‌هایم به انتظار تو، نجواهای نسیمانه را خواهد پایید. چشم‌هایم به شوق تو، چشمک‌پرانی ستاره‌ها را بی‌جواب نخواهد گذاشت.

 تو که در صحرای طور، درختی را به آتش می‌کشی تا جانی را بر افروزی، اینک من درخت تو، در من شعله بزن. 

به ما گفته‌اند می‌شود با تو راز گفت. نیاز گفت. من هم رازها و نیازهایم را با تو می‌گویم.

 نیازم را به بودن تو و رازم را که نشانی‌ات از یادم رفته است. نیازم تویی و رازم تو. نیازم بودن توست و رازم نیافتن تو.

 من اما از این سماجت عاشقانه دست نخواهم کشید. احساس می‌کنم تنها در این راز و نیاز است که تو را می‌شود یافت. بگذار تردیدها و انکارهایم را با تو قسمت کنم. این قسمت کردن، عاشقانه است. 

 هِبِل می‌گفت: «وقتی انسانی دعا می‌کند خدا در او تنفس می‌کند.»، در هوای نفس‌های توست، که کلمات را بسیج می‌کنم. می‌شود در من بِدَمی، تنفس کنی؟

در من می‌دم بنده‌ی دم‌های توام

سُرنای تو سُرنای تو سُرنای توام 

(رباعیات مولانا)


مادر زیبایی، پدرِ لطف، راز و نیاز من،

لطفاً خودت را بیشتر نشان بده. در من، کودکی بی‌تاب، سراغ از تو می‌گیرد. باش، بیشتر باش...


صدیق قطبی

چقدر گفته هبل خوب و دلنشین بود.....
یه جوره خاصی جذابه شاید!

جذابی از خودتونه

از قول هبل گفتم :))

هبل جان لطف دارن:))))
دلم برات تنگ شده بود میانه جون..روزات قشنگ عزیزم

منم همینطور فاطمه جان

امیدوارم این روزا پر از شادی باشی :)

درود بیکران
پیشاپیش یلداتون مبارک با گلهای فراوان

سلام محمد آقا

خوبین؟
مرسی ...مرسی
بر شما هم مبارک :))

متن خوبی بود
شروع خوب، اما انتهای متن، قوی نبود.
در کل به دل نشست
شاید یک روز صدایم را بشنوی.........

شاید یک روز صدایم را بشنوی.....

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان