راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

به دست آوردن آرامش

آرامش 

با دلی مشتاق و اراده ای چون آتش

به جنگ برخاستم تا قلعۀ آرزو را بگشایم

و با خویش گفتم که " بی گمان آرامش از آن من خواهد بود ".

امّا در این نبردِ ملامت بار، زندگی تلخ شد.

زندگی تلخ شد و روحم خسته و غرورم آزرده،

فریاد به آسمان برآوردم که

" آخر ای خدا، مرا آرامش بخش وگرنه هلاک خواهم شد "،

امّا از ستارگان گنگ و ناشنوا برق پاسخی ندرخشید.

سرانجام، شکسته و نومید، سر فرود آوردم،

خود را فراموش کردم و گفتم:

" بگذار هرچه مشیّت اوست جاری شود "

و همان دم بر چشمۀ آرامش فرود آمدم.

هنری ون دایک


" Peace "

With eager heart and will on fire,

I strove to win my great desire.

" Peace shall be mine, " I said; but life

Grew bitter in the weary strife.

My soul was weary, and my pride

Was wounded deep; to Heaven I cried,

" God grant me peace or I must die; "

The dumb stars glittered no reply.

Broken at last, I bowed my head,

Forgetting all myself, and said,

" Whatever comes, His will be done; "

And in that moment peace was won.

Henry van Dyke


برگرفته از کتاب " آن خردمند دیگر " 

ترجمۀ حسین الهی قمشه ای


۳ نظر

رایحه عشق


چندی پیش حلقه ای از گل سرخ برایت فرستادم

که هرچند بر شکوه و افتخار تو نمی افزود

اما امید این بود که به طراوت روی تو، آن گل پیوسته شاداب ماند،

اما تو تنها نَفَسی در آن گل دمیدی

و آن را برای من بازپس فرستادی

تا وقتی غنچه هایش باز شود

و رایحۀ لطیف آن پخش گردد،

من به جای بوی گل، رایحۀ عشق تو را از آن استشمام کنم.

بن جانسن


" The Scent of Love " 

I sent thee late a rosy wreath,

Not so much honouring thee

As giving it a hope that there

It could not withered be;

But thou thereon didst only breathe,

And sent'st it back to me,

Since when it grows and smells, I swear,

Not of itself but thee!

Ben Jonson 

برگرفته از کتاب  " در قلمرو زرین "

به قلم حسین الهی قمشه ای

نقاشی " روح گل رز " اثر ویلیام واترهاوس

۴ نظر

بزرگی در بزرگواری است

 


سالی رفت و سالی آمد

و همه مردم جهان به قدر یک سال بزرگتر شدند

اما اگر بزرگی را از سال و ماه جدا کنیم

و به زیبایی و نیکویی پیوند دهیم

آرزوی ما این است که مردمان 

آنقدر بزرگ شوند 

که بدانند بزرگی در بزرگواری است

و رستگاری همگان در مهربانی و همدردی است

ابوسعید گفت اگر در سرتاسر خاوران خاری در پای کسی رود

آن در پای من رفته است

و مسیح همه آلام بشری را چون تاج خار بر سر خود نهاد

و احمد به وحی الهی گفت شما هرگز به مقام نیکویی نخواهید رسید

مگر از آن چیزها که خود دوست می دارید به دیگران کرامت کنید

دلا تا بزرگی نیاری به دست

به جای بزرگان نشاید نشست

نظامی


به قلم حسین الهی قمشه ای

تصویر کلیسا در همسایگی مسجد در آبادان

 

 

 


۲ نظر

عشقِ فروغ بخش


من از پنجره چشمهای زیبای تو

نوری دلپذیر و نشاط انگیز می بینم؛

من به نیروی پای های استوار تو

می توانم بارهایی را بر دوش کشم

که با پای های لنگ خود نمی توانم برد؛

من با بالهای تو پرواز می کنم

زیرا از خود بال و پری ندارم؛

من با نسیم روح تو به سوی بهشت سیر می کنم؛

من با ارادة تو رنگم می پرد،

یا سرخ می شود؛

من با حضور تو در آفتاب سوزان

خنک و آسوده ام؛

و همراه تو در زیر برف و بوران سردترین آسمان احساس گرمی می کنم.

اراده من در اراده تو محو است؛

اندیشه های من در آغوش تو زاده می شوند

و کلمات من از نفس تو نشأت می گیرند.

من به ماه می مانم

که چشمها قرص درخشان آن را نخواهند دید

مگر هنگامی که با خورشید مقابل شود.


غزل: میکل آنژ

ترجمه: حسین الهی قمشه ای



ماه چو با مهر مقابل شود

وارهد از ظلمت و کامل شود

گر تو بر آنی که به جایی رسی

رسته ز ظلمت به صفایی رسی

صاف دلی را به مقابل گرای

تا شودت ز آینه ظلمت زدای


وحشی بافقی

۴ نظر

بیهوده نزیسته ام

اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،

بیهوده نزیسته ام

اگر بتوانم رنج و محنت یک زندگی را تسکین دهم،

بیهوده نزیسته ام

اگر بتوانم درد جانسوزی را سرد و سلامت کنم،

یا پرنده از پا افتاده ای را یاری کنم

که به آشیانش باز گردد،

بیهوده نزیسته ام.

امیلی دیکنسون


رنج خود و راحت یاران طلب

سایه خورشید سواران طلب

رنج مشو، راحت رنجور باش

ساعتی از محتشمی دور باش

درد ستانی کن و درمان دهی

تات رسانند به فرماندهی

نظامی


برگرفته از کتاب "مائده های فرهنگی"

به اهتمام حسین الهی قمشه ای

۱ نظر

ستاره قطبی من





من تو را ستاره قطبى خویش کردم

و دیگر هرگز راهم را در سفر زندگى گم نخواهم کرد

و هرکجا روم تو آنجا حضور دارى

و فیض و برکت خود را چون هاله اى به دور من حلقه مى زنى

و چهره تو پیوسته در پیش چشمهاى باطن من ظاهر است

و اگر یک لحظه چشم از تو برگیرم، گویى چشم از جهان درون خویش بسته ام

و هر زمان که قلب من در مرز گمراهى قدم گذارد

تنها یک نگاه تو کافى است که از خویشتن شرمنده شود.


شعر و نقاشی:

رابیندرانات تاگور

ترجمه:

حسین الهی قمشه ای

۵ نظر

نامه های خداوند


"نامه های خداوند"

شکوه می کنند که آن معشوق ازلی اگر ما را دوست دارد

چرا خبر نمی دهد و چرا نامه نمی فرستد

پاسخ خداوند این است که تو نامه خوان نیستی

وگرنه من بر دوام نامه ها و طومارهای مفصل می نویسم

بر چهره بهار

و بر چهره پاییز

و بر چهره زمستان

و بر چهره تابستان

و بر چهره آسمان

و پیش از همه بر چهره آدمیان:


صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی

گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند

ور راه نمی دانی در پنجه ره دانی

مولانا

سوی شما نوشت او بر روی بنده سطری

خط خوان کی است اینجا کاین سطر را بخواند

مولانا

پوپویک پیکی، نامه زده اندر سر خویش

نامه گه باز کند گه شکند بر شکنا

منوچهری


نوشته حسین الهی قمشه ای

۴ نظر

دعوت دوست

۲ نظر

نظام احسن

این پست تقدیم به مهتاب :

 

"

 

طبیعت سراسر هنر است، اما سِرّ ِآن بر تو مکشوف نیست
اتفاق و تصادف همه طرح و هدایت است، که از دیده ها پنهان است
و ناموزونیها جمله هماهنگیهاست، که هنوز شناخته نشده است
و شرّ و بدیهای جزئی در نظام کل همه خیر محض است
و به رغم غروری که آدمی را گرفته است
و به رغم این عقل خطاکارِ پُرچون و چرا
یک حقیقت، چون آفتاب، روشن است
و آن این است که هرچه هست همه در جای خود نیکوست
الکساندر پوپ

جهان چون چشم و خطّ و خال و ابروست
که هر چیزی به جای خویش نیکوست
گلشن راز شبستری

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسأله بی چون و چرا می بینم
حافظ

حرفی به غلط رها نکردی
یک نکته در او خطا نکردی
نظامی

هر چیز که هست آنچنان می باید
ابروی تو گر راست بُدی کج بودی

ناشناس

به قلم حسین الهی قمشه ای

بر گرفته از کتاب "در قلمرو زرین

۴ نظر

زمان و ابدیت

۴ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان