راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

شب و سکوت

شب هم آغوش سکوت
می رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
 باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
 همه ذرات وجودم فریاد

فریدون مشیری
۲ نظر

سکوت

شعری از استاد الهی قمشه ای 

این ابیات بخشی از قصیده بلندی است که استاد با الهام از شعر سکوت

  اثر ادگار لی ماستر شاعر اوایل قرن بیستم امریکا سروده اند.

 



من سکوت اختران آسمان دانم که چیست

من سکوت عمق بحر بیکران دانم که چیست

من سکوت دختر محجوب پر احساس را

در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست

من سکوتی را که تنها با نوای ساز و چنگ

در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست

هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار

هم سکوت مرگبار مردگان دانم که چیست

داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال

ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست

اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار

وآنچه را کردند در خاطر نهان دانم که چیست

آنچه حق آموخت آدم را زاسماء جمال

وآنچه آدم خواند برافرشتگان دانم که چیست

سّر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح

شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست

آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل

وآنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست

یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت

رمز آن زندان بی نام و نشان دانم که چیست

عطسۀ آدم که روح القدس در مریم دمید

وآنچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست

گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال

می نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست

گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خموش

گفته و نا گفته ای دانای جان دانم که چیست

قصۀ نرگس که شد مخمور چشم مست خویش

غصۀ هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست

آنچه را آموخت حافظ از خط  زیبای یار

وآنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست

هفت خطم گر چه خطی می نخوانم غیر عشق

خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیست

گر چه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم

مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست

طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش

من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست



۳ نظر

سکوت من

«سکوت من ترانۀ من است»                                                            

 
سکوت من خود سرود و ترانه است
 
و گرسنگی من همان سیری من است
و آب در تشنگی من جریان دارد
و در هوشیاری من مستی هاست
و عروسی هاست در فغان و شِکوۀ من
و دیدارهاست در غربت تنهائیم
و ظهور من همه ستر و حجاب است
...
چه بسیار که از غمها شِکوه می کنم
و قلبم بدان غمها برخود می بالد
چه بسیار که می گریم و دندان هایم به خنده رخ می نمایند
و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد
و دوست در کنارم نشسته است
و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم
و آن چیز در حلقۀ نگین من است
گاه شبِ تاریک دشمنانم را ( که همان رهزنان حواسند) در پردۀ ظلمت می پوشاند
تا من پردۀ رؤیاهای خویش را بگسترم
و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد.

جبران خلیل جبران

ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمۀ کتاب پیامبر

۰ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان