راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

در سینه ات نهنگی می تپد

 اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!!

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند
و قلب ها را در سینه ...

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست
و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد
تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود
و وقتی دریا مختصر می شود
و وقتی قلب خلاصه می شود
و آدم، قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد
و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد
و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی
و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی
و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.
کاش ...

بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار
نامنتها و بی نهایت پیشکش
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی
این آب مانده است و بو گرفته است

و تو می دانی آب هم که بماند می گندد
آب هم که بماند لجن می بندد

و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد

و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

عرفان نظر آهاری

                                                             

۲ نظر

صبر

صبر یک کاسه است. هر بار که کاسه صبرم پُر می شود، می دهمش به دست خدا . او کاسه صبر را از دستم می گیرد و خالی می کند و دوباره پس می دهد.

این کاسه هی پُر و خالی می شود ؛ هی پُر و خالی می شود ؛ هی پُر و خالی...

گاهی به من می گوید : قشنگش کن. شیرینش کن. صبرجمیل!

صبر اما تلخ است. مزّه زهر می دهد. شِکَرِمی ریزم توی آن،شِکَرِ شُکر . دارچین می پاشم روی آن؛ دارچینِ دعا. می گویم ببین شیرینش کردم . تزیینش کردم.

می گیرد و یک کاسه ی بزرگتر می دهد. می گوید همه چیز را بریز توی همین .هم نعمت را و هم نقمت را. هم سفید بختی ها و هم سیاه بختی هایت را,,,

کاسه کاسه صبر بین ما رد و بدل می شود.

انگار قرار است تمام دریاچه های خشک و خالی جهان به کاسه کاسه صبر من پُر شود.


می گویم : اگر کاسه ام بشکند ، صبرم را در چه بریزم؟

می گوید : آن روز دستم را پیمانه می کنم برایت.


امروز انگار همان روز است.

کاسه ام شکسته ، دستش اما پیمانه است


عرفان نظرآهاری


۲ نظر

سال نو



دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین

های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید.

من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.

 هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک

زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای

قاف است…
بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آن

طرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان

و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن

درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا

دورترین نقطه آسمان رفته است.


اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن

 و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت.

 باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.


اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری

سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و

سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد

 بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس

سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم

سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان

 پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و

سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها

 تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین

 جهان است.

عرفان نظرآهاری


۱ نظر

در به در هفت آسمان و هفت دریا

وطنش را دوست می داشت. آب و خاکش را هم. اما افسوس که در آن خاک ، گیاه دانایی نمی رویید و افسوس که آن آب عطش دانستن را برطرف نمی کرد.
گفت: باید رفت و باید گشت.
 

و چنین کرد.رفت تا از زیر سنگ و از پشت کوه، چیزی بیابد. اکسیری شاید. اکسیری تا بر این خاک بپاشد و بر آن آب بریزد.
***
اما چه تلخ بود وقتی که از سفر برگشت. وقتی که دانست وطنی ندارد. چه دردناک بود آن زمان که فهمید وطن آدمی، خاکی نیست که در آن به دنیا آمده است و زمینی نیست که خانه اش را بر آن بنا کرده است. 
وطن آدمی آنجاست که عشق و کلمه و ایمان را حرمت می گذارند. اما او وطنی نداشت و بی وطنی ، مجازاتش بود.
بی وطنی ،مجازات هر کسی است که در جستجوی آبادی و در جستجوی دانایی است. و او مستوجب بی وطنی بود زیرا وطنش را آباد می خواست و مردمانش را دانا.
***
او برگشته بود و اکسیری داشت که از کویر سبزه زار می ساخت و از مانداب، چشمه سار.
اما هیچ کس چنین اکسیری نمی خواست.
بی وطنی سخت است ، بی هم وطنی اما سخت تر.
و قرن هاست که او بی وطنی اش را به دوش می کشد و بی هم وطنی اش را می گرید.
قرن هاست که او در به در هفت آسمان و هفت دریا و هفت اقلیم است.
و قرن هاست که خدای آسمان و دریا و اقلیم ، دعایش را مستجاب نمی کنند.

عرفان نظرآهاری

۲ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان