راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

جهت نما

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست

 و گر خطاست مرا از خطا ابایی نیست

 

 بیا که در شب گرداب زلف موّاجت

 به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست

 

درون خاک، دلم می تپد هنوز اینجا

 به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

 

 نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون

 که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

 

 دلیل عشق فراموش کردن دنیاست

 و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

 

 سفر به مقصد سر در گمی رسید چه خوب

 که در ادامه ی این راه ردّ پایی نیست


فاضل نظری

 

۴ نظر

ضد



من ضدی دارم.

آن قدر فریب کار که آن را

"خود" پنداشته ام.

حالا

من از خود برای تو شکایت آورده ام.


فاضل نظری

۴ نظر

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

ﻫﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ﮔﺮﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﮕﺸﺎﯾﺪ ﻋﺸﻖ
ﻫﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ﮔﺮﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﻧﯿﻔﺰﺍﯾﺪ ﻋﺸﻖ
ﻗﺎﯾﻘﯽ ﺩﺭ ﻃﻠﺐ ﻣﻮﺝ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺘﺮﺳﯿﺪ، ﺍﮔﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺸﻖ
ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺭﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﻧﺶ ﮔﻔﺘﻢ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﻧﻔﺮﺕ ﺑﺮﺳﺪ، ﺷﺎﯾﺪ ﻋﺸﻖ
ﺷﻤﻊ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﭘﯿﻮﺳﺖ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺳﻮﺧﺖ ﺍﮔﺮ ﺍﻣﺮ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﺪ ﻋﺸﻖ
ﭘﯿﻠﻪ ﺭﻧﺞ ﻣﻦ ﺍﺑﺮﯾﺸﻢ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺷﺪ
ﺷﻤﻊ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﻋﺸﻖ

فاضل نظری
۳ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان