راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است


اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه نیست  

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است


سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست          

درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است


تا این غرل شبیه غزل های من شود              

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است


گاهی ترا کنار خود احساس می کنم       

اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است


خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است


محمد علی بهمنی

۴ نظر

بی سر و سامانی

با همه یِ بی سر و سامانی ام
باز به دنبالِ پریشانی ام

طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست 
در پیِ ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوشِ گرمایِ کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطشِ سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهیِ سر گشته ی دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت!
خوب ترین حادثه می دانی ام؟!

حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه یِ یک صحبتِ طولانی ام

ها....به کجا می کشی ام خوبِ من!
ها.... نکشانی به پشیمانی ام

محمدعلی بهمنی 
۵ نظر

هرچه از خاک سرودم به سماعم نکشاند

هرچه از خاک سرودم به سماعم نکشاند
هم از افلاک برایم کلماتی بفرست

هم اگر شاخه نباتانه غزل هایم نیست
دلخوشی های مرا حب نباتی بفرست

هم برای منِ خود رفته به غرقابه وهَم
خیلِ در چاهِ من-افتاده، نجاتی بفرست

ذات و ذراتِ من ای دشت! عطش زاده ی توست
نیل اگر هم عطشم نیست، فراتی بفرست

شوقم از مصلحتت موهبتی خواستن است
لایق نور نبودم ظلماتی بفرست

در غزل قافیه تا هست، تمنا باقی ست
تا از این بیش نخواهم صلواتی بفرست

محمد علی بهمنی 

۳ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان