راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

ناپایداری روابط انسانی

 
هر چه انسان باور کند که روابط انسانی ناپایدار است، اخلاقی‌تر زندگی خواهد کرد. یک مثال بزنم: همین الان هر کدام از شما می‌توانید یکی، دو تا ،سه تا ، nتا دوست را در نظر بگیرد که در برهه‌ای از زندگی‌تان آن دوستان را داشته‌اید. مثلا فرض کنید در سال‌های آخر دبیرستان دوستانی داشته‌اید که خیلی صمیمی و نزدیک به شما بوده‌اند. من فکر می‌کنم اگرالان به کمک حافظه‌تان برگردید به آن زمان، حتما به یاد می آورید که آن زمان هیچ وقت فکر نمی‌کردید که این دوستان روزی از شما دور بشوند. ولی الان شما آن دوستان را ندارید، سال به سال همدیگر را نمی‌بینید، سال به سال ازحال هم خبر ندارید، چه بسا اصلا قطع ارتباط کرده‌اید با هم. موارد افراطی‌اش را نمی‌گویم که شاید دشمن هم شده‌اید اما این مقدار هست که شاید نمی‌دانید دوستانتان کجا کار و زندگی می‌کنند. 
چه بسا من برای آن دوستی و حفظ آن دوستی قواعد اخلاقی را زیر پا می‌گذاشتم ، چون فکر می‌کردم اگر این دوستی را ایجاد کنم یا این دوستی را حفظ کنم تا آخر برایم خواهد ماند. می‌گفتم خب دوستی که برایم تا آخر می‌ماند، می‌ارزد که به خاطرش سه تا هم دروغ بگویم چهار تا هم خودستایی و تظاهر کرده باشم. 
آن کسی که به ناپایداری روابط انسانی عمیقا پی می‌برد، اخلاق خود را فدای ایجاد دوستی یا حفظ دوستی ایجاد شده نمی‌کند. چون می‌داند که اگر چهارچنگی هم به این مناسبات دوستی‌اش بچسبد، امور فقط به اختیار او نیستند. عوامل دیگری دست‌اندرکارند که یواش یواش آن دوست را از صحنه زندگی آدم دور می‌کنند. 
شما در اوج دوستی با یک انسان هیچ وقت تصور نمی‌کنیدکه روزی رابطه دوستی با او قطع خواهد شد و چون تصور نمی‌کنید، ممکن است برای اینکه این دوستی بماند، دست از ضوابط اخلاقی بردارید. اشاره‌ای که بودا به ناپایداری ضوابط اخلاقی داشت به این جهت بود که تشخیص داده بود که چون ما به مناسبات و روابط انسانی وقوف نداریم و گمان می‌کنیم که این روابط پایدار خواهد ماند آن وقت به خاطر حفظ این روابط، تظاهر می‌کنیم و دروغ می‌گوییم. 
اما اگر بدانیم که این روابط هرچه قدر هم که تلاش کنیم ممکن است از دست برود آن وقت دیگر نمی‌ارزد که برای دوستیی که اینقدر متزلزل و شکننده و ترد است و اینقدر زود از دست رفتنی است و خورشیدش زود ممکن است افول کند و غروب کند، نمی‌ارزد که من قواعد اخلاقی را زیر پا بگذارم.


استاد مصطفی ملکیان

۵ نظر

یک نکته

به تازگی مصاحبه ای از استاد ملکیان در ماهنامه اندیشه پویا خواندم با نام (( من بادیگارد اندیشه های خود نیستم)) که بسیار تأمل برانگیز بود

البته پیش از این نیز مشابه چنین  سخنی را با مثال ساده ای از ایشان شنیده بودم. استاد می گفتند اگر شما الان به من بگویید مصطفی جوراب تو بوی بدی می دهد، من منقلب نمی شوم و به شما نمی تازم که شما به من ( با تأکید روی من) توهین کرده اید؛ بلکه جورابم را در می آورم ببینم واقعاً بوی بدی می دهد یا نه. اگر حق با شما بود از شما تشکر می کنم و اگر نه، به شما می گویم نه چنین نیست، جوراب من بو نمی دهد. 

پی نوشت: چند سالی از این موضوع می گذرد و پر واضح است که اصل خاطره در یاد مانده است و آنچه خواندید دقیقاً ادبیات استاد نیست.

۰ نظر

یکپارچگی روانی

انسان به میزانی که به لحاظ روانی یکپارچه است سه بهره می‌برد:

١) اول اینکه تصمیم‌گیریهایش به‌آسانی هرچه بیشتر انجام می‌شود و بنابراین در مقام عمل با بلاتکلیفی کمتر روبرو می‌شود؛

٢) دوم اینکه شجاعتش بیشتر می‌شود. شجاعت را معمولاً به یکسری امور بیرونی نسبت می‌دهند، گویی که یک رفتار است، اما در واقع شجاعت یک حال درونی است و به معنی داشتن قوت قلب در برابر شدائد و مشکلات و درد و رنجهاست؛

٣) سوم اینکه انسانهای دیگر را به درد و رنج کمتری می‌اندازد و قبلاً گفتم لبّ اخلاق این است که به کسی درد و رنج غیرلازم وارد نکنیم، چون وقتی انسان یکپارچه نیست دیگرانی که با او سروکار دارند نمی‌دانند در ان لحظه با کدام بخش از وجودش باید ارتباط برقرار کنند.
استاد مصطفی ملکیان

۳ نظر

لزوم سکوت

بخشی از مطلب "تنهایی، سکوت ، عشق" از استاد ملکیان به نقل از سایت نیلوفر


علاوه بر اینکه ما به تنهایی احتیاج داریم، به سکوت هم احتیاج داریم و مراد از سکوت در اینجا سکوت صوتی تنها نیست، بلکه هر گونه سکوتی مراد است. هیچ وقت دقت کرده اید که چرا در ادیان و مذاهب خصوصاً دین و مذهب ما گفته اند که هنگام شب برخیزید. اگر واقعاً فقط مسأله تنهایی بود، تنهایی را در روز هم می توان فراهم آورد. مثلاً در اتاق را ببندد وکاری را که می خواهد در تنهایی انجام بدهد. اما چرا واقعاً گفته اند در شب وچرا گفته اند در تاریکی؟ به نظر شما علتش چیست؟

علتش این است که انسان باید همه وجودش را سکوت فرا گیرد. وقتی من در این اتاق باشم و در این اتاق نور باشد ولو کس دیگری هم در این اتاق نباشد، ولی در اینجا فقط سکوت صوتی است، اما سکوت بصری وجود ندارد. یعنی هنوز هم دیدنها ذهن مرا از سکوت خالی می کند و آن را برمی آشوبد و از این لحاظ گفته اند اولاً شب، چون شب روی هم رفته سکوت در همه جنبه هایش بیشتر از روز است وحتی سکوتهای بصری هم در شب تحقق می یابد آیا دقت کرده اید که می گویند بیماری هنگام شب، شدید می شود. ولی بیماری در شب شدید نمی شود. ما در شب وجودمان ساکت تر است و لذا توجهاتمان به خودمان بیشتر است و لذا دردها را بیشتر احساس می کنیم. کما اینکه اندوه ها را هم بیشتر احساس می کنیم، و کما اینکه امیدها و ناامیدی ها را هم بیشتر احساس می کنیم، شادی ها را هم بیشتر احساس می کنیم، آرامش را هم بیشتر احساس می کنیم و اضطراب را هم بیشتر احساس می کنیم. در واقع بیماری فرقی نمی کند ولی چون بیماری غیر از درد است ودرد ناشی از التفات انسان به خودش است لذا هر چه التفات ما به خودمان بیشتر می شود، احساس دردها بیشتر می شود. بیماری همچنان همان است، یعنی میزان فساد این دندان با آن دندان امروز ودیشب فرقی نکرده است ولی در شب چون التفات ما به خودمان بیشتر است، درد را بیشتر احساس می کنیم.

ادامه مطلب ۵ نظر

مناجات


 

 

مناجات استاد ملکیان 

 

✅خدایا، اندیشه‌ام را چنان محکم ‌ساز که به حقیقت و عقلانیت متعهد باشم و تنها بر پایه فهم و تشخیص خودم از زندگی، زندگی کنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و دیگران از من می‌خواهند فراتر بروم. 

 

✅خدایا، به من بینشی عطا کن که هیچ وقت خود را با دیگران مقایسه نکنم، بر آنهایی که از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها که پایین ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت کنم و همواره در این اندیشه باشم که از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم. 

 

✅خدایا، به من فهمی عطا کن تا تفاوتهای خود با دیگران را دریابم، و بفهمم که با شخصیت منحصربه فردی که دارم قاعدتا زندگی منحصربه فردی نیز برای خود خواهم داشت که از جهاتی می تواند متفاوت از زندگی دیگران باشد، مهم آن است که به تفاوتهای خودم و تفاوتهای دیگران احترام بگذارم و زندگی ام را منطبق با آن چه هستم، شکل ببخشم. 

 

✅خدایا، توانایی عشق به دیگری را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترین لحظات لذت زندگی ام، لحظاتی باشد که بدون هیچ نوع چشمداشتی، خدمتی به همنوع ام می کنم. 

 

✅خدایا، مرا از هر نوع نفرت و کینه ای که حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها کن، تا با رهایی از نفرت و کینه، بتوانم دیگران را آن طور که هستند، بپذیرم و دوست بدارم. 

 

✅خدایا، فهم مرا از زندگی آن چنان ژرف ساز تا قوانین آن را دریابم و بفهمم که در زندگی چیزهایی هست که قابل تغییر نیست، قوانینی هست که از آنها تخطی نمی توان کرد، تا ساده لوحانه نپندارم که هر آنچه می خواهم را می توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو می کنم خواهم داشت. 

 

✅خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگی ام، در لحظه حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم، و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.

 

✅خدایا مگذار که در بند گذشته باقی بمانم، و چنان تعهد و دغدغه کشف حقیقت را در درونم شعله ور ساز که هیچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام و آبرو، حیثیت و شخصیت اجتماعی ام بدان وابسته است، از حقیقت هایی که هم اکنون بدان ها دسترسی می یابم و ممکن است همه آنچه در گذشته حقیقت می دانسته ام به چالش بکشد و بی اعتبار سازد‏، محروم نمانم. 

 

✅خدایا، مرا به انضباطی درونی متعهد کن، تا بفهمم و بدانم که هر کاری که دوست دارم و از آن لذت می برم را مجاز نیستم که انجام دهم. 

 

✅خدایا، کمکم کن تا عمیقا دریابم که زندگی بیش از آنچه اغلب می پندارند جدی است، و برای هیچ انسانی استثنا قائل نمی گردد، همه ما برای آنچه می خواهیم و در آرزوی آن هستیم باید تلاش کنیم و شایستگی و لیاقت به دست آوردن آن را داشته باشیم. خدایا، به من بیاموز که بدون شایستگی و لیاقت داشتن چیزی، نخواهم که تو آن را از آسمان برایم بفرستی. 

 

و 

 

در آخر؛

✅خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار، تا در آن لحظاتیکه طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو درروح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد

 

پ ن : طبق سوالی که از استاد ملکیان شد ایشان فرمودند متن این مناجات را بنده ننوشتم اما محتوایش منطبق بر باورهایم است . 

۴ نظر

تدین متعقلانه

💎 قرآن می فرماید، پیامبر (ص) «رحمة للعالمین» است، نمی فرماید «رحمة للمسلمین» و یا «رحمة

للمؤمنین».


 

کسی که ✨تدین متعقلانه✨ دارد، می گوید انسان از آن حیث که انسان است، محترم است و من از آن رو که

انسان است، باید به او خدمت کنم.


 

ویلیام جیمز (1842-1910)، روانشناس و فیلسوف معروف آمریکایی، در کتاب «انواع حالات دینی» در ویژگیهای

انسانهای قدیس به این نکته اشاره می کند که:

«من در طول تاریخ، هیچ قدیسی را ندیده ام که از کسی بپرسد، دین تو چیست؟».


 

در واقع کسانی که قدیس هستند، یک نوع عطوفت، محبت، و شفقت نسبت به تمام انسانها از آن حیث که

انسان هستند، دارند و نه از آن حیث که دین و مذهب خاصی دارند.

این شفقت و عطوفت داشتن نسبت به انسانها، هنگامی در ما حصل می آید که بتوانیم در مواجهه با هر

همنوعی، سه چیز را از ذهن و ضمیر خود دفع کنیم:


 

1. وقتی با انسانی مواجه می شویم، باید گذشته او را فراموش کنیم.

 

ما در اسارت گذشته ایم و تا وقتی در این حالت هستیم، نمی توانیم همه انسانها را دوست داشته باشیم.


 

2. باید بتوانیم از ظواهر هم بگذریم و پیشداوری نکنیم.


 

3. باید از اسارت باورهای خویش رها شویم. زیرا این باورها می توانند مانند سدی در برابر محبت متقابل انسان

 

بایستند. اگر بنا باشد بگوییم هر کسی که باورهایش مثل باورهای من است مورد مهر و محبت من قرار می گیرد،

نمی توانیم کسی را برای دوست داشتن بیابیم.


 

(مصطفی ملکیان، مقاله «تدین متعقلانه(بخش دوم)»، در رهگذار باد و نگهبان لاله، تهران، نشرنگاه معاصر، چاپ نخست، 1394، ج1، ص 146 و 147)

۴ نظر

سخنی از استاد ملکیان


اگر کسی بخواهد پی چیزی برود که به‌خاطر آن ساخته شده، باید چهار کار انجام دهد:


استاد مصطفی ملکیان

١) اول این که ارزش داوری‌های دیگران برای او بی‌اعتبار شود؛ زیرا در اکثر مواقع آنچه باعث می‌شود به‌دنبال آنچه واقعاً مایلیم نرویم، داوری‌های دیگران است. اگر کسی نه از ستایش دیگران خشنود شود و نه از نکوهش‌شان بدحال شود، به‌جرأت می‌گویم که 80 تا 90 درصد راه درست زندگی کردن را طی کرده‌است. ما باید وظیفه اخلاقی‌مان را نسبت به دیگران انجام بدهیم، اما این‌که دیگران در مورد انجام وظیفه اخلاقی ما چه برداشتی می‌کنند، نباید در تصمیم ما تأثیری بگذارد.

٢) دومین مرحله این است که باید ترس از فقر را در وجود خود بسوزاند. به اعتقاد من یکی از روان‌شناختی‌ترین آیه‌های قرآن، این آیه است: «الشیطان یعدکم الفقر» به‌محض این‌که شیطان شما را از فقر ترساند، باقی کار به‌راحتی توسط خود شما انجام می‌شود. وقتی شما از فقیرشدن بترسید، برای دورشدن از فقر، به‌کاری که به آن علاقه‌ای ندارید، روی می‌آورید.

٣) سومین کار این است که با سکوت فراوان به ندای درون خود گوش دهد که این هم در میان ما خیلی کم اتفاق می‌افتد. به سکوت اعتنایی نداریم و طبعاً از احوال خودمان بی‌خبر می‌مانیم. ما بیشتر اوقات بیداریمان را حرف می‌زنیم، هرکس زیاد حرف بزند، نمی‌تواند حرف دل خودش را بشنود. راه پی‌بردن به درون خود، تنها سکوت است. ما اکثراً از احوال دیگران بیشتر از احوال خودمان خبر داریم. سکوتی که در تصوف و سایر شاخه‌‌های عرفان توصیه شده، به‌خاطر خبرگرفتن از حال درون است. گفت‌وگو یعنی روکردن به طرف مقابل و پشت کردن به خود.

٤) کار چهارم این است که با انواع واقسام درون‌بینی‌ها آشنا بشویم؛ راه‌هایی که فرد توسط آن‌ها به درون خودش نقب بزند. البته این چهار مرحله شرط لازم است، ولی کافی نیست.


استادِ عزیز من نیز همیشه بر تأمل، تعمق و سکوت درونی تأکید می کنند. وقتی ازشون پرسیدم توصیۀ شما برای شبهای قدر -که البته می تونه هر شب باشه-، چیه؟ گفتند:


تأمل

سکوت

دعای در دل

مراقبه

مراقبه

مراقبه در سکوت، تاریکی و خلوت

۳ نظر

مواجهه با دیگران

در مواجهه با هر انسانی سه چیز را از ذهن و ضمیر خودتان دفع کنید:

اول اینکه وقتی با یک انسانی مواجه می‌شوید، بتوانید گذشته او را فراموش کنید؛ اکثر ما که نمی‌توانیم با همه‌ی انسان‌ها داد و ستد عاطفی مناسب داشته باشیم، برای این است که نمی‌توانیم گذشته‌ی انسانی را که مخاطب ما است و با او مواجه هستیم، پیش چشم نیاوریم.

وقتی گذشته را پیش چشم آوردیم، آن وقت تا آنجا پیش می‌رویم که می‌گوییم: «آقا! این ملت، ملتی است که پدرانشان هفتصد سال پیش به کشور ما حمله کردند»، ببینید تا کجاها رفته‌ایم! این‌که اینجا نشسته است بیست سال از عمرش بیشتر نمی‌گذرد تو می‌گویی من نمی‌توانم با vvاین داد و ستد عاطفی‌ای داشته باشم ... این یعنی ما در اسارت گذشته‌ایم و تا وقتی در اسارت گذشته‌ایم نمی‌توانیم همه انسان‌ها را دوست بداریم چون به هر حال در هر گذشته‌ای می‌تواند چیزهایی نامساعد با عواطف ما وجود داشته باشد چه برسد به این‌که این گذشته را به بیش از زندگی شخص طرف مقابل تعمیم دهیم، به پدرش، به پدر پدرش. ما باید بتوانیم گذشته انسان‌ها را فراموش کنیم.

نکته دوم این است که ما باید بتوانیم از ظواهر هم صرف‌نظر بکنیم. گاهی ما در اسارت گذشته نیستیم زیرا از گذشته شما هیچ خبری ندارم؛ اولین بار من در اتوبوس، هواپیما، تاکسی و یا فلان پارک با شما برخورد می‌کنم و هیچی از گذشته شما نمی‌دانم اما تا می‌بینم که لباس پوشیدنتان خلاف نظر من است، موهایتان اندکی از آنکه من دوست می‌دارم کوتاه‌تر است یا اندکی بلند‌تر است، تا می‌بینم آن‌گونه که من دوست می‌دارم شما سلام و تعارف نمی‌کنید از ظواهر شما نسبت به شما پیش‌داوری می‌کنم و می‌گویم آب من با ایشان در یک جوی نمی‌رود. شما از این چه می‌دانید؟ من دیدم ایشان ریش نداشت، یک تار مویش بیرون بود. در اینجا من در اسارت گذشته نیستم ولی در اسارت ظواهرم.

و نکته سوم هم این است که ما باید از اسارت باورهایمان هم بیرون آییم. این باورها می‌توانند سدِّ محبت به انسان‌ها گردند. اگر بنابر این باشد که من هرکس را که باورهایش مثل باورهای من است دوست بدارم چه کسی پیدا می‌شود که من دوستش داشته باشم؛ باورهای انسان‌ها متفاوت است.

به تعبیر ویلیام جیمز هیچ قدیسی نمی‌پرسد «باور شما چیست؟» واقعاً متأسفانه این تلقی در ما راسخ شده است که ما باید فقط به کسانی که شبیه خودمان هستند احسان بورزیم و بعد هم که بخواهیم در این شباهت تدقیق کنیم، آهسته‌آهسته می‌بینیم که کسی باقی نمی‌ماند که بتواند متعلق و طرف مقابل احسان ما قرار بگیرد. اما کسی که متدین متعقل است می‌گوید همه اینها آثار خداوند هستند و «مَن احَبَّ شیئاً، احَبَّ آثارَه» هرکس موجودی را دوست بدارد، آثار آن موجود را هم دوست می‌دارد. این تلقی در میان ما وجود ندارد. خود عارفان همیشه می‌گفتند که ما گاهی اصلاً از این راه که خلاف انتظار دیگران عمل می‌کنیم، دیگران را به راه می‌آوریم.

فرض کنید وقتی که شما ضربه‌ای به من زده‌اید و من الان قدرتی پیدا کرده‌ام که می‌توانم از شما انتقام بگیرم، بزرگ‌ترین عامل تحول بخش در شما این است که من بر خلاف انتظار شما عمل کنم، شما انتظار انتقام از من دارید ولی من خلاف انتظارتان دارم عمل می‌کنم. به تعبیر میشل فوکو متفکر معروف عارف مسلک «به جای اینکه با مردم مخالفت کنی، با انتظارات آنها مخالفت کن، آن وقت محبوب آنها می‌شوی.». اگر انتظار دارند که شما انتقام بگیرید، شما انتقام نگیرید و این اکسیری است که دیگران را متبدل می‌کند
مصطفی ملکیان
تدین تعقلی
۳ نظر

توفیق

خیلی وقت بود که دلم می خواست برم خدمت استاد ملکیان، که به دلیل بیماری ایشان توفیق حاصل نمی شد.دوست بسیار بسیار عزیزم، لیلا، قرار بود این دیدار را هماهنگ کند.

دیروز بعد از ظهر زنگ زد و گفت: استاد گفتن می تونیم امشب بریم منزلشون.....

نمی دونم می توانید تصور کنید که چقدر خوشحال شدم؟......( خییییییییییییییییییییلی)

خلاصه، من و لیلا و دوستی دیگر، به اتفاق، راهی منزل استاد شدیم.

تعریف از استاد و اخلاق و منش متواضعانه ایشان بماند، چون کم و بیش از دور با روحیاتشان آشنا بودم و وصفشان را بسیار شنیده بودم.

آنچه بیش از همه نظرم را جلب کرد، همسر بسیار مهربان و متین و آرام استاد بود. بعد از اینکه هر کدام از حضار سوالهای خود را مطرح کردند، لیلا از خانم....، همسر استاد،  تشکر کرد،بلافاصله استاد ملکیان شروع کردند به تعریف از همسرشان.

آقای...از همسر استاد پرسید: شما قبل از ازدواج با روحیه های استاد آشنا بودید؟ ایشان تایید کردند
استاد گفتند: همسرم من را می شناخت ولی عمق فاجعه را درک نکرده بود....

همه حضار خندیدند و همسرشان کلی از محبتشون نسبت به استاد یاد کردند. 

.

.

پیشنهادی که استاد ملکیان برای کار کردن در دین بودایی به من دادند، بی نظیر بود. ذهن نظام مند ایشان حیرت آور است و طبقه بندی کردن مطالب را بسیار ماهرانه انجام می دهند.

 خدایا! بهترینها نصیب ایشان.


۳ نظر

انسان در مناسبات خود با دیگران



انسانها به لحاظ روانی به دو دستة بزرگ تقسیم می‌شوند:

١) کسانی که دیگران را در خود فرومی‌بلعند

٢)و کسانی که خود را در دیگران فرومی‌بلعند (یا به تعبیر بعضی،‌مصرف شدن).

انسان در مناسبات خود با دیگران در جامعه گاه خود را در یک جهت مقایسه مساوی با دیگران می‌بیند و گاهی فراتر و گاه فروتر. نتیجة این تقسیم‌بندی هرچه باشد انسان یکی از این دو حال را نسبت به دیگری دارد: یا می‌خواهد در دادوستد با دیگری چیزی از دیگران به سوی او بیاید و یا می‌خواهد در این دادوستد چیزی از او به سوی دیگران برود. مثلاً فرض کنید فرزند پدری خیلی ثروتمندتر از او باشد، اما بازهم در دادوستد با او پدر می‌خواهد چیزی از او به سوی فرزندش برود. این وضع در همة دادوستدهای اجتماعی وجود دارد، حتی وقتی انسان از کسی اطاعت می‌کند. البته در بیشتر دادوستدهای اجتماعی انسان همواره می‌خواهد چیزی از طرف مقابل دریافت کند، چه بی‌بها و چه بابها. بسیاری از روانشناسان، از جمله آرینگتون، معتقدند که بیشتر آدمیان (چه به طور ژنتیک و چه به سبب تعلیم و تربیت و فضاهای اجتماعی) از فدا کردن دیگران برای خود طرفداری می‌کنند و به دنبال گرفتن‌اند و تنها اندکی هستند که فدا کردن خود را برای دیگران دوست دارند و به دنبال دادن‌اند.
کسی که به دنبال گرفتن است می‌داند که طرف مقابلش هم چه‌بسا می‌خواهد بگیرد و در این جاست که در ذهن او همواره تصور حق پدید می‌آید و اینکه حق هرکس چقدر گرفتن است. وقتی مسألة حق پدید آمد و انسان پذیرفت که او بر گردن دیگران و دیگران بر گردن او حق دارند صحبت از پاسداشت این حق به میان می‌آید که به آن عدالت می‌گویند. اما کسی که به دنبال دادن است محاسبة حق طرف مقابل برایش مهم نیست، چون به هر حال می‌خواهد اهل دادن باشد، از این رو در ذهنش مفهوم حق و به تبع آن مفهوم عدالت پدید نمی‌آید. آرینگتون می‌گوید انسانها وقتی وارد عالم اخلاق می‌شوند اگر اهل گرفتن باشند طرفدار اخلاق عدالت می‌شوند و اگر اهل دادن باشند طرفدار اخلاق تیمارداری یا مراقبت (که من به اخلاق غم‌خواری ترجمه می‌کنم) می‌شوند. بنابراین دو نوع نظام اخلاقی متفاوت با دوغایت عادلانه زیستن و غم‌خوارانه زیستن پدید می‌آید. تحقیقات روانشناسی نشان می‌دهند که در عین حال که اکثر آدیمان طرفدار اخلاق عدالت‌اند، زنان، آگاهانه یا ناآگاهانه، بیشتر طرفدار اخلاق غم‌خواری‌اند و مردان بیشتر طرفدار اخلاق عدالت، چون به نظر آرینگتون ساختار روانی زنان بیشتر دهندگی است و ساختار روانی مردان بیشتر گیرندگی. از این رو وی معتقد است که در مردانی که به سوی اخلاق غم‌خواری کشیده می‌شوند عنصری زنانه وجود دارد،‌مثل بودا.

روان شناسی اخلاق

مصطفی ملکیان
۲ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان