راه میانه

میانه روی و حد خود نگاه داشتن، کمال سرشت آدمی است

صنما!

با من صنما دل یکدله کن

گر سر ننهم آنگه گله کن


مولانا

۱ نظر

نگفتمت مرو آنجا؟

نگفتمت مرو آن‌جا؟ ــ که آشنات من‌ام 

در این سرابِ فنا، چشمه‌ی حیات من‌ام

وگر به‌خشم رَوی صدهزارسال ز من  به‌عاقبت به‌من آیی که منتهات من‌ام

نگفتمت که به‌نقشِ جهان مشو راضی؟!  که نقش‌بندِ سراپرده‌ی رضات من‌ام

نگفتمت که من‌ام بحر و تو یکی ماهی؟!  مرو به خشک؛ که دریای باصَفات من‌ام

نگفتمت که چو مرغان به‌سوی دام مرو؟!  بیا که قُوَّتِ پرواز و پَرُّ و پات من‌ام

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟!  که آتش و تپش و گرمیِ هوات من‌ام

نگفتمت که صفت‌های زشت بر تو نهند؟!  که گم کنی که سرِ چشمه‌ی صِفات من‌ام

نگفتمت که مگو کارِ بنده از چه جهت  نظام گیرد؟! ــ خلّاقِ بی‌جهات من‌ام!

اگر چراغ‌دلی، دان که راهِ خانه کجاست  وگر خداصفتی، دان که کدخدات من‌ام


مولانا

۲ نظر

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟


آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست

و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگند من و توبه ام اشکست کجاست

و آنک جان ها به سحر نعره زنانند از او
و آنک ما را غمش از جای ببرده ست کجاست

جان جان ست وگر جای ندارد چه عجب
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست

غمزه چشم بهانه ست و زان سو هوسی ست
و آنک او در پس غمزه ست دل خست کجاست

پرده روشن دل بست و خیالات نمود
و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست


مولانا

دیوان شمس

غزل شماره 412

۳ نظر

صحن دل



به غیر عشق هر صورت که آن سر بر زند از دل

ز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو


مولانا

۶ نظر

مجنون و لیلی


مجنون را می گفتند که «از لیلی خوب ترانند، بر تو بیاریم؟»

او می گفت که «آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم، و لیلی صورت نیست. لیلی به دست من همچون جامی ست، من از آن جام شراب می نوشم. پس من عاشقِ شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است. از شراب آگاه نیستید. اگر مرا قدح زرین بود مرصّع به جواهر، و در او سرکه باشد یا غیر شراب چیزی دیگر باشد، مرا آن به چه کار آید؟ کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد، به نزد من به از آن قدح و از صد چنان قدح.

این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد.»


مولانا: فیه ما فیه

۲ نظر

خوشیم

ماییم که از باده ی بی‌جام خوشیم

هر صبح منوریم و هر شام خوشیم

گویند سرانجام ندارید شما 

ماییم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم


مولانا

۲ نظر

یادآوری های مولانایی

کاری بود که از ته دل راضی به انجامش نبودم و می دونستم که درست نیست، ولی خیلی خیلی دوست داشتم انجام بدم، معمولا این جور موقع ها، کلی فلسفه و تبصره و ماده و .... به ذهنم می رسه که توجیه می کنه من رو به انجام اون کار، تازه برای خودم ی عالمه استدلالهای روانشناسی هم می آوردم، اینکه مثلا زندگی توست و به کسی چه مربوطه و کاری رو که می خوای انجام بده و ....کلا داشتم توجیه و راضی می کردم خودم رو که ....ی دفعه این بیت مولانا ناخودآگاه به ذهنم اومد:

لطف حق با تو مداراها کند

چون که از حد بگذری رسوا کند

خدائیش شرمنده شدم، چون اگر هیچکس ندونه، خودم که موارد این مداراها رو می دونم :(

خودم که می دونم کجاها خرابکاری کردم ولی لطف خدا نذاشته کسی بفهمه

هیچی دیگه، بد موقعی این شعره یادم اومد، ی کم دیرتر یادم می اومد کاری که دوست داشتم رو انجام داده بودم

دست و بالم رو بست این مولانا با یادآوریش:)

اولش لجم گرفت که چرا اصلا این شعر رو حفظ بودم و یادم اومد، پیش خودم گفتم بیکاری میری کلاس مثنوی که اینجوری دست و بالت و ببنده؟ 

خلاصه نگم که بدجوری با خودم درگیر بودم 

ولی بالاخره مولانا پیروز شد :)


هر چه داری در دل از مکر و رموز
پیش ما پیدا بود مانند روز
که بپوشیمش زبنده پروری
تو چرا رسوائی از حد می بری
لطف حق با تو مداراها کند
چون که از حد بگذری رسوا کند
۵ نظر

درختان

این درختانند همچون خاکیان

دستها بر کرده سوی آسمان

با زبان سبز و با دست دراز

از ضمیر خاک می گویند راز

بی زبان گویند سرو و سبزه زار

شکر آب و شکر عدل نوبهار

مولانا


۶ نظر

مولانا

جمله بی قراریت از طلب قرار توست

طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

۳ نظر

تو ای نزدیک نا پیدا

«تو ای نزدیک ناپیدا»

مطرب آغازید بیتی خوابناک
که اَنِلنِی الکأسَ یا من لا أراک
اَ نتَ وَجْهی، لا عَجَب اَنْ لا اراه
غایةُ القُربِ حِجابُ الاِشتباه
انتَ عقلی، لا عَجَبْ اِنْ لَم اَرَک
مِنْ وُفورِ الإلْتِباسِ المُشتَبَک
حیثُ أقْرَبْ أنْتَ مِنْ حَبْلِ الوَرید
لَمْ اَقُل یا، یا نِداءٌ لِلْبَعید
بَل اُغالِطهُم، اُنادی فی القفار
کی لأکْتُم مِنْ مَعی مِمَّن اَغار

*************

جامی به من رسان ای کسی که چهره ات را نمی بینم
تو روی منی، چه عجب که روی خود نمی توانم دید
از آنکه نهایت قربْ خودْ حجابی عظیم است و آدمی را در اشتباهِ «بُعد» می اندازد
تو عقل و جان منی، تو روح و روان منی، چه عجب که تو را نمی بینم
از هجوم هزاران شکل خیال و سایه و امثال که هر دم در پیش چشمم ظاهر می شوند.
از آنجا که نیک می دانم که تو از شریان گردن به من نزدیک تری
هیچ گاه در خطاب با تو لفظِ «یا» نمی آورم
زیرا که «یا» برای خواندن چیزی باشد که از ما دور است
و این آواز و غلغله و فغان و شکوِه که از دوری می کنم
برای آن است که در صحرای عالم، مردمان را به اشتباه افکنم
تا آن کس را که با من است از چشم آن کس که نامحرم است بپوشانم

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای

۲ نظر
در راه رفتن میانه رو باش!

از میانه روی، خوش بختی پاک سر می زند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان